حکایتی بغایت خواندنی در مدح ازدواج!

   این  یک داستان کمتر دیده شده از چخوف است. از خواندنش بسیار لذت بردم. می خواستم چند خطی درباره اش بنویسم و نوشتم هم. اما ترجیح دادم نوشته را برای خودم نگه بدارم. اصلا چند وقتی است که زیادی محتاط شده ام و به گفته دوستی عزیز مبتلا به «آسه برو آسته بیا» شده ام  این روزها! و اینچنین شد که تصمیم گرفتم خود داستان را اینجا بیاورم. تا یادم نرفته بگویم که ناچار شدم چند باری هم دست به قیچی بشوم اما نه از برای امر منفور سانسور که فقط به هدف کوتاه شدن متن و صرفه جویی در وقت! با هم بخوانیم.      

                             «صحنه ای از یک نمایشنامه نانوشته»

فصل ازدواج است. مرد روی کاناپه نشسته و پا روی پا انداخته و در حال صحبت کردن به جلو و عقب تاب می خورد. «لوکی نیشنا» دلاله ازدواج پیرزنی چاق روی چهارپایه ای در کنارش نشسته است.

مرد: راستی اگر فکرش را کنی، انگار «ایوان» زندگی خوبی برای خودش ترتیب داده. خوب کاری کرد ازدواج کرد. آدم اگر پروفسور یا حتی نابغه هم باشد، اگر زن نگرفته باشد یک پول سیاه نمی ارزد. ما آمارگیری یا نظرسنجی درست و حسابی نداریم، اما کسی که بی زن باشد در جامعه وزنی ندارد. مثلا مرا در نظر بگیر. مردی هستم تحصیل کرده، خانه شخصی دارم، پول دارم، مقام دارم و حتی یک مدال هم گرفته ام! اما فایده اش چیست؟ مرا از یک نظر که نگاه کنی چه هستم؟ یک پیرمرد عزب. همه ازدواج کرده اند، همه بچه دارند، بجز من، حتما زنی روی تاقچه مانده که من بتوانم به همسری بگیرم!

لوکی نیشنا: روی تاقچه، خدای من یقین دارم بهترش را می توانیم برایتان پیدا کنیم. با شخصیت و بزرگوار و... هرچه باشد این همه خصوصیات خوب دارید، برایتان یک زن مناسب پیدا می کنیم حتی یک زن پولدار.

مرد: من به زن پولدار احتیاجی ندارم. اصلا انجام کار نفرت انگیزی مانند ازدواج برای به دست آوردن پول به فکرم خطور نمی کند! من خودم ثروت دارم و نمی خواهم مال زنم را بخورم. دوست دارم او محتاج من باشد! کسی که زن فقیر می گیرد می داند فهم و احساس همسرش زیاد است. من آنقدر خودخواه نیستم که بخواهم از کسی سوءاستفاده....

لوکی نیشنا: خب بله از این گذشته یک عروس فقیر حتما زیباتر از عروس ثروتمند است.

مرد: ولی من دنبال زیبایی نیستم! خوشگلی به چه درد می خورد؟ از یک چهره زیبا نمی توان به جای فنجان و نعلبکی استفاده کرد! آنچه من می خواهم سربه راه بودن و می دانی، پاکی است. من زنی می خواهم که به من افتخار کند و احترام بگذارد....

لوکی نیشنا: بله! اگر شوهر رسمی و قانونی اش باشید چطور می تواند احترام نگذارد؟ خب بی سواد که نیست!

مرد: وسط حرف من نپر! زن تحصیل کرده هم لازم ندارم. این روزها همه یک سوادی دارند. اگر همسر شما بتواند مثل بلبل فرانسه و آلمانی و نمی دانم چه صحبت کند خیلی خوب است اما اگر بلد نباشد یک دگمه پیراهن بدوزد همه سوادش به چه درد می خورد؟ من خودم متعلق به یک خانواده تحصیل کرده ام اما مرد ساده ای هستم و به زن ساده ای احتیاج دارم. به دنبال روشنفکری نیستم. روشنفکری برای مرد مهم است اما یک موجود ماده می تواند بدون عقل زیاد به خوبی کارش را پیش ببرد.  

