قصاص...آری یا خیر؟!
مادر و پدر مقتول چهارپایه را از زیر پای بهنود کشیدند و حکم قصاص را اجرا کردند. پسرشان, نور دیده شان, مایه غرورشان کشته شده بود و قصاص حقشان بود و این حق را با جان و دل می خواستند و گوششان به هیچکس بدهکار نبود. نه پرویز پرستویی توانست کاری کند و نه مادر داغدار سهراب اعرابی و نه فریاد "ببخش ببخش" کسانی که اطراف اوین را پر کرده بودند. اولیای دم بودند و دلشان می خواست قاتل پسرشان زاری کنان به پایشان بیافتد لابد. می خواستند التماس کند لابد. ضجه بزند لابد. عذاب بکشد لابد. می خواستند طناب دار را خودشان به گردنش بیاندازند لابد. می خواستند دلشان خنک شود لابد. سالها منتظر چنین لحظه ایی بودند لابد. بهنود آویزان میان خاکستری زمین و آبی آسمان تاب می خورد لابد. زبانش بیرون زده بود از حلقش لابد. سیاهی چشمها رفته بود بالای سرش لابد. سر و گردنش کج و خمیده روی شانه ها بود لابد تا دلشان خنک شود لابد.
حتی از تجسم چنین صحنه ایی مو بر تنمان راست می شود. حتی اگر دلمان سراسر کینه باشد, سراسر نفرت باشد, سراسر خون باشد از دست بهنود. آری بهنود آدم کشته بود. شاید آن کشته دوستش بود. بهنود در چشم بر هم زدنی قاتل شده بود. از بد حادثه آنجا بود. از بد حادثه در زمانی بد و در مکانی بدتر آنجا بود و شده بود قاتل. نوجوان بود بهنود. قاتل شد بهنود. اشتباه کرد بهنود. خطا کرد بهنود. بچگی کرد بهنود. بچگی کرد چون به راستی بچه بود. بچه بود هنوز که دستش به خون چون خودش آلوده شد بهنود. اتفاقی نحس بود و در فاصله ی دمی و بازدمی رخ داد و شومی اش دامنگیر خیلی ها شد لابد.
مادر و پدر مقتول طناب دار را برگردن بهنود انداختند و چهار پایه را از زیر پایش کشیدند. آنها نیز قتل کردند و دلشان خنک شد از این کشتن لابد. به این لحظه بارها فکر کرده بودند لابد. از نفس لوامه تا اماره شان را راضی کرده بودند لابد که اینطور آسوده خاطر چهارپایه را از زیر پایش کشیدند. آری حق با آنها است. بارها گفته اند و شنیده ایم و خود گفته ایم چیزی که عوض دارد گله ندارد. از کودکی این قانون را بر لوح دل کوچکمان حک کرده اند. از همان هنگام که تاتی کنان راه افتادیم و سرمان به گوشه میزی برخورد, یاد گرفتیم که گوشه میز را بزنیم و بگوییم ای میز بد. یاد گرفتیم که باید میز را تنبیه کنیم. دلمان خنک می شد لابد و دردمان فراموش می شد لابد. دیگر مهم نبود که بدانیم و بفهمیم که میز مقصر واقعی نیست. مهم نبود که بدانیم شاید میز بد جایی قرار گرفته ست. مهم نبود که دیگران, بزرگترها حواسشان کجا بود. مهم این بود که دل بچگی مان خنک بشود. یاد گرفتیم که گوشه میز را قصاص کنیم. آری می خندید و می خندیم به چنین استدلال کودکانه ای. بچه بودیم و به راحتی آب خوردن میز را قصاص می کردیم و دلمان خنک می شد و حالا حتی از فکرش خنده بر لبانمان می نشیند. اما....اما...بزرگ شدیم, فکر کردیم, یاد گرفتیم, دانستیم که دنبال مقصر واقعی باید بگردیم و با تنبیه میز به جایی نمی رسیم.
ای کاش طرفداران قصاص هم می دانستند که زمانه, زمانه دیگری است و جامعه رشد کرده است و علمی به نام جامعه شناسی بوجود آمده است. علمی که نه بر اساس خرافات و خواب و رویا که هم پای قرن بیست و یک پیش می رود, قرن شکافتن اتم, قرن تسخیر فضا, قرن شبیه سازی, قرن دیجیتال, قرن حقوق بشر, قرن برابری انسانها. با رفتن بهنود دلی هم اگر خنک شده باشد, دیگر وقت بزرگ شدنش است و باید بداند که هنگام رشد فرا رسیده است و باید مقصر واقعی را یافت و باید قرن بیست و یک را باور کرد.
