من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود!

   نمی خواستم بنویسمش، نمی خواستم اصلا درباره اش حرفی بزنم. می خواستم مطابق عرف و عادت جامعه مان طوری از کنارش بگذرم گویی چیزی نشده است اصلا. می خواستم بی هیچ واکنشی فراموشش کنم همانطور که تا به حال فراموش کرده ام این رفتارها را. اما اعتراف می کنم که نتوانستم و نمی توانم بیش از این سکوت کنم و حرفهایم دارد حناق می شود و راه گلویم را می بندد و قلم نوشتنم را می خشکاند و می دانم تا درباره اش ننویسم نمی توانم درباره چیز دیگری بنویسم. آری دیگر نمی توانم بیش از این سکوت کنم و چیری نگویم درباره رفتاری که هر زن ایرانی با دو رقمی شدن سن و سال اش یقینا به شکلی تجربه اش کرده است و خود به تجربه نیز دریافته است که بهتر است صدایش را درنیاورد تا نکند تنگ غروب خون راه بیافتد چرا که به قول مش قاسم تا قبر آآآآ ملتی به ناموس پرستی ما در دنیا وجود ندارد! نمی خواستم بنویسمش چرا که خود به چشم خویشتن دیدیم چه کردند با وکیلی که چندی پیش به فراگیر بودن چنین رفتاری نه به پچ پچه که به صدای بلند اشاره کرد و در جواب به هزار صفت متهم شد که یکی از مضحکترین ها البته  فمنیست بودنش بود و یک شبه هوچی گری ها و هیاهو ها راه انداختند و تا آنجا پیش رفتند که جای آدم بدها و آدم خوب های قصه عوض بشود و نه گناه کارها که آنکه بی گناه است طلب پوزش کند! بگذریم که من اصلا نمی دانم چرا باید تفکری که در پی احقاق حقوق برابر برای همگان است از جمله برای زن و مرد، انگی ننگ آور تلقی شود به جای اینکه مایه افتخار و مباهات باشد. وی چیزی گفته بود با این مضمون که برخی رفتار ها از جمله متلک گفتن مردان به زنان به قدری عادی شده این روزها که تقریبا هیچ مردی نیست که حداقل یک بار این راه را نرفته باشد و این رفتار را در گروه آزارهای جنسی طبقه بندی کرده بود و به دیگر رفتارهای آزار دهنده در جامعه نیز ما اشاره کرده بود. ناگهان یک شبه پیراهن عثمانی درست شد و افتاد دست ناموس پرستان این دیار و رگ گردن ها باد کرد و غرورها جریحه دار شد و توهین ها و تحقیر ها رد و بدل شد و چنان شد که تا مدت ها بازار انکارها و من نبودم ها داغ داغ بود.

   ای کاش همان روزها که کسی نه از سر کین که از سر دلسوزی آیینه ای در برابرمان نهاده بود و عیان کرده ما را بر خودمان، به جای خشمگین شدن و قیل و قال راه انداختن، در پی یافتن راه حل بودیم تا این روزها این چنین مسخره جهانیان نشویم بابت آن رفتار قبیحه، آن قبیحه سر زده از آن دیپلمات فرنگ رفته. رفتاری که نوشته ها و گفته های بسیار می طلبد تا بتوانیم میان کلمات زاری کنیم و افسوس بخوریم و ناله سر بدهیم و روضه بخوانیم و اشکها بگیریم از برای مرگ ناجوانمردانه فرهنگی که اینطور در سراشیب سقوط افتاده و گویی نه تنها  قصد نجات خود ندارد که انگار به قصد خودکشی چشم بسته و فرمان شکسته و ترمز بریده می دود به قعر ناکجا آبادی نفرین شده به نام «انکار»، انکار واقعیت و نهایتا انداختن تقصیرها به گردن چیزی دیگر،  مثلا تفاوت فرهنگی!

   می گویند برای ترک هر اعتیادی، اولین مرحله برای فرد معتاد قبول واقعیت است که او یک معتاد است و دومین مرحله این است که دیگر به دنبال مقصر نگردد و این نود درصد راه است و می ماند ده درصد بقیه که چیزی نیست به جز اراده. بیایید این درد مشترک را درمان کنیم و قدم در اولین مرحله اش بگذاریم و دیگر وجودش را، این وجود سنگین را، انکار نکنیم و دیگر مقصرش را مثلا پوشش زنان ندانیم چرا که خوب می دانم و خوب می دانیم همان مادر بزرگ های اندرونی نشین و ترمه دوز مادربزرگ هامان هم از اینگونه رفتارها در زمان خودشان در فغان بودند و چاره ای نداشتند جز لب فرو بستن و دم بر نیاوردن. بیایید برای یاد گرفتن این توانایی بجنگیم، توانایی قبول واقعیت های تلخ و تا بیش از این بیچاره نشدیم، چاره اش کنیم. بیایید دیگر به فرزاندانمان یاد ندهیم که بخوانند من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود! بیایید نواری با نوشته ی وا مصیب ها بر پیشانی ببندیم و برای نجات فرهنگمان بجنگیم. فرهنگی که اینطور شرمسارانه و حقیرانه دارد می میرد و می میراند.

/ 16 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرسا

سلام عزیزم من دو روزه که یه وبلاگ برای کارهام راه انداختم یه سری گوشواره و گردنبند و ... درست کردم البته حدود یک ماهی میشه که این کار رو شروع کردم امیدوارم به وب من سر بزنی خوشحالم میشم مرسا

منیر

نحوه ی عکس العمل ها در مقابل رخدادها و حوادث زندگی خیلی مهم هستند کاش همه جنبه و شجاعت داشتند و مسئولیت کارهایشان را به عهده می گرفتند .

دکتر پرتقالی

ما معتادانی داریم که اصلا نمی دانند به چه اعتیاد دارن

آیلا

مخ‌ام سوت می‌کشد |:

آیلا

مخ‌ام سوت می‌کشد |:

منیر

[تایید]

خــودمونــی

چیزی برای گفتن ندارم. فقط ابراز تاسف می کنم....

نازنین

سلام دوست من

مونا

سلام دوست قدیمی این روزها گرفتار امتحاناتم و عجیبه که دیروز وسط درس یه دفعه یاد تو افتادم. نمی دونم از چی؟... البته تو هم مثل من کم کار شدی. فقط دو تا نوشته عقب بودم. ...می خواستم بگم چرا انقدر تلخ؟ بعد دیدم حرفات حرف دله و حرف حساب. انقدر دورمون پرشده از تلخی و اتفاقات وحشتناک عجیب که مثل بهت زده ها شدیم. هرروز یه چیز جدید باورنکردنی می شنویم و اصلا نمی دونیم چی باید بگیم... سخته. خیلی زندگی خاکستری شده. اما هنوز می تونه زیبا باشه!