افرا و پاييز

پاييز فصلی است نوشته شده بر پیشانی ام. در مهرش به دنیا آمدم و با آبان اش قدم در اولين پيچ زندگی گذاشتم و در آذرش اولین و تلخ ترين غم راستین دنیا را تجربه کردم.

شايد هيچوقت...شاید هرگز

   هوا كش روشن بود و موسيقي ملايمي به گوش مي رسيد. سحر خنده كنان رو به آيينه ايستاد و دست راستش را به علامت سلام و همچنين شروع بالا برد. امروز، آديداس پوشيده بود. تازه و سفيد. كمي در جا قدم برداشتيم. دوباره دستش را بالا برد و با صدايي نه چندان بلند تكرار كرد:

-   چپ، راست، گوشه، زانو،...چپ، راست، گوشه، زانو...

   مريم قهقهه زنان وارد شد. تاپ تور توري پوشيده بود با شلواركي نارنجي رنگ. موهاي بلند شرابي اش، تا كمر مي رسيد. خنده اش بند نمي آمد. همهمه ايي به پا شد. همگي مثل مرغ هاي توي مرغدوني شروع كردند به قد قد.

-   چي؟ نه ميليون تومن؟

-   خوش به حالت... ببينم نگين هاش اصل اند؟

-   پس چي...؟ بهروز ميدونه كه من با بدل ميونه ندارم.

-   خوش به حالت...شوهر من تا عروسي ايي..مهموني ايي...چيزي نشه محاله بگذاره يك جفت كفش بخرم...چه برسه به جواهر.

-   راستش.... هروقت بهروز تو كارش گره ايي مي افته براي من نذر ميكنه....اون هم فقط جواهر... باور كن...تا اينها را برام خريد يك معامله جوش داد... نيم ميليارد. طرف از اون خر پول ها بود. واه واه اگه زنش را مي ديدي...

-   مگه تو ديدي؟

-   نه بهروز گفت...گفت كه يك مانتوي دراز مشكي هم تنش بود. از اون اپل دارهاي دمده... گفت يك دماغ هم داشت اين هوا....

   آذر دست كشيد روي بيني عمل كرده خودش كه هنوز بعد از 5 سال جاي عملش زيادي قرمزه و برق ميزنه. سيما به صدايي بلند همچون مجري هاي لوس آنجلسي گفت " درود بر همگي" و چسبيده به آيينه ايستاد. انگشتهايش را فرو كرد تو موهاي بور كرده اش. دست بند آبي رنگ بزرگي به مچش بود. آويز گردن و انگشترش هم آبي بودند. دست كرد گوشه ساكش و يك گيره سر، پر از منجوق آبي كشيد بيرون و موها را پشت سر جمع كرد. مريم دست برد طرف گردنبند خودش و گفت:

-   چه خبرته.... آبي بارون شدي!

   سيما بدون اينكه نگاهش كند گفت:

-   از چشم بد مي ترسم

-   والله ما كه چشممون شور نيست

   مژده آمد تو. سر تا پا سفيد پوشيده بود. همچون يوگي ها چهار زانو نشست و گفت:

-   هيچ ميدونيد رنگ آبي انرژي مثبت ميده...سيما حق داره... پريروزها كه اون ساك ورزشي بنتون اش را آورده بود سالن،  همگي دوره اش كرديد كه از كجا خريده.... اون هم گفت از دبي...يادتونه...؟ عصرش رفت و سرما خورد.

   سيما سرفه ايي كرد و هواكش را خاموش كرد. لعيا نگاهي به ناخن هاي بلند مصنوعي اش كرد و گفت:

-   مريم جون به خدا چشم من شور نيست ها... ولي تو را به حضرت زينب... رفتي خونه اول يه اسفند براي خودت دود كن.

   مهين خانم گفت:

-   بهترين راه رهايي از چشم بد  "ان من يجيب" خوندنه

   سعيده چادر مشكي اش را به دقت تا كرد و گذاشت توي ساكش. بلوز و شلوارش استرچ بودند. سورمه اي. زير بغلش رد عرق ديده ميشد. مچ دستش را نشان همه داد و گفت:

-  اين دست بند ها هم خيلي خوبن ..من از تركيه خريدم...ميگن يك مغناطيسي داره كه چشم بد را دور ميكنه.

   شكوه خانم ابروهاي باريك و مشكي تاتو شده اش را داد بالا وگفت:

-   من از وقتي كه از مكه برگشتم... سالي يك بار سفره ابوالفضل مي اندازم... از همشون بهتره...

   شهين خانم دست كشيد روي اخم پيشاني اش كه تازگي ها با تزريق بازش كرده و گفت:

-   راست ميگه. نذر كردن از همشون بهتره... من هم اربعين به اربعين شله زرد درست ميكنم .خداشاهده... آخه نه كه هر چهار تا بچه ام پسر شدند...ترسيدم خواهر شوهرم چشم ام بزنه.... آخر بيچاره دختر زا است...  

   سحر بلندتر و با تحكم شمرد:

-   يك، دو، سه، چپ، راست، زانو، كمر...

   بوي تن زنانه و عطر تند و هواي خفه كلافه ام كرده بود. نگاهي به ساعت كردم. هنوز بيست دقيقه هم نشده و من اينقدر خسته ام. كوله پشتي ام را برداشتم و زدم بيرون. كنار دكه روزنامه فروشي جاي پارك نبود. بوق زدم و سرم را از پنجره بردم بيرون و داد زدم:

-   آقا رضا...

   آقا رضا لنگان لنگان روزنامه به دست آمد طرفم و گفت:

-   همشون را آزاد كردند... همه شون را... جز شادي... و محبوبه...

   زدم دنده يك و به سرعت دور شدم. صداي پخش را زياد كردم. گوگوش ضجه ميزد:

                                     " من به خود، نه، كه به زن بد كردم"

   زير لب به نجوا گفتم:

-   نه... ارزش اش را نداره... ندارند...نداريم...نداريم.....هنوز...و شايد هيچوقت...شايد هرگز...

     توجه: تمامي اشخاص حقيقي هستند و اسامي واقعي. ماجرا نيز لحظه به لحظه اش بر اساس حقيقت است.

 

  
نویسنده : افرا ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :