این منطقه یک است!

   برف سنگین ببارد آن هم زودهنگام و غافلگیرانه، آنقدر زود که هنوز برگهای خزان زده فرصت رنگ به رنگ شدن نیافته باشند. باران ببارد یک ریز آن هم در چند روز پیاپی. خیابانها بیشتر از همیشه پر باشد از ماشین و اتوبوس و ون و موتورسیکلت و وانت و کامیون و عابر پیاده. کلان شهری باشد در خاورمیانه، پایتختی باشد دویست سیصد ساله اما بی قواره و جایی باید بروی در دامنه البرز، همان شمیرانات مشهور. از میدانی باید بگذری باستانی اما بی در و پیکر به نام تجریش با آن بازار کثیفش و ایستگاه های تاکسی و کرایه و مینی بوس و اتوبوس بوگندویش، با جیب برها و گداهایش، با ولگردها و اخ تف هایش، با دوره گردهای خرمافروش و بچه های فرغون به دستش، با مردان متلک گو و زنان خیابانی ارزان قیمتش و هرچه سعی کنی نتوانی کوه سفید شده از برف را ببینی و نتوانی از دیدن درختان سر به فلک کشیده و در هم فرو رفته لذت ببری. بی برو برگرد این یک کابوس است، کابوسی که با چشم های باز و در بیداری کامل و هشیاری محض می توان دید و نه یک بار که چند بار و این واقعیتی تلخ است، این  شهر من تهران است، تهرانی که با همه این تلخی ها نمی توان از آن دل کند و نمی توان از آن متنفر شد.

   ترافیک سنگین است و ماشین ها سپر به سپر ایستاده اند. موتورسوارها پیاده رو را قوروق کرده اند و بوق زنان و ویراژکشان می روند و می آیند. همان پیاده رویی که به گفته یکی از مسئولین قرار بود شمال و جنوب تهران را به شکلی زیبا به هم وصل کند. اما آنچه می بینم چیزی است کمی بهتر از راه های مال رو، فقط کمی بهتر! جابجایش کنده شده، جابجایش چاله و چوله است، جابجایش شن و ماسه و موزاییک و بلوک سیمانی ریخته اند البته شلخته وار و بی هیچ نظم و ترتیبی و  این فضای رئال رفته رفته به فضایی سورئال تبدیل می شود با دیدن آن موزاییک های زرد و چهارگوش. موزاییک هایی که گاهی برجستگی راه راه دارند و گاهی برجستگی نقطه نقطه، همان موزاییک هایی که استاندارد شهرهای متمدن اند برای تردد نابینایان عزیز و این برجستگی ها باید به داد عصای سفیدشان برسد و راه را از چاه نشانشان بدهد.

   راهنما می زنم، کنار یک سطل زباله ی وارونه توقف می کنم. جا برای عبور ماشین های پشتی تنگ می شود ولی چاره چیست. کوچه یک طرفه است و اگر راه را اشتباه بروم جایی برای برگشت ندارم. چراغ های شهر یکی در میان خاموش اند و نمی توان نوشته روی تابلوی کوچه ها را خواند. یک بار دیگر نشانی را می خوانم «اولین بن بست سمت چپ انتهای کوچه.» تابلویی می بینم با علامتی کمرنگ چیزی شبیه بن بست. می پیچم. رفتگری دارد با حوصله شاخه ها و برگ های شکسته را جارو می کند و به سمت کپه ای از خار و خسک می راندشان، کنار تلی از ماسه و سیمان، جایی بین خیابان و پیاده رو، خیابان که نه کوچه، کوچه هم که نه پس کوچه، کم عرض و دراز. می گویم «حاجی اینطوری که راه را بند می آوری.» دهانش را باز می کند انگار که بخندد. دندانهایش یکی درمیان زرد و سیاهند. پیر است و عینکی و لاغر. عینکش ته استکانی است با دسته کائوچویی. ریش طالبانی دارد. بیشتر به ماموران مخفی می ماند تا رفتگر. دهانش هنوز باز است اما نمی خندد. جارو را تکیه می دهد به ماشین. لهجه ای عجیب دارد می گوید «همین چهار روز پیش بود که زیر بارون دو ساعت پشت اون وانت سفیده معطل شدید تا  شاخه های شکسته سه تا چنار سرکوچه را بار بزند و آخرش هم که خودتان دیدید جا نشد و رفتند. تا دیروز هم نصف کوچه بسته بود. امروز هم پشت اون کامیونه معطل شدید، همان که سر ظهر آمد و چند تا از شاخه ها را بار زد و نصفش را جا گذاشت و رفت. حالا به من می گی راه را بند می آوری» تا آمدم چیزی بگویم دیدم عصبانی تر شد. «هفته قبلش هم زیر اون برف سنگین چقدر پشت ماشین آتش نشانی ماندید و جیک نزدید، همان روز که  آمده بودند اون درخت شکسته هه را از روی اون ماشین گرونه یک جوری جمعش کنند.» دو قدم دور شد و جارو را با شدت عقب و جلو کرد. خش خش خش. آرام پیش می روم. کوچه بن بست نیست اما راه بسته است. درخت تناوری از کمر تا شده و سرشاخه هایش آسفالت نیم بند کوچه را پوشانده است. راه را اشتباه آمده ام. باید برگردم. این یک کابوس است. این منطقه یک است. این شهر من تهران است.

/ 16 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

وای از این زندانی به نام شهر که هیچ رفاهی را جایگاهی نیست. این کلان شهر بی پارکینگ جایی است که خود می خواهد ماوایی دیگر بگیرد. تهران خسته شده .

آیلا

بلندترین پالتو را روی کوتاه ترین مانتوم می‌پوشم. کله ام را می‌چپانم توی مقنعه. شال گردن را می‌پیچانم دور گردنم. کتاب ها را پر می‌کنم توی کوله‌ام، آن‌هایی که توی کوله جا نمی‌شوند را توی کیسه‌ای دستم می‌گیرم. تا زانو توی گل و برف قدم بر‌میدارم. جمعی از معتادها جلوی در اصلی دانشگاه بساط پهن کرده اند. گوش هام را کر میکنم که چیزی نشنوم. از در دانشگاه که پام را می‌گذارم تو، کیسه را می‌دهم آن دستم که کارتم را در بیاورم. شال‌گردن مقنعه‌‌ام را عقب می‌کشد. آقای حراست می‌گوید از دانشجو‌های قدیمی انتظار ندارند که حجاشان این‌طوری باشد! و تهدید می‌کند... این‌جا حصارک است، ته کرج.

اوشا

از تمام تهران قط تجريشش را دوست دارم با همان مشخصاتي كه وصفش كردي به همان زيبايي...

افروز

ببین نباید بگی "سهر من تهران" با این حالت که بگی غصه ت می گیره ..همینجوری الکی خوشی بگو تهرون یا خیلی الکی خوش تر بگو ترون با کسر کش دار "ت" اون وقت دیگه زیاد غصه ت نمی شه ..ا:-)))

محمود

راه می روند آنها و بی آنکه پشت خم کنند گوش جان به آوای برف زیر توری پهن پاتاوه ها می سپرند چوب نشانه های پیام چشم براه آنها هستند در میان دریاچه ی یخ بسته . ژوزفین بیکن

مهلا باران

از شما دعوت می‌شود تا از وبلاگ cafekalamat.blogfa.com/ دیدن نموده و مقاله‌ی گذری بر تاریخچه‌ی غزل پیشرو روزنامه‌ی مردم سالاری تاریخ 7/آبان‌ماه/1390 را مطالعه نمایید. (توضیحی از آقای هادی خوانساری (تئوریسین غزل پیشرو): مستندات ذکر شده در مقاله، بریده‌ی جراید و غیره بعد از گذشت سال‌ها و تنها به دلیل سوءاستفاده و کم‌لطفی بسیار برخی دوستان ارایه می‌شود. بی‌شک تلاش‌های بعضی از دوستان هم از اهمیتی در اندازه‌ی خود برخوردار بوده است و البته نویسنده‌ی مقاله در جاهایی مخصوصا اواخر مقاله اشارات زیادی به فعالیت‌های جنبی من داشته که لطف ایشان مایه‌ی دردسر و جنبه‌ی تبلیغ به خود گرفته است. جالب توجه است که اگر بعضی‌ها یکی از این مستندات را در دست داشتند گوش فلک را کر می‌کردند و خود را صاحب و بنیان‌گذار شعر فارسی می‌خواندند اما نمی‌دانم باید با سانسور و غیرمجاز اعلام شدن چند ساله‌ی مجموعه شعرهایم مواجه شوم یا... از دشمنان برند شکایت به دوستان/ چون دوست دشمن است شکایت کجا برم

مونا

خودت از همه زیباتر گفتی که :"... این شهر من تهران است، تهرانی که با همه این تلخی ها نمی توان از آن دل کند و نمی توان از آن متنفر شد..."

کوچه ای بی انتها

"تهرون تهرون که میگن شهر قشنگیه اما آدماش خوب نیستن" یا یه چیزی به این مضمون. یه موقعی غلامحسین سپنتا به دختر لر میگفت. هیچکس فکرشو نمیکرد تهرون همچین سیرک مسخره ای از آب در بیاد.

مارال

توی کلان شهر کوچک ما هم اوضاع از تهران شما بهتر نیست. با معلق به روزم. دوست دارم بدونم هیچ کدومو دوست داری اصلا؟

ناصر

سلام دوست عزیز کلبه ی پائیزیم بعد 15 ماه بروز شد . خوشحال میشم از کلبه دیدن کنی[لبخند] منتظر حضورت هستم[لبخند][گل]