لوکی نیشنا: البته حق با شما است. الان حتی در روزنامه ها می نویسند که آدم های باهوش ارزشی ندارند!

مرد: یک زن کودن، هم عاشقم می شود، هم به من احترام می گذارد و هم مقام و موقعیت مرا درک می کند و آنوقت می ترسد. یک زن باهوش نان شما را می خورد اما احساس نمی کند که دارد نان چه کسی را می خورد. من می خواهم برایم یک زن احمق پیدا کنی.

لوکی نیشنا: بله  (به فکر فرو می رود) آخر احمق داریم تا احمق. هرچه باشد یک مرغ ابله هم گاه فکرهای بکر به سرش می زند! (باز هم فکر می کند) من یک دختر می شناسم اما یقین ندارم که همانی باشد که شما جستجو می کنید. نمی شود گفت زشت است چون زیاد بد نیست. آرام و مهربان است. بسیار مطیع و سربراه است. مثلا اگر مادرش موهایش را بکشد و همانطور او را گرد خانه بچرخاند صدایش در نمی آید! اما این دختر یک تخته اش کم است. یک کلمه حرف نمی زند. چنان ساکت است که خیال می کنی مثل یک میخ مرده است. چند ساعت لب از لب باز نمی کند و آنوقت ناگهان یک مرتبه از جا می پرد. انگار آب جوش روی سرش ریخته اند و شروع می کند به ور زدن. می گوید پدر و مادرش دیوانه اند و می گوید جایی ندارد که برود و می گوید آنها زندگی اش را خراب کرده اند. دیوانه، تاجری خواستگارش بود. اما او قبول نکرد. به ریشش خندید. او مردی ثروتمند، خوش قیافه و شیک پوش بود. درست مثل افسرهای جوان! اما دختره چه کرد؟ یک کتاب احمقانه برداشت، به طرف آشپزخانه رفت، نشست و شروع به خواندن کرد.

مرد: نه این دختر از نوع دیوانه هایی که من می خواهم نیست...یکی دیگر برایم پیدا کن.( برمی خیزد و ساعتش را نگاه می کند) من به زندگی مجردی ام بر می گردم.

لوکی نیشنا: راستی حالا که دارید به زندگی مجردیتان بر می گردید می خواهید کسی را برایتان بفرستم؟

 

/ 18 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منیر

یک سال شاد [گل] یک دل خوش [گل] یک لب خندان[گل] یک تن سالم [گل] دعای من برای تولدتان افرا جان تولدت مبارک [گل][ماچ]

نازخاتون

سلام افرا جونم. تو این سكوت و خموچگی و شاید مرگ وبلاگستان خوشحالم كه هنوز می نویسی و زیبا و دلنشین!

دکتر پرتقالی

الان چه وقت نوشتن این پسته؟[اضطراب] ما هنوز اضطراب تاهل رو داریم و اینروزها فکر می کنم نکند تبدیل به آدمی وابسته بشم. قول سفرهای تکنفره را امروز گرفتم. فکر کنم بک می کنم به زندگی مجردی همش

لی لی

خیلی زیبا و خوندنی بود[لبخند]

منیر

دلتنگتان هستم کجایید ؟

هم اسم تو

خیلی خوب بود. چخوفی چخوفی.

اُشکوف

چرا دیگه آپدیت نمی کنید ؟! [ناراحت] سلام ![ناراحت]

منیر

دوست مهربانم یلدایتان شاد و سرشار از زندگی

ناشناس

رهگذری به این وبلاگ برخوردم تنها متنیم که خونددم همین بود عالی بودهمین