افرا و پاييز

پاييز فصلی است نوشته شده بر پیشانی ام. در مهرش به دنیا آمدم و با آبان اش قدم در اولين پيچ زندگی گذاشتم و در آذرش اولین و تلخ ترين غم راستین دنیا را تجربه کردم.

غزه انسانم آرزوست

بغض گلویم را می سوزاند.

صفحه ی حوادث را مچاله می کنم.

تلویزیون را روشن می کنم.

بغضم را قورت می دهم.

کانال را عوض می کنم.

لبهایم را بر هم فشار می دهم.

کانال را عوض می کنم.

هنوز بغض دارم.

بی بی سی.

سی ان ان.

یورو نیوز.

عاقبت  الجزیره اشکم را سر ریز می کند.

دلم برای کودکان غزه می سوزد.

دلم برای ابوالفضل دوساله که زیر مشت و لگد شوهر صیغه ایی مادرش به کما رفته است, می سوزد.

دلم برای نوجوانان غزه می سوزد.

دلم برای نوجوان هفده ساله ای که با دستان سرد پدرش خفه شده و تن بی جانش دویست متر روی زمین کشیده شده و دست آخر تا مغز استخوان آتش زده شده است, فقط به جرم اینکه نمی خواست زن پسر عمویش بشود, می سوزد.

دلم برای زنان غزه می سوزد.

دلم برای مادر بی تاب ابوالفضل که از شدت فقر و نداری حاضر نیست از شوهر معتاد صیغه ای اش شکایت کند, می سوزد.

دلم برای مردان غزه می سوزد.

دلم برای مرد راننده ایی که دم غروب با چاقوی نفرین شده ی مسافری بد طینت کشته شده و ماشین قراضه اش, همه ی دار و ندارش به یغما رفته است, می سوزد.

دلم برای عراق و افغانستان می سوزد.

دلم برای انسانیت می سوزد.

از جنگ بیزارم.

از بانیان جنگ بیزارم.

از حامیان جنگ بیزارم.

از بی تفاوتی بیزارم.

از بمب

نادانی

نارنجک  

حماقت

مسلسل

دروغ

چاقو

تعصب

خنجر  

خشم

کینه 

از نفرت بیزارم.

از بیزاری بیزارم.                       

  
نویسنده : افرا ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧
تگ ها :