نیمه پر لیوان یا تعطیلات نوروزی خود را چگونه گذراندید؟

   سفره هفت سین را دو روز زودتر چیدم، روی همان ترمه دور طلایی چهارگوش. همیشه این وقت سال نوعی گمانه زنی در سرم شکل می گیرد که قدیم ترها با این پارچه هنری چه می کرده اند و مثلا مادربزرگ مادربزرگم را تصور می کنم که در کشاکش قرارداد ترکمانچای و شاید گلستان و البته شاید بی خبر یا بی توجه به آنها، لبخند بر لب تکیه داده بر متکایی سرخ و گلدوزی شده دارد آن را نقش می زند و یا دارد روی تاقچه سه کنج خانه پهنش می کند و یا شاید برای دید و بازدید نوروزی روی کرسی می اندازدش.  ولیکن در دم هرچه خیال در سر می پرورانم پاک می شود چرا که به باور من این نگاه کارت پستالی به چنین گذشته نابسامان و پریشان، گذشته ای که سراسر فقر بود و مرض بود و بدبختی و این همه، ناشی از جهل بود و نادانی بیشتر به رویایی می ماند ابلهانه. بگذریم. سبزه و سنبل را هم گذاشتم روز آخر بخرم و شاهنامه را در فصل پادشاهی خسرو پرویز باز کردم و گذاشتمش جلوی آیینه. به پیشنهاد یک ایمیل فورواردی، لیوانی بلند و باریک را نیز تا نیمه پر کردم، پر آب و گذاشتمش کنار کتاب و لحظه تحویل سال زل زدم به نیمه پرش. فرداش راه افتادیم به سمت شمال. هرچه بار و بنه به فکرم رسید برداشته بودم و البته عکسی از نیمه پر لیوان روی صفحه موبایلم. به شهادت بیشتر دوستان از آنجایی که اصلا اهل نوستالژی بازی و این حرفها نیستم تنها به مدد همین نیمه پر لیوان بود که تصمیم گرفتم دو سه عدد سی دی هایده و مهستی نیز دست و پا کنم و تا رسیدن به مقصد به یاد آنکه روزی این مسیر را با او طی کرده بودم «یه امشب شب عیده و می خوام برم دریا کنار» را زمزمه کنم. ناگفته نماند که نیمه پر لیوان مانع نشد قبل از حرکت برای خلاصی از آن دل آشوبه ناشی از شنیدن مدام «سفر بی خطر و ایشالله و اگر خدا بخواد و بی حرف پیش و این چیزها» و البته برای آرامش خیال خودم به پلیس راه زنگ نزنم. هرچند که آن صدای ضبط شده بیشتر دلهره آور بود تا دلگرم کننده، چیزی بود یادآور روزهای تلخ جنگ، روزهای «توجه توجه علامتی که هم اکنون می شنوید...». خبر باز بودن همه راههای کشور را که به همسفرها گفتم یکی شان با خنده گفت «حالا همه راهها بازه تو چرا پز می دی» و اینگونه بود که خنده و شادی شروع شد. آخرین دم نگاهی به نیمه پر لیوان هفت سین انداختم و گفتم جاده هراز داریم می آییم!

   نرسیده به رودهن با ایست پلیس و ترافیک سنگین و قطاری از ماشین های بی حرکت  روبرو شدیم. ماشین هایی که از چهره های بی تاب راننده هایش پیدا بود ساعت ها است که آنجایند. یعنی پلیس راه خبر نداشت؟ یعنی از چه ساعتی جاده به علت ریزش کوه بسته بود؟ یعنی...؛ نه؛ نشد! نگاهی به تصویر نیمه پر لیوان انداختم وگفتم آقای راننده بزن تو دنده، بریم از فیروز کوه و اینچنین بود که بعد از یازده ساعت و سی و سه دقیقه رسیدیم به مقصد و همچنان نیمه پر لیوان داشت برای من خوب عمل می کرد چرا که خیلی از  ماشین ها عطای سفر را به لقایش بخشیدند و برگشتند! اما ما ترانه خوان و  لطیفه گویان پس از  میل کردن یک پرس کامل اکبرجوجه به عنوان نهار دیر هنگام و خریدن کمی سبزی پلو و ماهی به چند برابر قیمت با دلی سرشار از نیمه پر لیوان کفش ها را کندیم تا از رسیدن به آن ویلای زیبای نشسته بر دل شهرکی ساحلی لذت بیشتری ببریم. خوردن سبزی پلو ماهی و دوچرخه سواری و پیاده روی و بگو بخند با همسفران خوش سفر بخش خوب مسافرت بود که نیازی به نیمه پر لیوان هم نداشت. اما آنچه که بدون نیمه پر لیوان بسیار حقارت آمیز جلوه می کرد و به نظرم مایه شرمساری بود، دیدن پسران جوان و گاهی پیر بود که آنطور هیجان زده با ماشین هاشان از پراید و پژو گرفته تا بنز و پورشه (گویی به تازگی از اختراع ماشین باخبر شده اند) در کوچه پس کوچه های شهرک ویراژ می دادند و چشمشان به دنبال دخترها و زن ها بود و ایضا دخترها و زن هایی که علی رغم حضور سنگین گشت ارشاد، امنیت اجتماعی یا نمی دانم چی چی چنان خودشان را بزک می کردند که در حد شرکت در مهمانی های هالیوودی بودند. نیمه پر لیوان توی گوشم می گفت «آنها دارند از خوشی کیف می کنند و تو داری بیخودی حرص می خوری اگه راست می گی برو قاطی شون بشو!» عجبا، نیمه پر لیوان داشت پر رو می شد!

   اما چاره نبود. باید این پررویی اش را  می بخشیدم چرا که اگر نبود نمی توانستم  آن ترافیک سنگین و راه بندان بین شهرها را بی نق زدن تحمل کنم، نمی توانستم آن پارکینگها و سرویسهای  بهداشتی را که به قدر چندین  سال نوری دور بودند از استاندارد قرن بیست ویکم ببینم و دم نزنم. نمی تواستم آن همه ولگرد و گدا و دست فروش کم سن و سال را ببینم و آه نکشم. نمی توانستم برای فقری که از در و دیوار و خانه های خشت و گلی و آجری می بارید افسوس نخورم. اصلا همین نیمه پر لیوان بود که دوازده ساعت مسیر برگشت از جاده هراز را تحمل پذیر کرد، جاده ای که به گمانم از زمان مادربزرگ ترمه دوز مادر بزرگم همچنان یک جاده مالرو است، شاید کمی عریض تر! اما نیمه پر لیوان هرچه کرد نتوانست برای آن حس بد پشیمانی ام کاری بکند، پشیمانی از اعتماد دوباره به آن صدای ضبط شده پلیس راه که گفته بود همه راه های کشور باز است و من باز باور کرده بودم!

   و حالا روزها است که سفر نوروزی به پایان رسیده و چمدان ها خالی شده و زندگی روزمره از سر گرفته شده اما ماجرای من و نیمه پر لیوان تمامی ندارد انگار. این نیمه پر رفته رفته چنان پررو و پرادعا شده بود که داشت به مرز جنون می رساند مرا! تا اینکه بالاخره دیروز طاقت از کف بدادم و زدم و شکستم اش. چنان کوبیدمش بر کف آشپزخانه که هزار تکه شد. آخر این چه ایمیلی بود که شب عیدی دچارش شدم. من که خود می دانستم  زندگی کردن با نیمه پر لیوان همان نگاه کارت پستالی داشتن است به خودمان و همان کبکی زیستن است و مگر من این چندی پیش نگفته بودم که کبکی زیستن نمی خواهم؟ ای کاش می شد با شکستن گاه و بیگاه این لیوانهای مسخره با واقعیت روبرو شویم تا شاید این روبرو شدن وادارمان کند چاره ای بیاندیشیم. چاره ای برای رهایی از این جهل ریشه دار که چون بختک به جانمان افتاده و اینچنین گریبان مان را چسبیده، جهلی که کم کم دارم باور می کنم بیشتر به تجاهل می ماند. تجاهلی که نباید آسان از آن گذشت. با خود فکر می کنم برای رهایی از این تجاهل چندین ساله چندین لیوان باید بشکند با چند دسی بل صدا تا...؟

                

/ 21 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کوچه ای بی انتها

راستش من خودم با این قضیه نیمه پر و این حرفا زیاد میونه ای ندارم. نمیدونم چرا نمیتونم بهش نگاه کنم. هرچی هم از واقعیتها حرف میزنم میگن منفی بافی نکن. بنابراین تصمیم گرفتم اصلا حرف نزنم دیگه[نگران]

سپیده

خیلی زیبا نوشته بودی خصوصا اون قسمت مادربزرگ و قرارداد ترکمانچای منو برد به داستانهای قدیمی و یک حس خوبی بهم داد یک جور آرامش دلپذیر که فقط آدم در کنار مادربزرگها احساس می کنه[چشمک]

الهام

همان قدر که توجه بیش از حد، نیمه ی پر لیوان را پررو می کند، نیمه ی خالی لیوان هم دست کمی ندارد! و به عقیده ی من چه بسا پرروتر است!! اصولا توجه زیاد به هر کدام از آنها خارج از ظرفیتشان است!! برای حفظ تعادل در شرایط و زمان های مختلف، نیم نگاهی به هر دو می تواند کارساز باشد.[لبخند]

منیر

اگر دائم به این جهل ها فکر کنیم از چیزهایی که می توانیم لذت ببریم باز می مانیم ولی این به مفهوم ان نیست که چشمانمان را به روی واقعیات ببندیم ولی نباید این واقعیات را بهانه برای هدر دادن انرژی خود بکنیم و لیوان بشکنیم و شاد نباشیم .

گل سرخ پژمرده . . . .

[گل]

حکیم

همیشه همه جا دیر میرسم[ناراحت]

هيسا

مطالب شما را هميشه ميخوانم و لذت مي برم خواستم با اجازهي خود شما ،وبلاگتان را يكي از پيوندهاي وبلاگم كنم،اجازه دارم

افشان

خصوصی

نازخاتون

اینجا همیشه خوبه ها! نوشته هات دلنشینه. بودنت دلگرم كننده است...[پلک]