سفر فرنگ و برهنگان آن دیار و این گریبان تنگ

   آخرین لحظه قبل از ترک خانه کتاب دوستی را که به تازگی توسط نشر چشمه چاپ شده بود برداشتم. هنوز از بابت توقیف نشر چشمه دلگیر بودم. از بازرسی که رد می شدم دست بردم سمت گریبانم، این گریبان تنگ و خفه. نشستم بر صندلی 12 اف و کتاب را گذاشتم روی زانوهایم و منتظر اوج گرفتن هواپیما شدم. مهمانداری خوشرو با موهای دم اسبی قهوه ای رنگ لبخندزنان به کمربند ایمنی ام اشاره کرد و من در دم کمربند را بستم و گریبانم را رها کردم و نفسی کشیدم کمی به راحتی. نمی دانم این تنگی نفس، این گریبان تنگ، این خفگی مدام از کی با من است و نمی دانم چه باید کرد و چه می شود کرد با این تنگ تر شدن مدامش. ای کاش تا برگشتنم نشر چشمه هم برگشته باشد. ای کاش کتاب جدیدی چاپ شده باشد و ای کاش....

   مردی فرنگی، پر بر و بازو و قوی هیکل با یک ساک دستی ورزشی و یک کتاب جیبی توی دستش سرش را به علامت سلام رو به من تکان داد و ساک را بالای سرش جا داد و کنارم نشست. کمی جابجا شد. معلوم بود سعی دارد طوری بنشیند که آن بازوی پت و پهن و برهنه اش مزاحم من نشود. هواپیما که پرید سر حرف را باز کرد و گفت اهل آلمان است و متولد روستایی در جنوب مونیخ است و دو سالی است که در تهران کار می کند و گفت قراردادی دارد با یک سالن ورزشی خصوصی در تهران و الان دارد می رود تعطیلات و یک ماه دیگر برمی گردد و گفت می خواهد در این یک ماه با دوست دخترش برود کنار دریا و شنا کند و بدود و آفتاب بگیرد و برقصد و بنوشد. اینها را که می گفت دستش را طوری برده بود طرف گریباش انگار که بخواهد دگمه نداشته تی شرت اش را شل کند و گفت شما دریاهای خوبی دارید و حیف است که از آنها استفاده نمی کنید. گلویم را صاف کردم و خواستم از فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگ بگویم و چند بار هم کلمات «کالچر» و «نودیتی» را تکرار کردم. در نگاهش می دیدم که منظورم را نمی فهمد ولی انگشت شصتش را نشانم داد و با نیشخندی گفت «اوه یس» و به فارسی دست و پا شکسته ای ادامه داد «همان تفاوت فرهنگی ها ها ها برزیلیا ها ها ها» و نیشخندش به خنده ای بلند بدل شد. خنده اش را بی جواب گذاشتم و دوباره دست بر گریبان تنگم نهادم و زل زدم به نوشته های کتابم بی آنکه بتوانم خط داستانی اش را دنبال کنم. گفتن دو عبارت فرهنگ و برهنگی کنار هم به زبان انگلیسی  برای خودم هم خیلی غریب بود. برهنگی، نودیتی، کالچر، فرهنگ، نه نمی شود.  ناگهان حس کردم بعضی کلمات کتاب درشت تر و نورانی تر می شوند و بعضی ها خود را پس و پشت صفحه گم و گور می کنند. یاد راسل کرو افتاده بودم و ذهن زیبایش. نکند کتاب می خواهد راز مگویی را برایم فاش کند. مانده بودم چه کنم. کمی دور بر را نگاه کردم. مرد داشت کتابش را می خواند و مهماندار دم اسبی داشت پتویی را به زنی رنگ پریده می داد. باز به کتابم نگاه کردم. ورق زدم. همچنان بعضی واژه ها  بزرگتر و برجسته تر می شدند، انگار که اصرار داشتند حتما بخوانم شان و برخی همچنان ریزتر و ریزتر می شدند انگار که از خوانده شدن گریزان بودند. چاره نبود باید راز را می گشودم. مدادم را برداشتم و زیر کلمات برجسته خط کشیدم. بعضی صفحات پر بودند از این واژه های برجسته و بعضی خالی. نیم ساعتی طول کشید تا همه را علامت زدم. بعد شروع کردم به نوشتن شان پشت سر هم روی جلد سفید کتاب. از کنار علامت گرافیکی نشر چشمه شروع کردم و دایره وار نوشتم. حس می کردم که مرد آلمانی دارد زیر چشمی مرا می پاید و من هنوز از دست آن خنده اش عصبانی بودم. نوشتن تمام شد. باید کلمات را طوری پشت هم می خواندم که جمله های  معنی دار  ساخته شوند. کار سختی نبود.  همچنان که می خواندم دستم رفت سمت گریبان تنگم. نوشته بودم برهنگی فرهنگ به برهنگی سر زنان نیست و به برهنگی بازوی مردان نیست و به برهنگی  ساق های فوتبالیست ها نیست و به برهنگی ران های شناگران نیست  و به برهنگی گریبان دختران نیست که به برهنگی فکر است و اندیشه. فرهنگی که توان تولید فکر و اندیشه ای نو را نداشته باشد، فرهنگی که تاب تحمل فکر و اندیشه  ای غیر از خودش را نداشته باشد محکوم به برهنگی است و  این برهنگی به زهری نفرین شده می ماند که با هیچ پادزهری رهایی از آن مقدور نیست.  

   مرد فرنگی دیگر طاقتش طاق شد و سرک کشید روی نوشته هایم. نگاهش که کردم با ناراحتی پرسید چرا دارم اینطور خصمانه جلد کتابم را خط خطی می کنم و کتاب جیبی اش را نشانم داد و گفت ببین چه تمیز نگهش داشته ام و من باز دست به گریبان خود بردم، این گریبان تنگ و خفه و زل زدم به جلد کتابش. آلمانی نمی دانم اما جلد دلبرکان غمگین مارکز را خوب می شناسم. همان دلبرکان ماجرا ساز، همان دلبرکان برهنه ای که فقط یک روز اول در شهر فرنگ همه شان را شبیه هم می دیدم و چشمهایم را گرد می کردند و از فردایش به دیدنشان عادت کردم، بی آنکه برهنگی شان را ببینم، بی آنکه گریبان های بازشان ببینم. فقط رفتارشان را می دیدم، رفتاری که هم مثل ما بود و هم نبود.    

 

/ 13 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کوچه ای بی انتها

این قضیه گریبان تنگ چیه نفسم تنگ شد. واقعا عالی نوشته بودی افرای عزیز. مثل همیشه. با حرفت در مورد فرهنگ کاملا موافقم. البته بنظرم فرهنگ برهنگی تاحدود زیادی با تجارت گره خورده.

آیلا

احساس خفگی نمیکنم، رسمن خفه شدم.

الهام

ما نيمه برهنگان بافرهنگ! يا برهنگان فرهنگ‌زده؟! يا فرهنگ‌سازان برهنه زده!! شايد هم برهنگي زدايان فرهنگ پرور!!! . . . نوشتارتون رو دوست داشتم... بي نظيـــــــــــــــر بود؛ ممنون [پلک]

مونا

نمی دونم من شاید متوجه جریان نشدم. اما چرا باید از چیزی که بهش معتقد نیستیم؛ صرفا چون منسوب به ماست دفاع کنیم؟

حامد

من هم با مونا موافق‌ام. مثل ماجرای حمایت ما از اصلاح طلب هاست. خودمان می‌دانیم ماجرای‌شان چیست اما باز ازشان دفاع می‌کنیم. من که دیگر دست برداشتم.

کاملیا

به شدت لذت بردم. همین.چی بگم دیگه جز اینکه مرسی که انقدر خوب می نویسی....دوست من

tika

سلام دوست عزیز وب زیبایی داری تبریک میگم

تاتا

دوست داشتم ادامه داشته باشد دوست داشتم بعد که از هواپیما پیاده شدی بعد که مرد آلمانی با بازو ها و تی شرتش محو شد این ذهن نوشته ها همین طور ادامه داشته باشد .... مثل یک داستان بلند راسش این زیر کامنت ها رو خوندم خسته شدم از هواداری کردن بین برهنگی و پوشش دلم می خواد همینی که هستم قابل قبول باشد بدون اینکه کسی بپرسد چرا؟!! بگذارند به قول تو این یقه تنگ گریبان خودم را گرفته باشد هی دست ببرم یقه تنگم را که شاید بعضی وقت ها خفه ام می کند عقب و جلو ببرم دیگران از یقه گشادشان لذت می برند و به قول تو برای من روز دوم عادی می شود قیافه هایشان همین