کبک بودنم آرزو است!

   بهار عربی همچنان قربانی می گیرد و هنوز شکوفه ای نروییده زمستان است که بر سرشان خراب می شود. در افغانستان کم نیستند خشونت طلبان و متحجرانی که همچنان بر دویدن به قعر تاریخ پافشاری می کنند. به نظر می رسد حکمرانان نوظهور عراق نیز نه در یک گلیم که در یک کشور هم نمی گنجند. دنیا ناباورانه شاهد گریه و زاری حقیرانه مردم کره شمالی است برای مرگ دیکتاتورشان. در مصر قلچماق های تا بن دندان مسلح دختری را زیر مشت و لگد له می کنند. مرگ واسلاو هاول در اوج خوشنامی رخ می دهد ولیکن در روسیه هنوز بازی «صندلی بازی» بین مدودف و پوتین ادامه دارد. قیمت دلار سر به فلک گذاشته و مجری تلویزیون از فاکتور خرید جواهرات گرانبهای دو همسر جناب اختلاس کننده بد اقبال لو رفته می گوید. یلدا تمام شده و شب ها کوتاه شده و روزها بلند اما میوه فروش محل هنوز دارد میوه هایش را به نرخ دلار می فروشد. همسایه ای ناباب به مدد ثروت باد آورده اش و رفقای قدرتمندش روی سبیل شاه نقاره می زند و پدیده گلخانه ای دارد بیداد می کند و از این دوسه قطره باران گاه به گاه هم کاری ساخته نیست. به نظر می رسد دنیای قرن بیست و یک نه آن دهکده جهانی که دخمه ای شده است غرق وارونگی. وارونگی در همه چیز از اخلاق و اقتصاد تا جنگ و سیاست و انگار این وارونگی سر باز ایستادن ندارد.

   «از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم» کتابی است خواندنی از موراکامی که خوب به دادم می رسد در این روزهای وارونگی. چند هفته ای است که دارم موراکامی می خوانم.«کافکا در کرانه اش» را خیلی دوست داشتم. آنجا که سرهنگ ساندرز به هوشینو می گوید «نه خدا هستم نه بودا و نه آدمیزاد، یک چیز دیگرم، یک مفهوم» معرکه است. هاروکی موراکامی نویسنده ای ژاپنی است و عاشق دویدن، او یک دونده مارتن است و سالها است که هم می دود و هم می نویسد. در صفحات اول این کتابش از سختی های دویدن می گوید و اینکه ادامه این کار همیشه سخت است. می نویسد دویدن در طول حدودا چهل و دو کیلومتر چه مایه خسته کننده و فرساینده است  و اگر دونده  مانترایی1 نداشته باشد تا زیر لب زمزمه کند بی شک از پا در می آید. وی از مانترایی با این مضمون می گوید که «درد اجباری است اما رنج کشیدن اختیاری است». یعنی  آدم حین دویدن کم کم به فکر می افتد که چه کار عذاب آوری است و دیگر نمی تواند ادامه بدهد. وی می نویسد درد دویدن  یک واقعیت اجتناب ناپذیر است ولی ادامه دادن یا ندادن آن اختیاری است و به خود دونده بستگی داردکه چه تصمیمی بگیرد.

   و من این روزها بین این جبر و اختیار شناورم. درد و رنج ناشی از دیدن و  شنیدن این خبرهای تلخ اجباری است و چاره نیست و نمی توان جلوی اشکها را گرفت آن دم که می بینی دخترک چطور زیر آن مشت و لگدهای بی رحمانه مچاله می شود. نمی توان غصه نخورد برای مرگ شصت نفر دیگر (بخوانید پدر، برادر، مادر، خواهر، فرزند...) در یک بمب گذاری دیگر در عراق. نمیتوان نشست و خندید به عرب هایی که آنطور بهار را فریاد می کنند و آنطور خفه می شوند.

   گویا درد کشیدن را چاره نیست ولی می توان تلویزیون را خاموش کرد و بی خبر از همه جا نشست به کتاب خواندن! می توان نشست و سرگذشت «خواهر کوچک ری آسایی»2 را دنبال کرد. می توان روزنامه را نخوانده مچاله کرد و ماجرای «بی خوابی های یک زن خانه دار»2 را دنبال کرد. می توان گشت و گذار در اینترنت را ترک کرد و  به  «سگ کوچک آن زن در زیرزمین»2 فکر کرد. می توان همچون کبک سر در برف فرو کرد. می توان. چاره نیست این عذاب را چاره نیست انگار.  

1-قطعه ای از نوشته ها و آثار مقدس هندوان به ویژه کتاب وداها که حین دعا خوانده می شود.

2- اشاره به بعضی نوشته های موراکامی

  

/ 27 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آقای دال

من توی آبان به دنیا اومدم. توی آبان عاشق شدم و همه خوب و بد زندگیم توی آبان رقم خورد. اون چیزی که شما اون بالا نوشتی وصف الحال منه. وصف تمام روزهای رویایی و سحرآمیزیه که به من گذشت. وصف عطر تن یارمه. زندگینامه منه...

منیر

سلام عزیزم خوبی؟ وب جالبی داری با اندیشه هایی نو و زیبا اگه مایل به تبادل لینک بودی خبرم کن خوشحال میشم به کلبه ما بیای و اونو منور کنی و صاحبخانه را خوشحال ... برات از صمیم قلب آرزوی خوشبختی و موفقیت می کنم. منتظرتم ... خداحافظ ...

www.royayerahae.loxblog.com

www.royayerahae.loxblog.com

زهره

و من همیشه بین جبر و اختیار شناورم

محیا

تو چرا پست جدید نمی زاری؟!

مريم

من كه صورت مسئله را پاك كرده ام. مثل احمق ها. نه مي بينم. نه مي خوانم. حتي اي ميل هايي را كه رنگ و بويي از وقايع دارند نخوانده پاك مي كنم. سه ماه است، نه درست دو ماه و بيست و هشت روز است كه تلويزيون روشن نكرده ام. فكر مي كنم عجب حماقتي كردم اين همه پول دادم براي تلويزيون و دي وي دي و بدتر از آن ميز تلويزيون! وقتي كه نخواهي ببيني... كبك شده ام... حتي در اين وانفساي بي برفي...

نازخاتون

افرا جونم خوبی؟ من هنوز دلتنگت میشم. دلتنگ خودت و نوشته هایت!

ج

ديدي موراكامي پدرسگو..مرگ نداره