بهار کدام است در این سرمای سیاه زمستان!

«...و این تجربت تاریخ نیاموختندی و کارهای گران دوباره به خردان سپردندی....»

                                                                                                      «بیهقی»

   بهار عربی را باور نمی کنم. دیگر هیچ بهاری را برای تمدن های بین النهرینی و دو وجب این طرف تر و آن طرف ترش،  باور نمی کنم. آری، شکست قزافی خبر خوبی بود و بوی بهار هم می داد. شنیدن اینکه بدتر از صدام حسین نه در سواخ موش که توی لوله فاضلاب گیر افتاد مژدگانی هم می طلبید. جنون سیاسی قزافی وادارش کرد که مخالفانش را موش بخواند و مقاومت احمقانه اش را مبارزه بنامد و با این کارها چنان بر کینه پیکارجویان خشمگین بیافزاید که با گیر انداختنش خویشتن داری نتوانستند و کردند کاری که نباید. کاری که خود قزافی خبره اش بود و سالیان سال همین راه را رفته بود و زبان ها بریده بود و سرها شکسته بود و داغ ها گذاشته بود بر دلهای نازک مادران. مگر خود او چگونه بر سر کار آمده بود و یک شبه خود خوانده رئیس شده بود، رئیس بزرگ شورای نمی دانم چی چی تمامی مردم مسلمان و عرب و آفریقایی جهان!

   تاریخ این سرزمین ها سرتاسر تکرار است. نخوانده می توان برایشان کتاب تاریخ نوشت. لابد او نیز سلطانی مستبد را برکنار کرده بود و لابد به پشتگرمی حمایت های داخلی و خارجی بر اسب مراد سوار شده بود و لابد انتقام گرفته بود و انتقام و انتقام و این شده بود راز در قدرت ماندنش. با این کارها کشور را قوروق کرده بود و صداها را خاموش کرده بود و بدین سان چهل و دو سال با کتاب سبزش بر طبل انتقام و کشت و کشتار کوفت و کوفت تا آسیاب به نوبت شد و آن دم که شکستش قطعی شد و به خاک سیاه نشستن اش حتمی، بزنگاه کینه ورزی رسید. کینه ای که راه و چاهی برای خلاصی نمی داند جز حکم کردن بر انتقام و شستن خون با خون و این جز تکرار مضحک تاریخ چیزی نمی تواند باشد. به گمان من اصلا بهاری در کار نبود و این همه فقط روزی آفتابی بود در سرمای سیاه زمستانی سهمگین! این همان ماجرای تکراری گهی زین به پشت و گهی پشت به زین است و در این میدان حائل چیزی که گم و گور می شود همانا هدف اصلی مبارزان است و خونهایی که برایش ریخته شده و دریغ از یک قدم نزدیک شدن به آنچه که در سر داشتند. حالا نوبت دیگری رسیده تا چند صباحی به مدد دشمن تراشی و انتقام جویی سرزمینی را قوروق کند و آرزوهای دیرینه اش را برآورده کند و به عقده های سرکوب شده اش بپردازد و مثلا چند زنی را آزاد کند! نه، این نمی تواند بهار باشد. می تواند؟

    چندی پیش کتابی می خواندم درباره روزهای سرنگونی رضاخان و آن شهریورماه پر تب و تاب و رویدادهای حاشیه ای پس از آن. رضاخان خوار و خفیف و سرافکنده راهی تبعید شده بود و مردم با دلی پر نفرت شادی ها می کردند. نویسنده از پاسبانی نوشته که شبانه چنان تکه تکه می شود که به معنی کامل کلمه تکه بزرگه اش گوشش بوده. کجا؟ در همین تهران و حوالی خیابان شیخ هادی گویا در یکی از کوچه پس کوچه های منتهی به همان مسجدی که چند سال قبلش یک خبرنگار آمریکایی از سر کینه و نفرت به طرزی فجیع کشته شده بود. پاسبان؟  آری یک پاسبان! نفرت مردم چنان چشم هاشان را کور کرده بود که همسایه خودشان را بی رحمانه کشته بودند فقط به جرم پاسبانی. کاری که خود رضا خان بارها کرده بود تا بر سر قدرت بماند و نه به تیمور تاش؛ یار غار خودش رحم کرده بود و نه به دون پایه ترین کارمند فلان اداره اش. داستان او نیز تکراری است. او در یک پیچ تاریخی از راه می رسد و یک سلسله دیکتاتوری را برمی چیند و به حکم تاریخ خنده دار و تکراری این سرزمین ها جا پای جای رفتگان می گذارد و سلسله ای دیگر بنیاد می کند و قوروق برپا می کند و صدا ها خفه می کند و مثلا طرحی نو در می اندازد. ولی افسوس و صد افسوس، رضاخانی که از راه نرسیده القاب پر زرق و برق الدوله ها و السلطنه ها را حذف می کند، خود در دام تکرار کمیک تاریخ این سرزمین ها می افتد، نشان به آن نشان که در واپسین روزهای قدرتش تمامی حرفها و کارهایش شده بود «فرمایشات ملوکانه ذات اقدس همایونی»

   آری بهار عربی را باور نمی کنم و هیچ بهاری را باور نمی کنم. این بهار نیست و تنها یک زهرخند تلخ تاریخ است و امروز و فردا است که شادی شکست قزافی زهرمار مردمشان بشود! تا در بر این پاشنه می چرخد، آنچه رخ می دهد فقط  عوض شدن نوبت قوروق است و بس. بهار کدام است در این سرمای سیاه زمستان؟

/ 20 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیرین

خوشحالی از جنس بلاهت.. از جنس فراموشی!

امین

سلام افرا جان واقعا از ادبیات متنت خوشم اومد. راست میگی.همش تکرار تاریخه.از زمانی که تاریخ وجود داشته ، همین بوده.

کوچه ای بی انتها

بهار حادثه اي كور نيست. بهار امتداد جريان آگاهيست در بستر زمان. و من در اين خاورميانه پراشوب آنچه نميبينم آگاهيست و شعور. آنچه هست تنگ نظريست و جهل.

فرزاد

سلام به روزم و مشتاق نگاهی...

آیلا

|:

shokolate talkh

hokoomat haye fased, mardom ra bi farhang va aghab oftade bar miavarand va mardome aghab oftade hokoomate fased ra entekhab va support mikonand va in cycle mayoob modam tekrar mishavad

شیما

ناامیدی وحشتناکی چنگ میزنه به دل آدم : " این نبود یکی دیگه...و یکی از یکی بدتر "

منیر

[متفکر][نگران][منتظر]

سارا

خون، خون می طلبد! جنبشی که با کشتن بهارش را آبیاری کند جز درخت دیکتاتوری در لباسی جدید نتیجه ای ندارد! ومگر برای خود ما داشت!؟ اگر امثال قزافی را محاکمه می کردند و مثل آخرین امپراطور چین می گذاشتند دربان بشود و کار کند در پایین سطح جامعه آنوقت می شد که به بهار امیدوار بود.