اینک مس شدنم آرزوست!

   نوشته ننوشته «کبک بودنم آرزو است» آن مرغک خوش خط و خال؛ به قول حوزوی ها، کلامم هنوز منعقد نشده چنان در آسمان قاپیدش که از آرزو کردن پشیمان گشتم. می پرسید کدام مرغک؟ خب معلوم است، مرغ آمین را می گویم دیگر. نه اینکه براستی و تمام و کمال آرزویی برآورده شده باشد که تا حال این از این مرغک ندیدم. و نه اینکه براستی چشم برهمه چیز بسته باشم. اصلا مگر در عصر ارتباطات چنین چیزی ممکن است. همچنان می بینم و می شنوم و می خوانم و حتی می نویسم. اتفاقا این روزها حرف و سخن فراوان است برای گفتن و نوشتن، از گلدن گلوب فرهادی تا بد و بیراه هایی که نثارش کردند، از مچ اندازی های روسیه و آمریکا در سوریه تا پیروزی پرسپولیس، از کوبیدن بر طبل پر سر و صدای بگیر و ببند دزدان اقتصادی تا ذوق مرگ شدن دختر همسایه به خاطر بالا رفتن نرخ سکه و ایضا مهریه اش و از سرودهای پرخاطره «بهاران خجسته باد» تا «ایران ایران ایران خون و مرگ و عصیان ».

   دچار مشق شب شده ام گویا یا انگار عهد و پیمانی دارم که شکستنش نباید و نشاید که شب به شب از نوشته پشته می سازم این روزها اما چه کنم که دستم نمی رود به فشردن دگمه اینتر بر کیبورد تا کلیک کنم روی واژه «انتشار». آخر چه می دانستم این بار مرغ آمین بر فراز سر من می چرخیده و لابد در دم به یکی از دو فرشته نشسته برشانه هایم فرمان رانده که بیشتر مرا بپایند! همان فرشته هایی که می گویند در برابر انواع نفس ها، از اماره تا  لوامه نگاهبان مان هستند. بهانه برای نوشتن کم نیست و من نیز می نویسم گاهی با حوصله و گاهی شتابان، گاهی تک جمله و گاهی پارگراف پشت پاراگراف. همین که نوشته ای را به آخر می رسانم ندایی دلنشین و کمی دلگرم کننده در گوشم زمزمه می کند «حالا چرا این همه عجله؟ بگذار برای بعد» و من می پرسم «مثلا بعد یعنی چه وقت؟» و می گوید «مثلا وقتی که آب ها از آسیاب افتاد یا مثلا وقت یک بزنگاه خوب یا مثلا...» دست می کشم به شانه هایم، یک بار سمت راست و یک بار سمت چپ و می گویم «یکباره بگو وقت گل نی و خودت را خلاص کن.»

   خلق و خوی مرغ آمین را خوب می شناسیم، اینکه بیشتر اوقات نصفه و نیمه برآورده می کند آرزو هامان را می گویم. چرا که من کبک بودن خواسته بودم و نه کبکی زیستن. اینکه همه چیز را ببینی و انگار نمی بینی، بدانی و انگار نمی دانی، بشنوی و انگار نمی شنوی بسیار دردآورتر است از اینکه از اول نبینی و نشنوی و ندانی. کبکی زیستن خیلی بیشتر از آنکه فکرش را می کردم سخت و دشوار است. نه !سخت و دشوار نه که تلخ است. یک جور تلخی که مزه اش مدام با تو است حتی وقتی آسوده خیال نشسته باشی پای سریال بی در و پیکر عشق ممنوع  و محو قد و بالای نقش اول مرد باشی و غرق زیبایی نقش اول زن. این تلخ مزه گی با تو است حتی اگر دوستی از سر دلسوزی دلداری ات بدهد که «ای بابا بیا بشینیم نون و ماستمون رو بخوریم» یا عاقله مردی جهان دیده اندرزگویان ناله سر دهد که «بیهوده مگرد که من گشتم و نبود.»

   ولیکن این تلخی را چاره ای هست. باید چاره ای باشد . صدایش می زنم «آهای مرغ آمین می شنوی؟ هنوز آن بالایی؟ حواست به من است؟ دارم آرزو می کنم، ببین». دست بر شانه هایم می گذارم «از طلا بودن پشیمانم و این بار مس شدنم آرزو است» روی دگمه انتشار کلیک می کنم و با خود می گویم «مرغ آمین ای کاش دمی از آن آستان فرو آیی و ببینی کبکی زیستن که این روزها دارد اینچنین وقیحانه همه گیر می شود از مرگ مفاجا هم بدتر است. ما را چنین مخواه مرغ آمین، چنین مخواه.

«ازفراز بام

........

می گریزد شب

صبح می آید»

                 «مرغ آمین اثر نیما یوشیج»

/ 15 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی

معمولا کامنتای اول درباره ی پست مربوطه نیست فقط نوشته اول ! (مثل خودم)

وبلاگ جالبی دارید خیلی ادیبانه و بالای دیپلم مینویسید. امیدوارم موفق باشید

شیرین

درووووووووود انگار هر وقت هر کسی از هر جای این دنیای بی کران بخواد یک آروزی کوچولو بکنه زود زود برآورده میشه. اما آدم بعدش میگه ای کاش یک چیر بهتر خواسته بودم. مس شدنم زیاد خوب نیست. میدونی چرا؟ واسه این که سالی یک بار بیاد بدی دل و روح رو سفید کنند.

مرد مرده

مس ؟! به خاکسترم راضییم که بر باد رود رها نمی کنند این بنفش براق را

دکتر پرتقالی

با بودن مرغ آمین میتونی اینک آرزوهایت را به سرعت تغییر بدی و از تصمیم گیری نترسی

آیلا

افرا؟ نگو که خبر نداری! طبق آماری که از سیمرغ نیوز پخش شده، بیست- سی سال پیش چند نفر مرغ آمین رو به جای کبک توی یه صحرایی زدن. ماجرا هم از این قرار بود که یکی از شکارچی‌ها خیلی گرسنه بود و داشت آرزو می‌کرد یه کبکی چیزی بتونن شکار کنن تا دلی از عزا در بیاره. از قضا مرغ آمین همون لحظه داشت از بالای سرش رد می‌شد که... شکارچی‌ها همون‌جا کبابش کردن. اما گوشتش انقدر سفت بود که نتونستن بخورنش و همون جا انداختنش. دیگه هم کسی سراغش نرفت. حالا شخصن منتظرم بلکه نوادگانم فسیلش رو کشف کنند. شاید فسیلش حاجت روا کنه.

منیر

موفق باشی[گل]

شما کتابی هم منتشر کردین ؟

کوچه ای بی انتها

ننوشتید به چه چیز کبک بودن و مس شدن علاقمند هستید. شاید ما هم تغییر جنس بدیم. راستی چرا دست آدم نمیره به نوشتن یا انتشار. من یه کیسه نوشته منتشر نشده دارم. یاد نشر مرغ آمین افتادم! یادتونه.