افرا و پاييز

پاييز فصلی است نوشته شده بر پیشانی ام. در مهرش به دنیا آمدم و با آبان اش قدم در اولين پيچ زندگی گذاشتم و در آذرش اولین و تلخ ترين غم راستین دنیا را تجربه کردم.

اینک مس شدنم آرزوست!

   نوشته ننوشته «کبک بودنم آرزو است» آن مرغک خوش خط و خال؛ به قول حوزوی ها، کلامم هنوز منعقد نشده چنان در آسمان قاپیدش که از آرزو کردن پشیمان گشتم. می پرسید کدام مرغک؟ خب معلوم است، مرغ آمین را می گویم دیگر. نه اینکه براستی و تمام و کمال آرزویی برآورده شده باشد که تا حال این از این مرغک ندیدم. و نه اینکه براستی چشم برهمه چیز بسته باشم. اصلا مگر در عصر ارتباطات چنین چیزی ممکن است. همچنان می بینم و می شنوم و می خوانم و حتی می نویسم. اتفاقا این روزها حرف و سخن فراوان است برای گفتن و نوشتن، از گلدن گلوب فرهادی تا بد و بیراه هایی که نثارش کردند، از مچ اندازی های روسیه و آمریکا در سوریه تا پیروزی پرسپولیس، از کوبیدن بر طبل پر سر و صدای بگیر و ببند دزدان اقتصادی تا ذوق مرگ شدن دختر همسایه به خاطر بالا رفتن نرخ سکه و ایضا مهریه اش و از سرودهای پرخاطره «بهاران خجسته باد» تا «ایران ایران ایران خون و مرگ و عصیان ».

   دچار مشق شب شده ام گویا یا انگار عهد و پیمانی دارم که شکستنش نباید و نشاید که شب به شب از نوشته پشته می سازم این روزها اما چه کنم که دستم نمی رود به فشردن دگمه اینتر بر کیبورد تا کلیک کنم روی واژه «انتشار». آخر چه می دانستم این بار مرغ آمین بر فراز سر من می چرخیده و لابد در دم به یکی از دو فرشته نشسته برشانه هایم فرمان رانده که بیشتر مرا بپایند! همان فرشته هایی که می گویند در برابر انواع نفس ها، از اماره تا  لوامه نگاهبان مان هستند. بهانه برای نوشتن کم نیست و من نیز می نویسم گاهی با حوصله و گاهی شتابان، گاهی تک جمله و گاهی پارگراف پشت پاراگراف. همین که نوشته ای را به آخر می رسانم ندایی دلنشین و کمی دلگرم کننده در گوشم زمزمه می کند «حالا چرا این همه عجله؟ بگذار برای بعد» و من می پرسم «مثلا بعد یعنی چه وقت؟» و می گوید «مثلا وقتی که آب ها از آسیاب افتاد یا مثلا وقت یک بزنگاه خوب یا مثلا...» دست می کشم به شانه هایم، یک بار سمت راست و یک بار سمت چپ و می گویم «یکباره بگو وقت گل نی و خودت را خلاص کن.»

   خلق و خوی مرغ آمین را خوب می شناسیم، اینکه بیشتر اوقات نصفه و نیمه برآورده می کند آرزو هامان را می گویم. چرا که من کبک بودن خواسته بودم و نه کبکی زیستن. اینکه همه چیز را ببینی و انگار نمی بینی، بدانی و انگار نمی دانی، بشنوی و انگار نمی شنوی بسیار دردآورتر است از اینکه از اول نبینی و نشنوی و ندانی. کبکی زیستن خیلی بیشتر از آنکه فکرش را می کردم سخت و دشوار است. نه !سخت و دشوار نه که تلخ است. یک جور تلخی که مزه اش مدام با تو است حتی وقتی آسوده خیال نشسته باشی پای سریال بی در و پیکر عشق ممنوع  و محو قد و بالای نقش اول مرد باشی و غرق زیبایی نقش اول زن. این تلخ مزه گی با تو است حتی اگر دوستی از سر دلسوزی دلداری ات بدهد که «ای بابا بیا بشینیم نون و ماستمون رو بخوریم» یا عاقله مردی جهان دیده اندرزگویان ناله سر دهد که «بیهوده مگرد که من گشتم و نبود.»

   ولیکن این تلخی را چاره ای هست. باید چاره ای باشد . صدایش می زنم «آهای مرغ آمین می شنوی؟ هنوز آن بالایی؟ حواست به من است؟ دارم آرزو می کنم، ببین». دست بر شانه هایم می گذارم «از طلا بودن پشیمانم و این بار مس شدنم آرزو است» روی دگمه انتشار کلیک می کنم و با خود می گویم «مرغ آمین ای کاش دمی از آن آستان فرو آیی و ببینی کبکی زیستن که این روزها دارد اینچنین وقیحانه همه گیر می شود از مرگ مفاجا هم بدتر است. ما را چنین مخواه مرغ آمین، چنین مخواه.

«ازفراز بام

........

می گریزد شب

صبح می آید»

                 «مرغ آمین اثر نیما یوشیج»

  
نویسنده : افرا ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :