افرا و پاييز

پاييز فصلی است نوشته شده بر پیشانی ام. در مهرش به دنیا آمدم و با آبان اش قدم در اولين پيچ زندگی گذاشتم و در آذرش اولین و تلخ ترين غم راستین دنیا را تجربه کردم.

نیمه پر لیوان یا تعطیلات نوروزی خود را چگونه گذراندید؟

   سفره هفت سین را دو روز زودتر چیدم، روی همان ترمه دور طلایی چهارگوش. همیشه این وقت سال نوعی گمانه زنی در سرم شکل می گیرد که قدیم ترها با این پارچه هنری چه می کرده اند و مثلا مادربزرگ مادربزرگم را تصور می کنم که در کشاکش قرارداد ترکمانچای و شاید گلستان و البته شاید بی خبر یا بی توجه به آنها، لبخند بر لب تکیه داده بر متکایی سرخ و گلدوزی شده دارد آن را نقش می زند و یا دارد روی تاقچه سه کنج خانه پهنش می کند و یا شاید برای دید و بازدید نوروزی روی کرسی می اندازدش.  ولیکن در دم هرچه خیال در سر می پرورانم پاک می شود چرا که به باور من این نگاه کارت پستالی به چنین گذشته نابسامان و پریشان، گذشته ای که سراسر فقر بود و مرض بود و بدبختی و این همه، ناشی از جهل بود و نادانی بیشتر به رویایی می ماند ابلهانه. بگذریم. سبزه و سنبل را هم گذاشتم روز آخر بخرم و شاهنامه را در فصل پادشاهی خسرو پرویز باز کردم و گذاشتمش جلوی آیینه. به پیشنهاد یک ایمیل فورواردی، لیوانی بلند و باریک را نیز تا نیمه پر کردم، پر آب و گذاشتمش کنار کتاب و لحظه تحویل سال زل زدم به نیمه پرش. فرداش راه افتادیم به سمت شمال. هرچه بار و بنه به فکرم رسید برداشته بودم و البته عکسی از نیمه پر لیوان روی صفحه موبایلم. به شهادت بیشتر دوستان از آنجایی که اصلا اهل نوستالژی بازی و این حرفها نیستم تنها به مدد همین نیمه پر لیوان بود که تصمیم گرفتم دو سه عدد سی دی هایده و مهستی نیز دست و پا کنم و تا رسیدن به مقصد به یاد آنکه روزی این مسیر را با او طی کرده بودم «یه امشب شب عیده و می خوام برم دریا کنار» را زمزمه کنم. ناگفته نماند که نیمه پر لیوان مانع نشد قبل از حرکت برای خلاصی از آن دل آشوبه ناشی از شنیدن مدام «سفر بی خطر و ایشالله و اگر خدا بخواد و بی حرف پیش و این چیزها» و البته برای آرامش خیال خودم به پلیس راه زنگ نزنم. هرچند که آن صدای ضبط شده بیشتر دلهره آور بود تا دلگرم کننده، چیزی بود یادآور روزهای تلخ جنگ، روزهای «توجه توجه علامتی که هم اکنون می شنوید...». خبر باز بودن همه راههای کشور را که به همسفرها گفتم یکی شان با خنده گفت «حالا همه راهها بازه تو چرا پز می دی» و اینگونه بود که خنده و شادی شروع شد. آخرین دم نگاهی به نیمه پر لیوان هفت سین انداختم و گفتم جاده هراز داریم می آییم!

   نرسیده به رودهن با ایست پلیس و ترافیک سنگین و قطاری از ماشین های بی حرکت  روبرو شدیم. ماشین هایی که از چهره های بی تاب راننده هایش پیدا بود ساعت ها است که آنجایند. یعنی پلیس راه خبر نداشت؟ یعنی از چه ساعتی جاده به علت ریزش کوه بسته بود؟ یعنی...؛ نه؛ نشد! نگاهی به تصویر نیمه پر لیوان انداختم وگفتم آقای راننده بزن تو دنده، بریم از فیروز کوه و اینچنین بود که بعد از یازده ساعت و سی و سه دقیقه رسیدیم به مقصد و همچنان نیمه پر لیوان داشت برای من خوب عمل می کرد چرا که خیلی از  ماشین ها عطای سفر را به لقایش بخشیدند و برگشتند! اما ما ترانه خوان و  لطیفه گویان پس از  میل کردن یک پرس کامل اکبرجوجه به عنوان نهار دیر هنگام و خریدن کمی سبزی پلو و ماهی به چند برابر قیمت با دلی سرشار از نیمه پر لیوان کفش ها را کندیم تا از رسیدن به آن ویلای زیبای نشسته بر دل شهرکی ساحلی لذت بیشتری ببریم. خوردن سبزی پلو ماهی و دوچرخه سواری و پیاده روی و بگو بخند با همسفران خوش سفر بخش خوب مسافرت بود که نیازی به نیمه پر لیوان هم نداشت. اما آنچه که بدون نیمه پر لیوان بسیار حقارت آمیز جلوه می کرد و به نظرم مایه شرمساری بود، دیدن پسران جوان و گاهی پیر بود که آنطور هیجان زده با ماشین هاشان از پراید و پژو گرفته تا بنز و پورشه (گویی به تازگی از اختراع ماشین باخبر شده اند) در کوچه پس کوچه های شهرک ویراژ می دادند و چشمشان به دنبال دخترها و زن ها بود و ایضا دخترها و زن هایی که علی رغم حضور سنگین گشت ارشاد، امنیت اجتماعی یا نمی دانم چی چی چنان خودشان را بزک می کردند که در حد شرکت در مهمانی های هالیوودی بودند. نیمه پر لیوان توی گوشم می گفت «آنها دارند از خوشی کیف می کنند و تو داری بیخودی حرص می خوری اگه راست می گی برو قاطی شون بشو!» عجبا، نیمه پر لیوان داشت پر رو می شد!

   اما چاره نبود. باید این پررویی اش را  می بخشیدم چرا که اگر نبود نمی توانستم  آن ترافیک سنگین و راه بندان بین شهرها را بی نق زدن تحمل کنم، نمی توانستم آن پارکینگها و سرویسهای  بهداشتی را که به قدر چندین  سال نوری دور بودند از استاندارد قرن بیست ویکم ببینم و دم نزنم. نمی تواستم آن همه ولگرد و گدا و دست فروش کم سن و سال را ببینم و آه نکشم. نمی توانستم برای فقری که از در و دیوار و خانه های خشت و گلی و آجری می بارید افسوس نخورم. اصلا همین نیمه پر لیوان بود که دوازده ساعت مسیر برگشت از جاده هراز را تحمل پذیر کرد، جاده ای که به گمانم از زمان مادربزرگ ترمه دوز مادر بزرگم همچنان یک جاده مالرو است، شاید کمی عریض تر! اما نیمه پر لیوان هرچه کرد نتوانست برای آن حس بد پشیمانی ام کاری بکند، پشیمانی از اعتماد دوباره به آن صدای ضبط شده پلیس راه که گفته بود همه راه های کشور باز است و من باز باور کرده بودم!

   و حالا روزها است که سفر نوروزی به پایان رسیده و چمدان ها خالی شده و زندگی روزمره از سر گرفته شده اما ماجرای من و نیمه پر لیوان تمامی ندارد انگار. این نیمه پر رفته رفته چنان پررو و پرادعا شده بود که داشت به مرز جنون می رساند مرا! تا اینکه بالاخره دیروز طاقت از کف بدادم و زدم و شکستم اش. چنان کوبیدمش بر کف آشپزخانه که هزار تکه شد. آخر این چه ایمیلی بود که شب عیدی دچارش شدم. من که خود می دانستم  زندگی کردن با نیمه پر لیوان همان نگاه کارت پستالی داشتن است به خودمان و همان کبکی زیستن است و مگر من این چندی پیش نگفته بودم که کبکی زیستن نمی خواهم؟ ای کاش می شد با شکستن گاه و بیگاه این لیوانهای مسخره با واقعیت روبرو شویم تا شاید این روبرو شدن وادارمان کند چاره ای بیاندیشیم. چاره ای برای رهایی از این جهل ریشه دار که چون بختک به جانمان افتاده و اینچنین گریبان مان را چسبیده، جهلی که کم کم دارم باور می کنم بیشتر به تجاهل می ماند. تجاهلی که نباید آسان از آن گذشت. با خود فکر می کنم برای رهایی از این تجاهل چندین ساله چندین لیوان باید بشکند با چند دسی بل صدا تا...؟

                

  
نویسنده : افرا ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :


او عاشق این روز بود

   اینک نه یک سال و دو سال که چندین سال می گذرد از آخرین روزی که به بهانه اش دور هم جمع شده بودیم و  شادی ها کرده بودیم و مغرورانه آرزو کرده بودیم تا به ابد سایه پر مهرش بر سرمان باشد و حالا شگفتا که نبودنش همچنان می سوزاند دل را و انگار نه انگار این همه سال گذشته از آن رخداد تلخ. بارها شنیده بودم که درمان ندارد این درد بی درمان و اینک خود به تجربه به این باور رسیدم که جای خالی بعضی ها در همه حال حس می شود، در همه حال و  تنها تلنگری کافی است که اشکها سرریز شوند، تلنگری در حد روز تولدش.

   ای کاش هنوز بود و آن کاغذهای شطرنجی و خط کش و مدادهای قرمزش را روی میز پخش می کرد و برای صدمین چایی اش یکی از ما را صدا می زد. هیچوقت نفهمیدم چطور می توانست آنقدر چایی بخورد! روزی ده تا و بیست تا و شاید حتی سی تا! و البته احترام به چایی چنان واجب بود که مبادا آن را بی حوصله کنار دستش بگذاریم و راهمان را بکشیم و برویم که باید چشم در چشم نگاهش می کردیم تا با نگاهمان تشکر را در نگاهش بخوانیم. ای کاش هنوز بود و نقشه جدید رسم شده بر کاغذ را با اصرار و با جزئیات برایمان تعریف می کرد. این هال و این پذیرایی و این سرویس اول و این سرویس دوم و این اتاق خواب بزرگه و این انباری و ...  

   ای کاش هنوز بود و این وقت سال یک شبه تصمیم می گرفت تغییری به در و دیوار خانه بدهد و آفتاب نزده کارگرها را می ریخت توی خانه و دو روزه دیواری را خراب می کرد و به جایش کمد می ساخت یا موزاییک های یک طرف حیاط را می کند و می داد به جایش چمن بکارند و خود نگران آشپزخانه می شد که مبادا سینی ناهار کارگرها کم و کسری داشته باشد.

   ای کاش هنوز بود و پنج صبح با صدای رادیو برپا می داد و دو سه ساعتی مراسم صبحانه خوری اش به راه بود، مراسمی که بعید بود بدون مهمان باشد و نه نان و پنیر عمو رفتگر فراموش می شد و نه شیر تازه گربه خالمخالی همیشه لاغر و کثیف حیاط پشتی.

   ای کاش هنوز بود و برای تعطیلات نوروزی یک برنامه پر و پیمان می ریخت، نه فقط برای ما و خودش که برای هفت همسایه آن طرف تر و ده بیست فامیل و دوست و آشنا این طرف تر.

   ای کاش هنوز بود و توی ماشین و در ترافیک عوارضی، بازی بیست سوالی به راه می انداخت و مثلا می پرسید اگر گفتید امروز چه کسی ترور شد و ما باید می پرسیدیم زن است یا مرد و مثلا ایرانی است یا خارجی و مثلا می گفتیم ایندیرا گاندی و بعد تا مقصد از سرگذشت او می گفت و می گفت و می گفت.

   ای کاش هنوز بود و دم غروب زنگ تلفن را به صدا در می آورد و می گفت تا یک ساعت دیگر می رسد و مهمان هم دارد و نه یک نفر و دو نفر که بیست نفر! و کاش بود و برای جمعه های دلگیرمان کاری دست و پا می کرد که دست و پا گیرمان کند در خانه و کاش بود و بساط چلوکبابی رفتن «همگی خانوادگی» آخر هفته را  علم می کرد و ما مبهوت می ماندیم که خانواده پنج نفره ما بر اساس چه معیاری بیست نفره شد.

   ای کاش هنوز بود و یک دست به کمر و یک دست در جیب در خانه تکانی شب عید به مادر کمک می کرد! و ای کاش هنوز بود و هنگام ترک خانه سیگار و کبریتش را روی میز جا می گذاشت و می رفت دم در و زنگ می زد که یکی مان برایش ببریم و ای کاش هنوز  بود و دم غروب بر می گشت خانه و تا نگاه پرمهرش با نگاه مادر یکی نمی شد انگار نمی دید ما را.

   ای کاش هنوز بود تا با آن قدرت کلامش و صلابت رفتارش نمی گذاشت بعضی کدورت ها اینگونه عمیق و دامنه دار بشوند و بعضی رابطه ها به بن بست برسند و بعضی دوستی ها به پایان.

   ای کاش هنوز بود و می دید روزگار سیاه آن نیرنگ بازان را  که در نبود او چطور بی پروا روی دیگرشان را نشان مان دادند  و نه به جوانی غصه داران رحم کردند و نه از نان و نمکی که با هم خورده بودیم شرم کردند. ای کاش بود و می دید چگونه آن شبکوران دل سیاه و طماع حال در کنج سلولی افتاده اند و لابد یک روز  زانوی غم بر بغل می گیرند و یک روز دست ندامت بر زانو می کوبند  و لابد دارند  روی دیواری سیمانی رج می زنند «خود کرده را تدبیر نیست».

   ای کاش هنوز بود و آخر شب قبل از خواب، تاس ها را توی دستش می چرخاند و مهره های سیاه را از راست به چپ روی تخته می چید و صدایم می زد  «گیزیلی گیزیم امشب سر چی بازی کنیم؟ یک جفت جوراب خوبه؟» و تاس ها را چنان پر سر و صدا  می انداخت که انگار شور زندگی اش را در آنها دمیده است.

