او عاشق این روز بود

   اینک نه یک سال و دو سال که چندین سال می گذرد از آخرین روزی که به بهانه اش دور هم جمع شده بودیم و  شادی ها کرده بودیم و مغرورانه آرزو کرده بودیم تا به ابد سایه پر مهرش بر سرمان باشد و حالا شگفتا که نبودنش همچنان می سوزاند دل را و انگار نه انگار این همه سال گذشته از آن رخداد تلخ. بارها شنیده بودم که درمان ندارد این درد بی درمان و اینک خود به تجربه به این باور رسیدم که جای خالی بعضی ها در همه حال حس می شود، در همه حال و  تنها تلنگری کافی است که اشکها سرریز شوند، تلنگری در حد روز تولدش.

   ای کاش هنوز بود و آن کاغذهای شطرنجی و خط کش و مدادهای قرمزش را روی میز پخش می کرد و برای صدمین چایی اش یکی از ما را صدا می زد. هیچوقت نفهمیدم چطور می توانست آنقدر چایی بخورد! روزی ده تا و بیست تا و شاید حتی سی تا! و البته احترام به چایی چنان واجب بود که مبادا آن را بی حوصله کنار دستش بگذاریم و راهمان را بکشیم و برویم که باید چشم در چشم نگاهش می کردیم تا با نگاهمان تشکر را در نگاهش بخوانیم. ای کاش هنوز بود و نقشه جدید رسم شده بر کاغذ را با اصرار و با جزئیات برایمان تعریف می کرد. این هال و این پذیرایی و این سرویس اول و این سرویس دوم و این اتاق خواب بزرگه و این انباری و ...  

   ای کاش هنوز بود و این وقت سال یک شبه تصمیم می گرفت تغییری به در و دیوار خانه بدهد و آفتاب نزده کارگرها را می ریخت توی خانه و دو روزه دیواری را خراب می کرد و به جایش کمد می ساخت یا موزاییک های یک طرف حیاط را می کند و می داد به جایش چمن بکارند و خود نگران آشپزخانه می شد که مبادا سینی ناهار کارگرها کم و کسری داشته باشد.

   ای کاش هنوز بود و پنج صبح با صدای رادیو برپا می داد و دو سه ساعتی مراسم صبحانه خوری اش به راه بود، مراسمی که بعید بود بدون مهمان باشد و نه نان و پنیر عمو رفتگر فراموش می شد و نه شیر تازه گربه خالمخالی همیشه لاغر و کثیف حیاط پشتی.

   ای کاش هنوز بود و برای تعطیلات نوروزی یک برنامه پر و پیمان می ریخت، نه فقط برای ما و خودش که برای هفت همسایه آن طرف تر و ده بیست فامیل و دوست و آشنا این طرف تر.

   ای کاش هنوز بود و توی ماشین و در ترافیک عوارضی، بازی بیست سوالی به راه می انداخت و مثلا می پرسید اگر گفتید امروز چه کسی ترور شد و ما باید می پرسیدیم زن است یا مرد و مثلا ایرانی است یا خارجی و مثلا می گفتیم ایندیرا گاندی و بعد تا مقصد از سرگذشت او می گفت و می گفت و می گفت.

   ای کاش هنوز بود و دم غروب زنگ تلفن را به صدا در می آورد و می گفت تا یک ساعت دیگر می رسد و مهمان هم دارد و نه یک نفر و دو نفر که بیست نفر! و کاش بود و برای جمعه های دلگیرمان کاری دست و پا می کرد که دست و پا گیرمان کند در خانه و کاش بود و بساط چلوکبابی رفتن «همگی خانوادگی» آخر هفته را  علم می کرد و ما مبهوت می ماندیم که خانواده پنج نفره ما بر اساس چه معیاری بیست نفره شد.

   ای کاش هنوز بود و یک دست به کمر و یک دست در جیب در خانه تکانی شب عید به مادر کمک می کرد! و ای کاش هنوز بود و هنگام ترک خانه سیگار و کبریتش را روی میز جا می گذاشت و می رفت دم در و زنگ می زد که یکی مان برایش ببریم و ای کاش هنوز  بود و دم غروب بر می گشت خانه و تا نگاه پرمهرش با نگاه مادر یکی نمی شد انگار نمی دید ما را.

   ای کاش هنوز بود تا با آن قدرت کلامش و صلابت رفتارش نمی گذاشت بعضی کدورت ها اینگونه عمیق و دامنه دار بشوند و بعضی رابطه ها به بن بست برسند و بعضی دوستی ها به پایان.

   ای کاش هنوز بود و می دید روزگار سیاه آن نیرنگ بازان را  که در نبود او چطور بی پروا روی دیگرشان را نشان مان دادند  و نه به جوانی غصه داران رحم کردند و نه از نان و نمکی که با هم خورده بودیم شرم کردند. ای کاش بود و می دید چگونه آن شبکوران دل سیاه و طماع حال در کنج سلولی افتاده اند و لابد یک روز  زانوی غم بر بغل می گیرند و یک روز دست ندامت بر زانو می کوبند  و لابد دارند  روی دیواری سیمانی رج می زنند «خود کرده را تدبیر نیست».

   ای کاش هنوز بود و آخر شب قبل از خواب، تاس ها را توی دستش می چرخاند و مهره های سیاه را از راست به چپ روی تخته می چید و صدایم می زد  «گیزیلی گیزیم امشب سر چی بازی کنیم؟ یک جفت جوراب خوبه؟» و تاس ها را چنان پر سر و صدا  می انداخت که انگار شور زندگی اش را در آنها دمیده است.

   براستی که مرگی چنین زود هنگام برای او که عشقی بی قرار به زندگی داشت و عاشق روز تولدش بود آخر نامردی است، آخر نامردی.

/ 32 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منیر

سال نو مبارک امیدوارم همیشه شاد باشی

مجید شعبانی

زیبا بود. اما غم انگیز. در اینگونه سوگ ها نه می توانی هم دردی کنی و نه می توانی با جمله ای مانند "خدا رحمتش کند" تسکینی به درد بازماندگان بدهی. متاسفم. همین. سال نو مبارک. امیدوارم سال خوب و توام با سرخوشی داشته باشید. بعد از 8 ماه بروزم با نوستالژی های عوضی و منتظر حضورت.

امید.م

قبول دارم:حیف است که بعضی ها نباشند...نبودنشان هیچوقت به آخر نمی رسد انگار...هیچ وقت

افروز

گل گل گل گل گل گل گل گل گل گل گل گل گل گل گل گل گل گل مواظب خودت باش :× یه چیزی بنویس

گل سرخ پژمرده . . . .

سلام الا ای ماع شیرین خنده سر کن چو من افتان بدم رسمم سحر کن

رضا

سلام. بسیار ساده و عمیق دلتان را قلم زده اید. کلامتان برآمده از آتش دل است. آنگاه که متن شما را میخواندم، گریستم. آهسته و بی صدا گریستم. شادی های عشق همنشین لحظه هایتان باد!

مونا

جدا چرا بعضی آدمها دومی ندارن؟ چرا تو نسلهای بعدشون هیچکس بهشون نمیرسه؟ این آدمها مثل ستون اصلی یه چادر هستن که با رفتنشون همه چی بهم میریزه.... دیگه هیچوقت هیچ چی سرجاش برنمی گرده!!فقط افسوسی بی پایان بجا میمونه! تولدشون با تاخیر مبارک!...دوست گلم برگرد و ....

اما او همیشه هست سکوتش حقانیت اوست وامتحان عشق مابه او

منیر

ای کاش بود