افرا و پاييز

پاييز فصلی است نوشته شده بر پیشانی ام. در مهرش به دنیا آمدم و با آبان اش قدم در اولين پيچ زندگی گذاشتم و در آذرش اولین و تلخ ترين غم راستین دنیا را تجربه کردم.

واژگان ربوده شده!

   آن زمان که تعریف "زن بودن و مرد بودن" در بازی هایمان شکل می گرفت, آن زمان که با دختر عموها و پسر عموها شادان و پر هیاهو می خواندیم دخترآ با دخترآ, پسرآ با پسرآ, همچون خیلی ها مادرانه عروسکی در آغوش می گرفتم و مادر می شدم و یا با روپوش و کلاه سفید خیالی در راهروهای خیالی بیمارستانی می چرخیدم یا عینک به چشم و خط کش به دست معلم می شدم, یا پیش بند به کمر ملاقه ایی را در دیگی که وجود نداشت می چرخاندم و خود را سرآشپز یک آشپزخانه بزرگ می دیدم, حتی گاهی رو به تلویزیون صاف و اطو کشیده می نشستم و ستونی از روزنامه را با صدای بلند و شمرده می خواندم و چراغ قوه را به جای میکروفون رو به این و آن می گرفتم و سوال پیچشان می کردم, آخر خبرنگار شده بودم. دراین بازیها پسرها یا پدر بودند یا فروشنده, دکتر یا مهندس, راننده یا پلیس, آتش نشان یا خلبان, سرباز یا ورزشکار. در آن روزهای کودکی بی مخاطره اما پرخاطره  "زن" برای من همان کوکب خانم بود با مهمان های نا خوانده اش و "مرد" تک سواری بود که در باران با اسب می آمد.

   اما هنوز مست و خمار آن روزها بودم که بردند. بی خبر آمدند و زدند و بردند. تعریف زیبای مادر/زن/دختر/خواهر را از دستم قاپیدند و از ذهنم ربودند. هر چه تصور زیبا داشتم از  پدر/مرد/پسر/برادر یک شبه خرابش کردند و مرا هراسان و ترسان در گردباد تعریف های خود ساخته شان رها کردند. تعریف هایی که رنگ و بوی خرافات داشت و تبعیض و جهالت در آن موج می زد. تعریف هایی که زمانش سر آمده بود اما من چنان ترسان از این راهزن بودم که بعد از این همه سال هنوز نمی توانم بدون لکنت زبان فریاد بزنم آهای دزد...! چرا که من او را باور کرده بودم. او به من باورانده بود زن قبل از اینکه مادر باشد, قبل از اینکه خاله و معلم و پرستار باشد, یار غار شیطان است. زن موجودی اغوا گر و عشوه گر بیش نیست. زن همان چتری های بیرون زده از روسری است. زن ساق پای بلورین است, زن بر و بازو و گردن است, زن چکمه تبرج است و این است که باید زن را پوشاند و در پستو از دیده ها پنهان کرد.

   غم انگیزتر اینکه من با این رهزن گردنه گیر همکاری کردم و هم صدا با او  فریاد زدم  پسر/مرد/پدر دیگر قهرمان قصه ها نیست .شاهزاده ایی نیست که با مهربانی سیندرلا را نجات بدهد. دیگر فرهاد کوه کن عاشق نیست. مرد گرگ درنده ای است که کاری جز به کمین نشستن و فریفتن  و دریدن دختران و زنان ندارد. پسر/مرد/پدر چنان ضعیف النفس و ناچیز است که با دیدن مچ پای من/دختری/زنی ناگهان گرگی می شود با دستهای سفید شده از آرد. عنکبوتی می شود که از سحر تا دل شب در پی تار تنیدن است برای دختران حوا.

   دزد بد قصه آمد و با هزار نیرنگ برد آن مفهوم زیبای دختر/زن/ مادر را, ربود آنکه با شیرین زبانی ها و خوش ادایی هایش دل پدر را آب می کرد و به جایش موجودی اغواگر و مار صفت و همدست اهریمن بر جای گذاشت. دزد بد قصه آن تعریف پر قدرت پسر/مرد/ پدر را به طاق کوبید. آنکه روزی با بم شدن صدای کودکانه اش در حنجره باعث غرور مادر می شد رفت و به خاطره ها پیوست و به جایش موجودی حقیر و اسیر هوی و هوس بر جای گذاشت.

   این رهزن, غریو کشان بر سرم هوار شد و  واژه "انسان" را از کنار "زن و مرد" قصه ها و آرزو ها و رویاهای من ربود و تنها تعریفی مه گرفته و سیاه بر جای گذاشت.

  
نویسنده : افرا ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :