درد پنجم×
بزرگ شدن درد دارد. هنوز درد بزرگ شدنم را حس می کنم. یک درد مشترک، دردی که حقیقت را پرت می کند توی صورت آدم و اینکه ناگهان بفهمی تو هم بخشی از این حقیقتی، بخشی از این دردی، بخشی از «درد پنجم»ی و فهمیدن این حقیقت یعنی بزرگ شدن، یعنی دیگر با گچ و ذغال روی زمین خط کشیدن و لی لی بازی کردن تمام، یعنی آغاز یک پایان، یعنی توامان هم پایان و هم آغاز، بزرگ شدن درد دارد، خیلی زیاد. خوب یادم است آن جمعه را، جمعه شبی از همان شب نشینی های خانه عمواغلی را. اصلا مگر می شود آن دم بزرگ شدن را فراموش کرد. یادم است حس وحال غریبی توی دلم موج می زد و اصلا حوصله بازی نداشتم. فکرم مانده بود پیش آن اتاق پر کتاب، اتاقی که از در و دیوارش کتاب می بارید انگار. چند باری سرک کشیدم تا اینکه دیدم کتابی باز و پشت رو، روی زمین است. زانو زدم. روی جلد سیاهش نوشته شده بود کتاب جمعه. خواندم.
«ثریا از همه شان گل و نمکدارتر و مقبول تر است اما مانده است دیگر. دریغ از یک خواستگار که در خانه را بزند! بگو حتی به بقال و چقال و زن مرده هم راضی اند. یعنی خدا فقط به آدم پیشانی بدهد. اولی را که نگو، یک ریخت و روزی...»
صدای بزرگترها را می شنیدم. صدای یکی شان از همه بلندتر بود. اصلا انگار داد می زد. "باز هم رفت تو این کتاب متابها. اینقدر کتاب نخون دختر. می مونی رو دست ننه و بابات ها". این را زن همان مرد عصبانی سرخ چشم گفت و شد بخشی از کابوس همیشگی من و من بزرگ شدم. بزرگ شدم و غرق شدم در آن حس و حال غریب، در آن دلهره و تشویش، در آن دم خواندن و حل شدن و من شدم یک خوره کتاب. نه اینکه قبلا کتابی نخوانده باشم. خوانده بودم، از سیندرلا تا غروروتعصب و از سپیددندان تا کلبه عموتام. اما اینها همه ترجمه بودند و من فقط می خواندمشان. می خواندمشان و گاهی آرزو می کردم جای یکی شان باشم. اما غرق شدگی؟ هرگز. ولیکن من با درد پنجم درد کشیدم. من با درد پنجم بزرگ شدم. من آنجا بودم. توی کتاب. لابلای آن همه کلمه. من هر دوشنبه خانه ماه جبین خانوم بودم و هر سه شنبه دم در خانه جناب سروان. من غرق داستان شده بودم. من خود آنها بودم و من بزرگ شده بودم. از آن روز بود که خواندن و درد کشیدن و بزرگ شدن شد کسب و کار من. بعدها نیز با آمدن «بانوی ناتمام»، «کرامت» و «ایرج بیرشگ یا همان صفر سیصد و پنجاه و هفت» بارها درد کشیدم و قد کشیدم و بزرگتر شدم.
« شما راجع به زنها می نویسید؟»
«بیشتر وقت ها»
«چرا؟»
«نمیدانم؛ شاید به خاطر آن که به افسانه نزدیکترند.»
و از حس خوب افسانه بودن رسیدم به «تهران، شهر بی آسمان» و خواندنش شد عادتم. هر چند وقت یکبار یک گوشه اش را می خوانم و آه کشان دست بر پشت دست می کوبم و افسوس می خورم و غصه می خورم برای آنچه که بر زودآمدگان می گذرد در این دیار، ولیکن ترک عادت نمی توانم.
«مردم همه را به زباله دانی تاریخ ریختند، مهوش با بقچه بندیل کجش، فردین با بادیه آبگوشتش، ایرج با آواز کوچه باغی اش، بهروز با گیوه ور کشیدن قیصری اش، آغاسی با پای لنگ و لرزش سینه هاش، گوگوش با کج کلاه خانش...ساواک با همه سرهنگ هایش...هتل مرمر با روشنفکرهایش...کازینو رامسر با میز قمارش...همه را. دیگر علی ماند و حوضش!»
تا روزی که آن اندک سپیده در دنیای چاپ و نشرمان سر زد. همان روزهایی که گمان بردیم صبح صادق از راه رسیده است و من شادان غرق «سپیده دم ایرانی» شدم اما افسوس و صد افسوس که با پایانش دردی بر دردهایم اضافه شد. دردی که همچنان توی گوشم فریاد می زند ما را از درد پنجم رهایی نیست.
«آدم هایی می رفتند، آدم هایی می آمدند؛ ...گاه برای هم چوب برمی داشتند؛ گاه برای هم حلوا می پختند ...آروغ می زدند، غیبت می کردند، دروغ می گفتند، کله پاچه می خوردند، بچه پس می انداختند، قرض بالا می آوردند،... سرکتاب باز می کردند، خارشک می گرفتند،...جلوی پای حاجی گوسفند سر می بریدند و با تیغ دلاکی ختنه می کردند؛ همین ها بود! و...آنها داشتند زندگی شان را می کردند....و از دلواپسی او خبر نداشتند.»
آقای نویسنده تولدت برای من و ما که مبارک بود. امیدوارم قلم ات تا دمیدن صبح صادق همچنان استوار باشد و برسد روزی که برای من و ما بزرگ شدن راستین را معنا کنی.
*پیشنهادمی کنم در هرسن و سالی هستید تمامی آثار امیرحسن چهلتن را بخوانید، همه شان را و خصوصا درد پنجم را. باور کنید که اینگونه بزرگ شدن لذت بخش است حتی اگر درد داشته باشد.
برخی از آثار امیر حسن چهلتن:
چیزی به فردا نمانده است. دخیل بر پنجره فولاد. روضه قاسم. دیگر کسی صدایم نزد. ساعت پنج برای مردن دیر است. تهران شهر بی آسمان. عشق و بانوی ناتمام. سپیده دم ایرانی. کات منطقه ممنوعه و...
از دست ندهید: شروع خوش و برای یک اتفاق خجسته و وطن هر کس در حقیقت خود اوست
