من و وبلاگم و چندسالگی اش

   چند سال پیش در یک غروب سرد و دود زده و دلگیر پاییزی نشسته بودم کنار پنجره و چشم دوخته بودم به آبی آسمانی که دیگر آبی نبود. از آن غروبهایی بود که جان می داد شاعر باشی و از دل تنگ و بی وفایی یار بنویسی اما من نه دلتنگ بودم و نه غمگین. حس غریبی داشتم، حسی ناشناخته که هیچگاه پیش از این تجربه اش نکرده بودم. نمی دانم چه بود. چیزی بود از جنس دویدن در باد و  رقصیدن زیر باران، چیزی بود از جنس پریدن در آب سرد و  فریاد زدن در یک خانه بزرگ خالی. این حس ناشناخته هرچه بود مرا بر آن داشت تا که....

   نه! بگذارید از اولش بگویم. از همان غروب دلگیر که نشسته بودم پشت پنجره و منتظر چشم دوخته بودم به آبی آسمانی که دیگر آبی نبود. خاکستری بود. دودی بود. سیاه بود. تار بود و مات بود. چشم هایم را بستم و باز کردم. منتظر چه بودم؟ نمی دانستم. دوباره چشم ها را بستم. توی تاریکی نگاه نگاه می کردم. می دیدمش و نمی دیدمش. می آمد و می رفت. یک خاطره دور بود، آنقدر دور که نمی دانم برای من رخ داده بود یا دیگری اما هرچه بود دیدمش.  

   آن جعبه مداد رنگی سی و شش تایی را می گویم. همان که قوطی اش فلزی بود و من همان دو سه روز اول با ناشی گری لولای درش را شکسته بودم. بچه بودم. چند ساله بودم یادم نیست اما خوب یادم است که «خاله جان نقاشم» بعد از سالها از پاریس برگشته بود و آن مداد رنگی ها سهم من بود از سوغاتی های فرنگ و حالا آن مداد رنگی ها چنان نقش بسته بودند پشت پلکهای بسته ام که گویا نه خیال که حقیقتی مسلم اند و مرا به کاری می خوانند، به انداختن طرحی نو و شکافتن سقفی شاید، به کاری مثل فریاد کردن در دل جنگلی هزارتو بی آنکه نگران باشم صدایم تا کجاها خواهد رفت.

   با اینکه هیچگاه نقاشی ام خوب نیود اما عاشقشان شده بودم، عاشق تک تک رنگها حتی سفید. وقتی می تراشیدمشان دوست داشتم تیزی نوکشان را روی لبهایم امتحان کنم و بفهمی نفهمی کمی هم مزه مزه شان می کردم. حالا اینجا در این غروب با چشم های بسته غرق در آن رویای بیداری دست بردم سمت رنگهای آبی، از پررنگ تا کمرنگ. یکی یکی لمسشان کردم و آبی ترین آبی را برداشتم و آسمان دود زده و غبار گرفته پاییزی را رنگ کردم، یک رنگ آبی خالص و غرق خاطره شدم خاطره ای که نمی داستم به راستی از آن که بود.

   گفتم که  هیچگاه نقاشی ام خوب نبود اما آن روز با هیجان فراوان برای «خاله جان نقاشم» یک نقاشی کشیدم با همان مداد رنگی ها، از همان نقاشی ها که توی بچگی یادمان می دادند و ما طوطی وار می کشیدیم شان، خانه ای و دودکشی و درختی و خورشیدی و دخترکی و یک صفحه آسمان آبی با ابرهای پف پفی سفید. شادان دویدم طرفش اما هرگز فراموشم نمی شود برق آن چشم های مشکی تر از مشکی «خاله جان نقاشم» وقتی که آنطور نگاهم کرد و شانه هاش را داد بالا و گفت «خب که چی؟» هاج و واج نگاهش کردم. گفت «تا نتوانی توی این آسمان آبی و بین این ابرهای قشنگ سفید یک تکه ابر سیاه بکشی این نقاشی به هیچ دردی نمی خورد»

   و من سالها طول کشید تا توانستم همان نقاشی طوطی وارم را جور دیگری بکشم. برایم خیلی دردناک بود تا آسمان آبی ام را با ابرهای سیاه خراب کنم اما همین که اولین قدم را برداشتم، برداشتن قدم های بعدی دیگر کاری نداشت. «جور دیگر باید دید» را داشتم یاد می گرفتم. دیگر برایم سخت نبود تا ابرهای سیاه را آن دور دورهای کاغذ بکشم، چشم های دخترک را گریان کنم و با هزاران هزار کلاغ جلوی تابش خورشید را بگیرم و یا یکی از شاخه های همیشه سبز درختم را بشکنم و میوه ای گندیده بر آن بنشانم. کشیدن این چیزها دیگر برایم سخت نبود چون چیزی بود که می دیدم، همه روزه و همه جا و با تمام وجودم حسشان می کردم و خیلی زمان نبرد تا  دانستم با «خود را به ندیدن ابرهای سیاه زدن» ابرهای سیاه از بین نمی روند.

   و حالا من می خواستم بعد از این همه سال کاری دیگر بکنم. من می خواستم در آن غروب دلگیر آن آسمان سراسر خاکستری را  آبی کنم که کردم ولی افسوس و صد افسوس، همین که چشم باز کردم رنگ خاکستری همان جا بود.  آسمان دود زده خاکستری همچنان چسبیده بود به نگاهم و من مانده بودم و آن حس عجیب و ناشناخته.

   و این همان حسی بود که مرا به دویدن و فریاد زدن در دنیای مجازی و معنا بخشیدن به خیال نوشتن فراخواند، به نوشتن از همان ابرهای همیشه سیاهی که همواره در دل آسمان آبی ما حضور دارند و همان دم دانستم که مرا گریزی نیست جز نوشتن شان، نوشتن این ابرهای سیاه.

   اینگونه شد که من شدم «افرا و پاییز». افرا و پاییزی که بارها به خاطر همین ابرهای سیاه متهم به تلخ نگاری شده، ابرهای سیاهی که روز به روز سیاه تر و گسترده تر می شوند این روزها و نوشتن از آن سخت تر و خوفناک تر و دلیل نبودن چند ماهه من نیز چیزی نبوده و نیست جز همین ابرهای سیاه.

   ولیکن از آنجا که «هرگز ننوشتن» کسب و کار من نیست، می نویسم. آنقدر از این ابرهای سیاه در دل آسمان آبی خواهم نوشت تا شاید این مداد آبی تر از آبی روزی نه تنها در عالم خیال که در دنیای واقعی هم بتواند خاکستری آسمانمان را آبی کند، یک آبی خالص.

/ 28 نظر / 56 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منیر

سلام

مینا

شب می رود و دوباره شب می آید...

کوچه ای بی انتها

کجایی افرای عزیز. نیستی. دلمون برا نوشته هات و حضورت تنگ شده.

منیر

از قدیم گفتن سلام سلامتی میاره پس دوباره سلام

منیر

اینجا صادقانه تر از جاهای دیگه ست

حمید

دعوتید به جلسه نقد کتاب عشق و رب به اندازه ی کافی مکان: خیابان پاسداران، انتهای گلستان پنجم(تپه شمس آباد)، بعد از میدان هروی، پارک صدف، خانه فرهنگ صدف. زمان: پنج شنبه 13 تیر ماه ساعت: 5 تا 7 منتقدان: افسانه فرقدان، حمید بابایی، راموند خانلری

mamnoo

ممنونم ازوب خوبتون ازتون خواهش میکنم ادرس زیررالینک کنید لطفا..خواهشالینک کنید www.mamnoochat.mihanblog.com

وبلاگ فستیوال

از شما دعوت میکنیم تا بار دیگر در نظرسنجی انتخابات بانوان برتر وبلاگستان فارسی شرکت کنید منتظر اخبار بعدی جشنواره ی بانوان باشید http://vote.persianweblog.com https://www.facebook.com/groups/639031472788736/

گل سرخ پژمرده

[گل]

کوچه ای بی انتها

سلام کجایی افرای عزیز