   براستی که مرگی چنین زود هنگام برای او که عشقی بی قرار به زندگی داشت و عاشق روز تولدش بود آخر نامردی است، آخر نامردی.

  
نویسنده : افرا ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :


اینک مس شدنم آرزوست!

   نوشته ننوشته «کبک بودنم آرزو است» آن مرغک خوش خط و خال؛ به قول حوزوی ها، کلامم هنوز منعقد نشده چنان در آسمان قاپیدش که از آرزو کردن پشیمان گشتم. می پرسید کدام مرغک؟ خب معلوم است، مرغ آمین را می گویم دیگر. نه اینکه براستی و تمام و کمال آرزویی برآورده شده باشد که تا حال این از این مرغک ندیدم. و نه اینکه براستی چشم برهمه چیز بسته باشم. اصلا مگر در عصر ارتباطات چنین چیزی ممکن است. همچنان می بینم و می شنوم و می خوانم و حتی می نویسم. اتفاقا این روزها حرف و سخن فراوان است برای گفتن و نوشتن، از گلدن گلوب فرهادی تا بد و بیراه هایی که نثارش کردند، از مچ اندازی های روسیه و آمریکا در سوریه تا پیروزی پرسپولیس، از کوبیدن بر طبل پر سر و صدای بگیر و ببند دزدان اقتصادی تا ذوق مرگ شدن دختر همسایه به خاطر بالا رفتن نرخ سکه و ایضا مهریه اش و از سرودهای پرخاطره «بهاران خجسته باد» تا «ایران ایران ایران خون و مرگ و عصیان ».

   دچار مشق شب شده ام گویا یا انگار عهد و پیمانی دارم که شکستنش نباید و نشاید که شب به شب از نوشته پشته می سازم این روزها اما چه کنم که دستم نمی رود به فشردن دگمه اینتر بر کیبورد تا کلیک کنم روی واژه «انتشار». آخر چه می دانستم این بار مرغ آمین بر فراز سر من می چرخیده و لابد در دم به یکی از دو فرشته نشسته برشانه هایم فرمان رانده که بیشتر مرا بپایند! همان فرشته هایی که می گویند در برابر انواع نفس ها، از اماره تا  لوامه نگاهبان مان هستند. بهانه برای نوشتن کم نیست و من نیز می نویسم گاهی با حوصله و گاهی شتابان، گاهی تک جمله و گاهی پارگراف پشت پاراگراف. همین که نوشته ای را به آخر می رسانم ندایی دلنشین و کمی دلگرم کننده در گوشم زمزمه می کند «حالا چرا این همه عجله؟ بگذار برای بعد» و من می پرسم «مثلا بعد یعنی چه وقت؟» و می گوید «مثلا وقتی که آب ها از آسیاب افتاد یا مثلا وقت یک بزنگاه خوب یا مثلا...» دست می کشم به شانه هایم، یک بار سمت راست و یک بار سمت چپ و می گویم «یکباره بگو وقت گل نی و خودت را خلاص کن.»

   خلق و خوی مرغ آمین را خوب می شناسیم، اینکه بیشتر اوقات نصفه و نیمه برآورده می کند آرزو هامان را می گویم. چرا که من کبک بودن خواسته بودم و نه کبکی زیستن. اینکه همه چیز را ببینی و انگار نمی بینی، بدانی و انگار نمی دانی، بشنوی و انگار نمی شنوی بسیار دردآورتر است از اینکه از اول نبینی و نشنوی و ندانی. کبکی زیستن خیلی بیشتر از آنکه فکرش را می کردم سخت و دشوار است. نه !سخت و دشوار نه که تلخ است. یک جور تلخی که مزه اش مدام با تو است حتی وقتی آسوده خیال نشسته باشی پای سریال بی در و پیکر عشق ممنوع  و محو قد و بالای نقش اول مرد باشی و غرق زیبایی نقش اول زن. این تلخ مزه گی با تو است حتی اگر دوستی از سر دلسوزی دلداری ات بدهد که «ای بابا بیا بشینیم نون و ماستمون رو بخوریم» یا عاقله مردی جهان دیده اندرزگویان ناله سر دهد که «بیهوده مگرد که من گشتم و نبود.»

   ولیکن این تلخی را چاره ای هست. باید چاره ای باشد . صدایش می زنم «آهای مرغ آمین می شنوی؟ هنوز آن بالایی؟ حواست به من است؟ دارم آرزو می کنم، ببین». دست بر شانه هایم می گذارم «از طلا بودن پشیمانم و این بار مس شدنم آرزو است» روی دگمه انتشار کلیک می کنم و با خود می گویم «مرغ آمین ای کاش دمی از آن آستان فرو آیی و ببینی کبکی زیستن که این روزها دارد اینچنین وقیحانه همه گیر می شود از مرگ مفاجا هم بدتر است. ما را چنین مخواه مرغ آمین، چنین مخواه.

«ازفراز بام

........

می گریزد شب

صبح می آید»

                 «مرغ آمین اثر نیما یوشیج»

  
نویسنده : افرا ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :


کبک بودنم آرزو است!

   بهار عربی همچنان قربانی می گیرد و هنوز شکوفه ای نروییده زمستان است که بر سرشان خراب می شود. در افغانستان کم نیستند خشونت طلبان و متحجرانی که همچنان بر دویدن به قعر تاریخ پافشاری می کنند. به نظر می رسد حکمرانان نوظهور عراق نیز نه در یک گلیم که در یک کشور هم نمی گنجند. دنیا ناباورانه شاهد گریه و زاری حقیرانه مردم کره شمالی است برای مرگ دیکتاتورشان. در مصر قلچماق های تا بن دندان مسلح دختری را زیر مشت و لگد له می کنند. مرگ واسلاو هاول در اوج خوشنامی رخ می دهد ولیکن در روسیه هنوز بازی «صندلی بازی» بین مدودف و پوتین ادامه دارد. قیمت دلار سر به فلک گذاشته و مجری تلویزیون از فاکتور خرید جواهرات گرانبهای دو همسر جناب اختلاس کننده بد اقبال لو رفته می گوید. یلدا تمام شده و شب ها کوتاه شده و روزها بلند اما میوه فروش محل هنوز دارد میوه هایش را به نرخ دلار می فروشد. همسایه ای ناباب به مدد ثروت باد آورده اش و رفقای قدرتمندش روی سبیل شاه نقاره می زند و پدیده گلخانه ای دارد بیداد می کند و از این دوسه قطره باران گاه به گاه هم کاری ساخته نیست. به نظر می رسد دنیای قرن بیست و یک نه آن دهکده جهانی که دخمه ای شده است غرق وارونگی. وارونگی در همه چیز از اخلاق و اقتصاد تا جنگ و سیاست و انگار این وارونگی سر باز ایستادن ندارد.

   «از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم» کتابی است خواندنی از موراکامی که خوب به دادم می رسد در این روزهای وارونگی. چند هفته ای است که دارم موراکامی می خوانم.«کافکا در کرانه اش» را خیلی دوست داشتم. آنجا که سرهنگ ساندرز به هوشینو می گوید «نه خدا هستم نه بودا و نه آدمیزاد، یک چیز دیگرم، یک مفهوم» معرکه است. هاروکی موراکامی نویسنده ای ژاپنی است و عاشق دویدن، او یک دونده مارتن است و سالها است که هم می دود و هم می نویسد. در صفحات اول این کتابش از سختی های دویدن می گوید و اینکه ادامه این کار همیشه سخت است. می نویسد دویدن در طول حدودا چهل و دو کیلومتر چه مایه خسته کننده و فرساینده است  و اگر دونده  مانترایی1 نداشته باشد تا زیر لب زمزمه کند بی شک از پا در می آید. وی از مانترایی با این مضمون می گوید که «درد اجباری است اما رنج کشیدن اختیاری است». یعنی  آدم حین دویدن کم کم به فکر می افتد که چه کار عذاب آوری است و دیگر نمی تواند ادامه بدهد. وی می نویسد درد دویدن  یک واقعیت اجتناب ناپذیر است ولی ادامه دادن یا ندادن آن اختیاری است و به خود دونده بستگی داردکه چه تصمیمی بگیرد.

   و من این روزها بین این جبر و اختیار شناورم. درد و رنج ناشی از دیدن و  شنیدن این خبرهای تلخ اجباری است و چاره نیست و نمی توان جلوی اشکها را گرفت آن دم که می بینی دخترک چطور زیر آن مشت و لگدهای بی رحمانه مچاله می شود. نمی توان غصه نخورد برای مرگ شصت نفر دیگر (بخوانید پدر، برادر، مادر، خواهر، فرزند...) در یک بمب گذاری دیگر در عراق. نمیتوان نشست و خندید به عرب هایی که آنطور بهار را فریاد می کنند و آنطور خفه می شوند.

   گویا درد کشیدن را چاره نیست ولی می توان تلویزیون را خاموش کرد و بی خبر از همه جا نشست به کتاب خواندن! می توان نشست و سرگذشت «خواهر کوچک ری آسایی»2 را دنبال کرد. می توان روزنامه را نخوانده مچاله کرد و ماجرای «بی خوابی های یک زن خانه دار»2 را دنبال کرد. می توان گشت و گذار در اینترنت را ترک کرد و  به  «سگ کوچک آن زن در زیرزمین»2 فکر کرد. می توان همچون کبک سر در برف فرو کرد. می توان. چاره نیست این عذاب را چاره نیست انگار.  

1-قطعه ای از نوشته ها و آثار مقدس هندوان به ویژه کتاب وداها که حین دعا خوانده می شود.

2- اشاره به بعضی نوشته های موراکامی

  

  
نویسنده : افرا ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠
تگ ها :


این منطقه یک است!

   برف سنگین ببارد آن هم زودهنگام و غافلگیرانه، آنقدر زود که هنوز برگهای خزان زده فرصت رنگ به رنگ شدن نیافته باشند. باران ببارد یک ریز آن هم در چند روز پیاپی. خیابانها بیشتر از همیشه پر باشد از ماشین و اتوبوس و ون و موتورسیکلت و وانت و کامیون و عابر پیاده. کلان شهری باشد در خاورمیانه، پایتختی باشد دویست سیصد ساله اما بی قواره و جایی باید بروی در دامنه البرز، همان شمیرانات مشهور. از میدانی باید بگذری باستانی اما بی در و پیکر به نام تجریش با آن بازار کثیفش و ایستگاه های تاکسی و کرایه و مینی بوس و اتوبوس بوگندویش، با جیب برها و گداهایش، با ولگردها و اخ تف هایش، با دوره گردهای خرمافروش و بچه های فرغون به دستش، با مردان متلک گو و زنان خیابانی ارزان قیمتش و هرچه سعی کنی نتوانی کوه سفید شده از برف را ببینی و نتوانی از دیدن درختان سر به فلک کشیده و در هم فرو رفته لذت ببری. بی برو برگرد این یک کابوس است، کابوسی که با چشم های باز و در بیداری کامل و هشیاری محض می توان دید و نه یک بار که چند بار و این واقعیتی تلخ است، این  شهر من تهران است، تهرانی که با همه این تلخی ها نمی توان از آن دل کند و نمی توان از آن متنفر شد.

   ترافیک سنگین است و ماشین ها سپر به سپر ایستاده اند. موتورسوارها پیاده رو را قوروق کرده اند و بوق زنان و ویراژکشان می روند و می آیند. همان پیاده رویی که به گفته یکی از مسئولین قرار بود شمال و جنوب تهران را به شکلی زیبا به هم وصل کند. اما آنچه می بینم چیزی است کمی بهتر از راه های مال رو، فقط کمی بهتر! جابجایش کنده شده، جابجایش چاله و چوله است، جابجایش شن و ماسه و موزاییک و بلوک سیمانی ریخته اند البته شلخته وار و بی هیچ نظم و ترتیبی و  این فضای رئال رفته رفته به فضایی سورئال تبدیل می شود با دیدن آن موزاییک های زرد و چهارگوش. موزاییک هایی که گاهی برجستگی راه راه دارند و گاهی برجستگی نقطه نقطه، همان موزاییک هایی که استاندارد شهرهای متمدن اند برای تردد نابینایان عزیز و این برجستگی ها باید به داد عصای سفیدشان برسد و راه را از چاه نشانشان بدهد.

   راهنما می زنم، کنار یک سطل زباله ی وارونه توقف می کنم. جا برای عبور ماشین های پشتی تنگ می شود ولی چاره چیست. کوچه یک طرفه است و اگر راه را اشتباه بروم جایی برای برگشت ندارم. چراغ های شهر یکی در میان خاموش اند و نمی توان نوشته روی تابلوی کوچه ها را خواند. یک بار دیگر نشانی را می خوانم «اولین بن بست سمت چپ انتهای کوچه.» تابلویی می بینم با علامتی کمرنگ چیزی شبیه بن بست. می پیچم. رفتگری دارد با حوصله شاخه ها و برگ های شکسته را جارو می کند و به سمت کپه ای از خار و خسک می راندشان، کنار تلی از ماسه و سیمان، جایی بین خیابان و پیاده رو، خیابان که نه کوچه، کوچه هم که نه پس کوچه، کم عرض و دراز. می گویم «حاجی اینطوری که راه را بند می آوری.» دهانش را باز می کند انگار که بخندد. دندانهایش یکی درمیان زرد و سیاهند. پیر است و عینکی و لاغر. عینکش ته استکانی است با دسته کائوچویی. ریش طالبانی دارد. بیشتر به ماموران مخفی می ماند تا رفتگر. دهانش هنوز باز است اما نمی خندد. جارو را تکیه می دهد به ماشین. لهجه ای عجیب دارد می گوید «همین چهار روز پیش بود که زیر بارون دو ساعت پشت اون وانت سفیده معطل شدید تا  شاخه های شکسته سه تا چنار سرکوچه را بار بزند و آخرش هم که خودتان دیدید جا نشد و رفتند. تا دیروز هم نصف کوچه بسته بود. امروز هم پشت اون کامیونه معطل شدید، همان که سر ظهر آمد و چند تا از شاخه ها را بار زد و نصفش را جا گذاشت و رفت. حالا به من می گی راه را بند می آوری» تا آمدم چیزی بگویم دیدم عصبانی تر شد. «هفته قبلش هم زیر اون برف سنگین چقدر پشت ماشین آتش نشانی ماندید و جیک نزدید، همان روز که  آمده بودند اون درخت شکسته هه را از روی اون ماشین گرونه یک جوری جمعش کنند.» دو قدم دور شد و جارو را با شدت عقب و جلو کرد. خش خش خش. آرام پیش می روم. کوچه بن بست نیست اما راه بسته است. درخت تناوری از کمر تا شده و سرشاخه هایش آسفالت نیم بند کوچه را پوشانده است. راه را اشتباه آمده ام. باید برگردم. این یک کابوس است. این منطقه یک است. این شهر من تهران است.

  
نویسنده : افرا ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


بهار کدام است در این سرمای سیاه زمستان!

«...و این تجربت تاریخ نیاموختندی و کارهای گران دوباره به خردان سپردندی....»

                                                                                                      «بیهقی»

   بهار عربی را باور نمی کنم. دیگر هیچ بهاری را برای تمدن های بین النهرینی و دو وجب این طرف تر و آن طرف ترش،  باور نمی کنم. آری، شکست قزافی خبر خوبی بود و بوی بهار هم می داد. شنیدن اینکه بدتر از صدام حسین نه در سواخ موش که توی لوله فاضلاب گیر افتاد مژدگانی هم می طلبید. جنون سیاسی قزافی وادارش کرد که مخالفانش را موش بخواند و مقاومت احمقانه اش را مبارزه بنامد و با این کارها چنان بر کینه پیکارجویان خشمگین بیافزاید که با گیر انداختنش خویشتن داری نتوانستند و کردند کاری که نباید. کاری که خود قزافی خبره اش بود و سالیان سال همین راه را رفته بود و زبان ها بریده بود و سرها شکسته بود و داغ ها گذاشته بود بر دلهای نازک مادران. مگر خود او چگونه بر سر کار آمده بود و یک شبه خود خوانده رئیس شده بود، رئیس بزرگ شورای نمی دانم چی چی تمامی مردم مسلمان و عرب و آفریقایی جهان!

   تاریخ این سرزمین ها سرتاسر تکرار است. نخوانده می توان برایشان کتاب تاریخ نوشت. لابد او نیز سلطانی مستبد را برکنار کرده بود و لابد به پشتگرمی حمایت های داخلی و خارجی بر اسب مراد سوار شده بود و لابد انتقام گرفته بود و انتقام و انتقام و این شده بود راز در قدرت ماندنش. با این کارها کشور را قوروق کرده بود و صداها را خاموش کرده بود و بدین سان چهل و دو سال با کتاب سبزش بر طبل انتقام و کشت و کشتار کوفت و کوفت تا آسیاب به نوبت شد و آن دم که شکستش قطعی شد و به خاک سیاه نشستن اش حتمی، بزنگاه کینه ورزی رسید. کینه ای که راه و چاهی برای خلاصی نمی داند جز حکم کردن بر انتقام و شستن خون با خون و این جز تکرار مضحک تاریخ چیزی نمی تواند باشد. به گمان من اصلا بهاری در کار نبود و این همه فقط روزی آفتابی بود در سرمای سیاه زمستانی سهمگین! این همان ماجرای تکراری گهی زین به پشت و گهی پشت به زین است و در این میدان حائل چیزی که گم و گور می شود همانا هدف اصلی مبارزان است و خونهایی که برایش ریخته شده و دریغ از یک قدم نزدیک شدن به آنچه که در سر داشتند. حالا نوبت دیگری رسیده تا چند صباحی به مدد دشمن تراشی و انتقام جویی سرزمینی را قوروق کند و آرزوهای دیرینه اش را برآورده کند و به عقده های سرکوب شده اش بپردازد و مثلا چند زنی را آزاد کند! نه، این نمی تواند بهار باشد. می تواند؟

    چندی پیش کتابی می خواندم درباره روزهای سرنگونی رضاخان و آن شهریورماه پر تب و تاب و رویدادهای حاشیه ای پس از آن. رضاخان خوار و خفیف و سرافکنده راهی تبعید شده بود و مردم با دلی پر نفرت شادی ها می کردند. نویسنده از پاسبانی نوشته که شبانه چنان تکه تکه می شود که به معنی کامل کلمه تکه بزرگه اش گوشش بوده. کجا؟ در همین تهران و حوالی خیابان شیخ هادی گویا در یکی از کوچه پس کوچه های منتهی به همان مسجدی که چند سال قبلش یک خبرنگار آمریکایی از سر کینه و نفرت به طرزی فجیع کشته شده بود. پاسبان؟  آری یک پاسبان! نفرت مردم چنان چشم هاشان را کور کرده بود که همسایه خودشان را بی رحمانه کشته بودند فقط به جرم پاسبانی. کاری که خود رضا خان بارها کرده بود تا بر سر قدرت بماند و نه به تیمور تاش؛ یار غار خودش رحم کرده بود و نه به دون پایه ترین کارمند فلان اداره اش. داستان او نیز تکراری است. او در یک پیچ تاریخی از راه می رسد و یک سلسله دیکتاتوری را برمی چیند و به حکم تاریخ خنده دار و تکراری این سرزمین ها جا پای جای رفتگان می گذارد و سلسله ای دیگر بنیاد می کند و قوروق برپا می کند و صدا ها خفه می کند و مثلا طرحی نو در می اندازد. ولی افسوس و صد افسوس، رضاخانی که از راه نرسیده القاب پر زرق و برق الدوله ها و السلطنه ها را حذف می کند، خود در دام تکرار کمیک تاریخ این سرزمین ها می افتد، نشان به آن نشان که در واپسین روزهای قدرتش تمامی حرفها و کارهایش شده بود «فرمایشات ملوکانه ذات اقدس همایونی»

   آری بهار عربی را باور نمی کنم و هیچ بهاری را باور نمی کنم. این بهار نیست و تنها یک زهرخند تلخ تاریخ است و امروز و فردا است که شادی شکست قزافی زهرمار مردمشان بشود! تا در بر این پاشنه می چرخد، آنچه رخ می دهد فقط  عوض شدن نوبت قوروق است و بس. بهار کدام است در این سرمای سیاه زمستان؟

  
نویسنده : افرا ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :


درد پنجم×

   بزرگ شدن درد دارد. هنوز درد بزرگ شدنم را حس می کنم. یک درد مشترک، دردی که حقیقت را پرت می کند توی صورت آدم و اینکه ناگهان بفهمی تو هم بخشی از این حقیقتی، بخشی از این دردی، بخشی از «درد پنجم»ی و فهمیدن این حقیقت یعنی بزرگ شدن، یعنی دیگر با گچ و ذغال روی زمین خط کشیدن و لی لی بازی کردن تمام، یعنی آغاز یک پایان، یعنی توامان هم پایان و هم آغاز، بزرگ شدن درد دارد، خیلی زیاد. خوب یادم است آن جمعه را، جمعه شبی از همان شب نشینی های خانه عمواغلی را. اصلا مگر می شود آن دم بزرگ شدن را فراموش کرد. یادم است حس وحال غریبی توی دلم موج می زد و اصلا حوصله بازی نداشتم. فکرم مانده بود پیش آن اتاق پر کتاب، اتاقی که از در و دیوارش کتاب می بارید انگار. چند باری سرک کشیدم تا اینکه دیدم کتابی باز و پشت رو، روی زمین است. زانو زدم. روی جلد سیاهش نوشته شده بود کتاب جمعه. خواندم.

    «ثریا از همه شان گل و نمکدارتر و مقبول تر است اما مانده است دیگر. دریغ از یک خواستگار که در خانه را بزند! بگو حتی به بقال و چقال و زن مرده هم راضی اند. یعنی خدا فقط به آدم پیشانی بدهد. اولی را که نگو، یک ریخت و روزی...»

   صدای بزرگترها را می شنیدم. صدای یکی شان از همه بلندتر بود. اصلا انگار داد می زد. "باز هم رفت تو این کتاب متابها. اینقدر کتاب نخون دختر. می مونی رو دست ننه و بابات ها". این را زن همان مرد عصبانی سرخ چشم گفت و شد بخشی از کابوس همیشگی من و من بزرگ شدم. بزرگ شدم و غرق شدم در آن حس و حال غریب، در آن دلهره و تشویش، در آن دم خواندن و حل شدن و من شدم یک خوره کتاب. نه اینکه قبلا کتابی نخوانده باشم. خوانده بودم، از سیندرلا تا غروروتعصب و از سپیددندان تا کلبه عموتام. اما اینها همه ترجمه بودند و من فقط می خواندمشان. می خواندمشان و گاهی آرزو می کردم جای یکی شان باشم. اما غرق شدگی؟ هرگز. ولیکن من با درد پنجم درد کشیدم. من با درد پنجم بزرگ شدم. من آنجا بودم. توی کتاب. لابلای آن همه کلمه. من هر دوشنبه خانه ماه جبین خانوم بودم و هر سه شنبه دم در خانه جناب سروان. من غرق داستان شده بودم. من خود آنها بودم و من بزرگ شده بودم. از آن روز بود که خواندن و درد کشیدن و بزرگ شدن شد کسب و کار من. بعدها نیز با آمدن  «بانوی ناتمام»، «کرامت» و «ایرج بیرشگ یا همان صفر سیصد و پنجاه و هفت» بارها درد کشیدم و قد کشیدم و بزرگتر شدم.

« شما راجع به زنها می نویسید؟»

«بیشتر وقت ها»

«چرا؟»

«نمیدانم؛ شاید به خاطر آن که به افسانه نزدیکترند.»

   و از حس خوب افسانه بودن رسیدم به «تهران، شهر بی آسمان» و خواندنش شد عادتم. هر چند وقت یکبار یک گوشه اش را می خوانم و آه کشان دست بر پشت دست می کوبم و افسوس می خورم و غصه می خورم برای آنچه که بر زودآمدگان می گذرد در این دیار، ولیکن ترک عادت نمی توانم.  

   «مردم همه را به زباله دانی تاریخ ریختند، مهوش با بقچه بندیل کجش، فردین با بادیه آبگوشتش، ایرج با آواز کوچه باغی اش، بهروز با گیوه ور کشیدن قیصری اش، آغاسی با پای لنگ و لرزش سینه هاش، گوگوش با کج کلاه خانش...ساواک با همه سرهنگ هایش...هتل مرمر با روشنفکرهایش...کازینو رامسر با میز قمارش...همه را. دیگر علی ماند و حوضش!» 

   تا روزی که آن اندک سپیده در دنیای چاپ و نشرمان سر زد. همان روزهایی که گمان بردیم صبح صادق از راه رسیده است و من شادان غرق «سپیده دم ایرانی» شدم اما افسوس و صد افسوس که با پایانش دردی بر دردهایم اضافه شد. دردی که همچنان توی گوشم فریاد می زند  ما را از درد پنجم رهایی نیست.    

   «آدم هایی می رفتند، آدم هایی می آمدند؛ ...گاه برای هم چوب برمی داشتند؛ گاه برای هم حلوا می پختند ...آروغ می زدند، غیبت می کردند، دروغ می گفتند، کله پاچه می خوردند، بچه پس می انداختند، قرض بالا می آوردند،... سرکتاب باز می کردند، خارشک می گرفتند،...جلوی پای حاجی گوسفند سر می بریدند و با تیغ دلاکی ختنه می کردند؛ همین ها بود! و...آنها داشتند زندگی شان را می کردند....و از دلواپسی او خبر نداشتند.»

   آقای نویسنده تولدت برای من و ما که مبارک بود. امیدوارم قلم ات تا دمیدن صبح صادق همچنان استوار باشد و برسد روزی که برای من و ما بزرگ شدن راستین را معنا کنی.

*پیشنهادمی کنم در هرسن و سالی هستید تمامی آثار امیرحسن چهلتن را بخوانید، همه شان را و خصوصا درد پنجم را. باور کنید که اینگونه بزرگ شدن لذت بخش است حتی اگر درد داشته باشد.

برخی از آثار امیر حسن چهلتن:

چیزی به فردا نمانده است. دخیل بر پنجره فولاد. روضه قاسم. دیگر کسی صدایم نزد. ساعت پنج برای مردن دیر است. تهران شهر بی آسمان. عشق و بانوی ناتمام. سپیده دم ایرانی. کات منطقه ممنوعه و...

از دست ندهید: شروع خوش و برای یک اتفاق خجسته و وطن هر کس در حقیقت خود اوست

  
نویسنده : افرا ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :


دیرآمده ها علیه زودآمده ها

   چندی پیش نیمه شب هراسان و وحشتزده از خواب پریدم. باز آن کابوس نفرین شده آمده بود سراغم. کابوس حکایتی که سالها است به آن گرفتار آمده ایم و رهایی از آن میسر نیست گویا. نه شام سنگین خورده بودم و نه بی بی سی نگاه کرده بودم و نه سی ان ان و نه حتی بیست و سی. فقط مقاله ای خوانده بودم درباره چشم ها و گوش های باز. همانطور خواب و بیدار خاطره ای محو و مات به یادم آمد، خاطره ای که نمی دانم برای من رخ داده است یا دیگری.

   همه عمواوغلی صدایش می کردیم اما راستش پسرعموی هیچکدام مان نبود. اصلا خیلی از ما بزرگتر بود. حتی از پدر و مادرهامان هم بزرگتر بود. خانه شان کنج تا کنج کتاب بود و کاغذ و مداد و همچنین بریده روزنامه که همه جا بود، زیر شیشه میز تحریر، روی در یخچال، لای کتابها و حتی زیر آن قالیچه خرسک جابجا سوخته از سیگار. حیاط کوچک اما با صفایی هم داشتند با چند بته گل سرخ رونده و درخت تاک پرباری که شاخ و برگهایش از در و دیوار حیاط بالا رفته بود. یک تخت چوبی قدیمی نیز گوشه ای گذاشته بودند با آن قالیچه خرسک و چند چارپایه چوبی به جای صندلی. بچگی بود و روزهای خوش مهمانی های شلوغ و پرجمعیت، بی آنکه بدانیم و یا اصلا برایمان مهم باشد که چه نسبتی داریم با هم به هر بهانه ای همه دور هم جمع می شدیم و یادم است تا ما دخترها روی موزائیک های لب شکسته حیاط لی لی بازی می کردیم، پسرها توی باغچه در به در دنبال مارمولک و قورباغه می گشتند.

   روزهای اول انقلاب بود انگار، چرا که همه، همیشه و همه جا با هم بحث می کردند و از فریادها و رگ های برجسته گردن هاشان پیدا بود که همه حقیقت را نزد خود می بینند و بس. طرفهای نیمه شب بود و صدای جیرجیرک ها فضا را پر کرده بود. نمی دانم چه شد ناگهان یکی از مهمانها که عاقله مردی بود و محاسنی سفید داشت یکی از آن چارپایه ها را بلند کرد تا بکوبد بر سر عمواوغلی! مادرها جیغ می کشیدند و پدرها ریش گرو می گذاشتند که از خر شیطان بیاید پایین اما مرد چنان خشمگین بود و چنان چشم ها را درانده بود که هنوز سرخی خونبار آن چشم ها خوفناکترین بخش اژدهای سه سر کابوس های شبانه ام است. چارپایه همچنان بر دستان مرد بود و دستها بالاتر از شانه که عمواوغلی با نگاهی بی تفاوت سیگاری روشن کرد و پک محکمی زد. همه ساکت بودند. هنوز دود را بیرون نداده بود. رو به ما بچه ها کرد و همانطور که دود صورتش را می پوشاند گفت "بچه ها آدم ها دو دسته اند، یک دسته زود به دنیا می آیند و یک دسته دیر". سکوت دم به دم سنگین تر می شد و حتی جیرجیرک ها هم از خواندن دست برداشته بودند انگار. " آنها که زودتر از زمانه خودشان  به دنیا می آیند مثلا پنجاه سال، صد سال و حتی دویست سال زودتر، محکوم به زجر کشیدن اند مثل گالیله ولی آنها که دیر پا به دنیا می گذارند، صد سال، پانصد و شاید هزار سال دیرتر، می آیند که دسته دیگر را زجرکش کنند مثل...." ناگهان چارپایه در هوا پرواز کرد و روی انگشتان پای عمواوغلی چند پاره شد. چند نفری جیغ زدند و چند نفری دویدند طرف عمواوغلی. اما او با دست اشاره کرد که چیزی نشده و خم شد و تکه ای از چارپایه را برداشت و کمی نگاه نگاهش کرد و گفت "داشتم می گفتم، مثل این آقا که به رسم بربرها به جای حرف زدن کتک می زند و به جای گوش دادن گوش می برد و به جای...." هنوز حرفش تمام نشده بود که مرد عصبانی کفشهاش را پوشید و رفت طرف در. توی درگاه ایستاد و فریاد کشید اوهوی عمواوغلی یک دسته هم هستند مثل تو که باید دارشون زد اون هم وسط همین میدون شهر تا بفهمید گمراه کردن جوون ها یعنی چه. عمواوغلی هنوز رو به ما داشت. پوزخند تلخی زد و گفت "و این آدمها فقط انکار می کنند و تکفیر، اینان منصور بردار می کنند و گالیله می سوزانند و رگ امیر می زنند از ترس اینکه مبادا اسرار هویدا شود و چشم ها و گوش ها باز گردد و با این کارهاشان داغ بر دل زودآمده ها می گذارند." بعد دست برد زیر قالیچه خرسک و بریده ای روزنامه کشید بیرون و خواند. "روزی که بلندگو وارد این سرزمین شد عده ای آن را وسیله ای شیطانی خواندند و برخی از دیرآمده ها بی هیچ شرمی فروشنده و خریدارش را مستوجب مکافات اعدام دانستند." یادم نمی آید که بعدش چه شد و چه گفتند و چه کردند فقط یادم است آفتاب که زد و سحر شد ما بچه ها هنوز روی قالیچه خرسک نشسته بودیم و عمواوغلی داشت حرف می زد و ما محو او شده بودیم، محو "زود آمدنش."

   خاطره ای بود که صبح کاذبی بعد از دیدن کابوس اژدهای سه سر سرخ چشم به یاد آوردم. همین.  

  
نویسنده : افرا ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :


چوپان دروغگو...یک دروغ کودکانه!

   هم سن مادربزرگم است. زنگ زده ام حالش را بپرسم. می گویم چه خبرها. صدایش را نازک می کند و نالان می گوید خبرها دست شما است، یک پیرزن تک و تنها چه خبری می تواند داشته باشد جز مریضی و بی حالی، سه روز است قلبم تیر می کشد و کسی نیست حالم را بپرسد. نگران می شوم و زنگ می زنم به دخترش. جواب نمی دهد. تلفن همراهش را می گیرم. می پرسم کجایی. هنوز جواب نداده صدای پیرزن را می شنوم که از او آب می خواهد برای خوردن قرص های بعد از ظهرش!

   هم سن مادرم است. تازه از مکه برگشته است. شوهرش بطری و یخ و لیوانش را می گذارد روی میز. زن روسری سرش است و مدام تاکید می کند از وقتی برگشته نمازش یک بار هم قضا نشده است. تلفن زنگ می زند. با حرکت چشم و ابرو اشاره می کند ساکت باشیم و همینطور که به شوهرش نگاه می کند می گوید والله حاج آقا، سر نمازه، می شناسیدش که نماز جعفر طیار می خونه، چشم، حتما بهش می گم!

   هم سن خودم است. سه تا پسر دارد، یکی شان ده ساله و دوتاشان هفت ساله. تولد دوقلو هاست و رفته ام دیدنش. بوی کوکوی سبزی می آید. می گوید اگر روزه نیستی یک چیزی برایت بیاورم. منتظر جواب نمی ماند. دو دستش را رو به سقف می گیرد و می گوید خدا را شکر، تا امروز که همش را گرفتم. لبخند می زند. بین دندان های پایینی اش سبزی چسبیده است!

   کمی از من کوچکتر است. زنگ زده است و می گوید یک خواهشی دارد. می خواهد جایی بروم و کاری برایش بکنم. می گوید رازداری کنم و به کسی نگویم و متقاعدم می کند که فقط به من اطمینان دارد "می دونی که ما رو تو یک حساب دیگه می کنیم، تو مثل اون یکی ها نیستی" چند خاطره از اون یکی ها نیز تعریف می کند تا کاملا باور کنم من تنها دوست واقعی اش هستم. در به در دنبال کارش می روم. دو روز بعد یکی از "اون یکی ها" را می بینم.  او هم مثل من دنبال کار اوست، او هم مثل من در حال رازداری است! 

   از من کوچکتر است. زنگ زده ام نشانی جایی را از بپرسم. تا صدایم را می شنود طوری قربان و صدقه ام می رود که انگار بچه ای دوساله ام. چند بار آخی آخی نازی نازی می گوید و ادامه می دهد که همیشه به مامانم اینا می گم این دختر چقدر مهربونه، چقدر خانومه، اصلا تو خانواده تکه. هرچه ممنون و لطف دارید می گویم تعارفاتش تمام نمی شود. به راستی در ابراز تشکر کم می آورم. به طرز وحشتناکی زبان می ریزد. نشانی را می نویسم و خداحافظی می کنم. یادش رفته دگمه آف را بزند. می شنوم. "واه واه واه دختره افاده ای، حرف زدن باهاش کفاره داره!"

   جوان است، خیلی جوان. تازه کنکور داده است. توی میدان تجریش می بینم اش. دارد با دوستهایش پیتزا می خورد. می گوید خبر خوب دارد. می گوید رتبه اش دو رقمی شده و می گوید برق علامه! قبول شده است. می گوید چون المپیادی بوده می تواند هر رشته ای که می خواهد بخواند. می گوید می خواهد معماری بخواند!

   بچه است، ده دوازده ساله. موهایش را ژل زده و دارد توی کوچه گل کوچیک بازی می کند. دست می کشم به سرش و می گویم موهات خیلی قشنگ شده. می گوید ژل نزدم به خدا وقتی عرق می کنم خودش اینجوری می شه!

   دیگر خسته ام از این همه دروغگویی و دورویی که نه شعبان می شناسد و نه رمضان. مدتها است که باور کرده ام دروغگویی کسب و کار ما شده، مرام ما شده، فرهنگ ما شده، دین و ایمان ما شده و اصلا خود ما شده است. مدتها است که باور کرده ام "چوپان دروغگو" تنها یک دروغ کودکانه بود برای روزهای کودکی ما.

  
نویسنده : افرا ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :


این دومینوی لعنتی!

   چه تلخ است این روزها که باور می کنیم رفتن همه را بی هیچ نشانی از تعجب در نگاهمان و ناباوری درکلاممان. تلخ تر این که غبطه می خوریم و آه حسرتی می کشیم در دلمان و دل می سوزانیم برای خودمان. می گویند علی کوچولو هم رفت، آن مرد کوچک را می گویم. یادتان است؟ آنکه خانه شان باغچه داشت و تاقچه. او هم از ماهی قرمزش و از حوض کوچکش دل کند و رفت، رفت که بماند برای همیشه در هلند یا نمی دانم هرجایی به غیر از اینجا. رفته باشد یا نرفته باشد اینکه به راحتی باور می کنیم رفتنش را، بسیار غم انگیز است. مدت ها است که رفتن همه را باور می کنم، چرا باور نکنم. چگونه انکار کنم این همه رفتن را که می بینم دم به دم تنهاتر می شوم این روزها.

   اولی شان مریم بود که رفت با خانواده اش. مادرش دبیر ادبیات خودمان بود و پدرش کارمند اداره هواشناسی. آن روزها که حتی جایی برای اخبار هواشناسی در تلویزیون دو کاناله  نبود  همه دار و ندارشان را به حراج فروختند و رفتند. هنوز آن گلدان سفالی لبه دالبری مریم را دارم، همان که روز آخر حراجشان با پول تو جیبی خودم خریدم! رفتند آنور آب و شدند مالک پمپ بنزین. چند وقتی است توی فیس بوک پیدایش کردم. شوهرش مکزیکی است و پسر و دخترش فارسی حرف نمی زنند حتی با مادر بزرگشان. نفر بعدی معصومه بود که رفت. دیپلم نگرفته بودیم هنوز و اینگونه بود که دومینو شروع شد، دومینوی رفتن. مرجان و نوشین و زهرا هم رفتند، امیر و رضا و هومن و فرهاد و مهدی و حمید هم. هومن رفت آلمان تا بازوی پر از ترکش اش را عمل کند. رفت و برنگشت. حالا او هم توی فیس بوک است. زنش ایرانی است. وکالتی ازدواج کردند. عروس را برایش پست کردند، یک دختر چشم و ابرو مشکی که رسیده و نرسیده موهایش را بور کرد تا راحت تر باشد و شاید زیباتر. آن روزها چه داغ بود بازار خواستگاری های غیابی و ازدواج های وکالتی و چه صف هایی بود جلوی همه سفارتخانه ها از نیمه شب تا شاید رسیدن نوبت یا تمام شدن وقت اداری.

   دهه شصت بود، دهه جنگ و خون که دومینوی رفتن با تلنگری پر صدا راه افتاد و فرقی نداشت رفتن به کدام سو باشد. فقط رفتن بود و نماندن، به هرکجا که شد، از پاریس تا لندن و از پراگ تا بخارست. دهه هفتاد که رسید گفتم و گفتیم دومینو تمام شد. نه نشد. تلنگر زده شده بود و تازه هنگامه اوج بازی بود. بازی در دهه هشتاد اوج گرفت، اوجی به بلندی سونامی که دهه نود را با نبودن خیلی های دیگر تحویل گرفتیم. دیگر بقدری بازیگران این دومینو زیاد شده اند که می توان گفت "همه" دارند می روند بی آنکه متهم شویم به اغراق و گزافه گویی. آری "همه" دارند می روند و فرقی نمی کند کجا، می روند هرجا که بشود، کانادا، استرالیا، دبی یا حتی مالزی.

   من اما هیچگاه دلم نمی خواست بروم و اصلا به رفتن فکر هم نمی کردم. حرف رفتن که می شد بی هیچ مکثی می خروشیدم و با هیجان بر طبل چو ایران نباشد تن من مباد می کوفتم. اصرار داشتم که بدانند چراغ  همه مان  همین جا می سوزد، فقط همین جا و نه هیچ کجای دیگر. برای نرفتنم دلیل ها می آوردم و آجر روی آجر می چیدم. دیواری برده بودم بالا از چرایی "نباید رفتن ها و باید ماندن ها." تا همین چند ماه پیش هم هنوز پشت دیوار نرفتن ام می نشستم و صدای رادیو را بلند می کردم تا نوای وطنم وطنم وطنم را بلندتر بشنوم.

   افسوس که تلخم این روزها. می بینم دیوارم ترک خورده است، دیوار "نرفتن و ماندن" را می گویم. بی آنکه بدانم چرا و چطور حس می کنم دارم همبازی دیگران می شوم در این دومینوی لعنتی. من که دیوار نرفتنم نه خشتی بود و نه گلی و آجر اولش را چنان نهاده بودم راست که راست برود تا خود ثریا. صد افسوس که چندی است صدای جر و جر ترک هایش را می شنوم. تلخم این روزها، تلخ تسلیم شدن و تلخ همبازی شدن در این دومینوی لعنتی، دومینویی که سر ایستادن ندارد. این دومینوی لعنتی.

 

 

  

  
نویسنده : افرا ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :