کبک بودنم آرزو است!
بهار عربی همچنان قربانی می گیرد و هنوز شکوفه ای نروییده زمستان است که بر سرشان خراب می شود. در افغانستان کم نیستند خشونت طلبان و متحجرانی که همچنان بر دویدن به قعر تاریخ پافشاری می کنند. به نظر می رسد حکمرانان نوظهور عراق نیز نه در یک گلیم که در یک کشور هم نمی گنجند. دنیا ناباورانه شاهد گریه و زاری حقیرانه مردم کره شمالی است برای مرگ دیکتاتورشان. در مصر قلچماق های تا بن دندان مسلح دختری را زیر مشت و لگد له می کنند. مرگ واسلاو هاول در اوج خوشنامی رخ می دهد ولیکن در روسیه هنوز بازی «صندلی بازی» بین مدودف و پوتین ادامه دارد. قیمت دلار سر به فلک گذاشته و مجری تلویزیون از فاکتور خرید جواهرات گرانبهای دو همسر جناب اختلاس کننده بد اقبال لو رفته می گوید. یلدا تمام شده و شب ها کوتاه شده و روزها بلند اما میوه فروش محل هنوز دارد میوه هایش را به نرخ دلار می فروشد. همسایه ای ناباب به مدد ثروت باد آورده اش و رفقای قدرتمندش روی سبیل شاه نقاره می زند و پدیده گلخانه ای دارد بیداد می کند و از این دوسه قطره باران گاه به گاه هم کاری ساخته نیست. به نظر می رسد دنیای قرن بیست و یک نه آن دهکده جهانی که دخمه ای شده است غرق وارونگی. وارونگی در همه چیز از اخلاق و اقتصاد تا جنگ و سیاست و انگار این وارونگی سر باز ایستادن ندارد.
«از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم» کتابی است خواندنی از موراکامی که خوب به دادم می رسد در این روزهای وارونگی. چند هفته ای است که دارم موراکامی می خوانم.«کافکا در کرانه اش» را خیلی دوست داشتم. آنجا که سرهنگ ساندرز به هوشینو می گوید «نه خدا هستم نه بودا و نه آدمیزاد، یک چیز دیگرم، یک مفهوم» معرکه است. هاروکی موراکامی نویسنده ای ژاپنی است و عاشق دویدن، او یک دونده مارتن است و سالها است که هم می دود و هم می نویسد. در صفحات اول این کتابش از سختی های دویدن می گوید و اینکه ادامه این کار همیشه سخت است. می نویسد دویدن در طول حدودا چهل و دو کیلومتر چه مایه خسته کننده و فرساینده است و اگر دونده مانترایی1 نداشته باشد تا زیر لب زمزمه کند بی شک از پا در می آید. وی از مانترایی با این مضمون می گوید که «درد اجباری است اما رنج کشیدن اختیاری است». یعنی آدم حین دویدن کم کم به فکر می افتد که چه کار عذاب آوری است و دیگر نمی تواند ادامه بدهد. وی می نویسد درد دویدن یک واقعیت اجتناب ناپذیر است ولی ادامه دادن یا ندادن آن اختیاری است و به خود دونده بستگی داردکه چه تصمیمی بگیرد.
و من این روزها بین این جبر و اختیار شناورم. درد و رنج ناشی از دیدن و شنیدن این خبرهای تلخ اجباری است و چاره نیست و نمی توان جلوی اشکها را گرفت آن دم که می بینی دخترک چطور زیر آن مشت و لگدهای بی رحمانه مچاله می شود. نمی توان غصه نخورد برای مرگ شصت نفر دیگر (بخوانید پدر، برادر، مادر، خواهر، فرزند...) در یک بمب گذاری دیگر در عراق. نمیتوان نشست و خندید به عرب هایی که آنطور بهار را فریاد می کنند و آنطور خفه می شوند.
گویا درد کشیدن را چاره نیست ولی می توان تلویزیون را خاموش کرد و بی خبر از همه جا نشست به کتاب خواندن! می توان نشست و سرگذشت «خواهر کوچک ری آسایی»2 را دنبال کرد. می توان روزنامه را نخوانده مچاله کرد و ماجرای «بی خوابی های یک زن خانه دار»2 را دنبال کرد. می توان گشت و گذار در اینترنت را ترک کرد و به «سگ کوچک آن زن در زیرزمین»2 فکر کرد. می توان همچون کبک سر در برف فرو کرد. می توان. چاره نیست این عذاب را چاره نیست انگار.
1-قطعه ای از نوشته ها و آثار مقدس هندوان به ویژه کتاب وداها که حین دعا خوانده می شود.
2- اشاره به بعضی نوشته های موراکامی
این منطقه یک است!
برف سنگین ببارد آن هم زودهنگام و غافلگیرانه، آنقدر زود که هنوز برگهای خزان زده فرصت رنگ به رنگ شدن نیافته باشند. باران ببارد یک ریز آن هم در چند روز پیاپی. خیابانها بیشتر از همیشه پر باشد از ماشین و اتوبوس و ون و موتورسیکلت و وانت و کامیون و عابر پیاده. کلان شهری باشد در خاورمیانه، پایتختی باشد دویست سیصد ساله اما بی قواره و جایی باید بروی در دامنه البرز، همان شمیرانات مشهور. از میدانی باید بگذری باستانی اما بی در و پیکر به نام تجریش با آن بازار کثیفش و ایستگاه های تاکسی و کرایه و مینی بوس و اتوبوس بوگندویش، با جیب برها و گداهایش، با ولگردها و اخ تف هایش، با دوره گردهای خرمافروش و بچه های فرغون به دستش، با مردان متلک گو و زنان خیابانی ارزان قیمتش و هرچه سعی کنی نتوانی کوه سفید شده از برف را ببینی و نتوانی از دیدن درختان سر به فلک کشیده و در هم فرو رفته لذت ببری. بی برو برگرد این یک کابوس است، کابوسی که با چشم های باز و در بیداری کامل و هشیاری محض می توان دید و نه یک بار که چند بار و این واقعیتی تلخ است، این شهر من تهران است، تهرانی که با همه این تلخی ها نمی توان از آن دل کند و نمی توان از آن متنفر شد.
ترافیک سنگین است و ماشین ها سپر به سپر ایستاده اند. موتورسوارها پیاده رو را قوروق کرده اند و بوق زنان و ویراژکشان می روند و می آیند. همان پیاده رویی که به گفته یکی از مسئولین قرار بود شمال و جنوب تهران را به شکلی زیبا به هم وصل کند. اما آنچه می بینم چیزی است کمی بهتر از راه های مال رو، فقط کمی بهتر! جابجایش کنده شده، جابجایش چاله و چوله است، جابجایش شن و ماسه و موزاییک و بلوک سیمانی ریخته اند البته شلخته وار و بی هیچ نظم و ترتیبی و این فضای رئال رفته رفته به فضایی سورئال تبدیل می شود با دیدن آن موزاییک های زرد و چهارگوش. موزاییک هایی که گاهی برجستگی راه راه دارند و گاهی برجستگی نقطه نقطه، همان موزاییک هایی که استاندارد شهرهای متمدن اند برای تردد نابینایان عزیز و این برجستگی ها باید به داد عصای سفیدشان برسد و راه را از چاه نشانشان بدهد.
راهنما می زنم، کنار یک سطل زباله ی وارونه توقف می کنم. جا برای عبور ماشین های پشتی تنگ می شود ولی چاره چیست. کوچه یک طرفه است و اگر راه را اشتباه بروم جایی برای برگشت ندارم. چراغ های شهر یکی در میان خاموش اند و نمی توان نوشته روی تابلوی کوچه ها را خواند. یک بار دیگر نشانی را می خوانم «اولین بن بست سمت چپ انتهای کوچه.» تابلویی می بینم با علامتی کمرنگ چیزی شبیه بن بست. می پیچم. رفتگری دارد با حوصله شاخه ها و برگ های شکسته را جارو می کند و به سمت کپه ای از خار و خسک می راندشان، کنار تلی از ماسه و سیمان، جایی بین خیابان و پیاده رو، خیابان که نه کوچه، کوچه هم که نه پس کوچه، کم عرض و دراز. می گویم «حاجی اینطوری که راه را بند می آوری.» دهانش را باز می کند انگار که بخندد. دندانهایش یکی درمیان زرد و سیاهند. پیر است و عینکی و لاغر. عینکش ته استکانی است با دسته کائوچویی. ریش طالبانی دارد. بیشتر به ماموران مخفی می ماند تا رفتگر. دهانش هنوز باز است اما نمی خندد. جارو را تکیه می دهد به ماشین. لهجه ای عجیب دارد می گوید «همین چهار روز پیش بود که زیر بارون دو ساعت پشت اون وانت سفیده معطل شدید تا شاخه های شکسته سه تا چنار سرکوچه را بار بزند و آخرش هم که خودتان دیدید جا نشد و رفتند. تا دیروز هم نصف کوچه بسته بود. امروز هم پشت اون کامیونه معطل شدید، همان که سر ظهر آمد و چند تا از شاخه ها را بار زد و نصفش را جا گذاشت و رفت. حالا به من می گی راه را بند می آوری» تا آمدم چیزی بگویم دیدم عصبانی تر شد. «هفته قبلش هم زیر اون برف سنگین چقدر پشت ماشین آتش نشانی ماندید و جیک نزدید، همان روز که آمده بودند اون درخت شکسته هه را از روی اون ماشین گرونه یک جوری جمعش کنند.» دو قدم دور شد و جارو را با شدت عقب و جلو کرد. خش خش خش. آرام پیش می روم. کوچه بن بست نیست اما راه بسته است. درخت تناوری از کمر تا شده و سرشاخه هایش آسفالت نیم بند کوچه را پوشانده است. راه را اشتباه آمده ام. باید برگردم. این یک کابوس است. این منطقه یک است. این شهر من تهران است.
بهار کدام است در این سرمای سیاه زمستان!
«...و این تجربت تاریخ نیاموختندی و کارهای گران دوباره به خردان سپردندی....»
«بیهقی»
بهار عربی را باور نمی کنم. دیگر هیچ بهاری را برای تمدن های بین النهرینی و دو وجب این طرف تر و آن طرف ترش، باور نمی کنم. آری، شکست قزافی خبر خوبی بود و بوی بهار هم می داد. شنیدن اینکه بدتر از صدام حسین نه در سواخ موش که توی لوله فاضلاب گیر افتاد مژدگانی هم می طلبید. جنون سیاسی قزافی وادارش کرد که مخالفانش را موش بخواند و مقاومت احمقانه اش را مبارزه بنامد و با این کارها چنان بر کینه پیکارجویان خشمگین بیافزاید که با گیر انداختنش خویشتن داری نتوانستند و کردند کاری که نباید. کاری که خود قزافی خبره اش بود و سالیان سال همین راه را رفته بود و زبان ها بریده بود و سرها شکسته بود و داغ ها گذاشته بود بر دلهای نازک مادران. مگر خود او چگونه بر سر کار آمده بود و یک شبه خود خوانده رئیس شده بود، رئیس بزرگ شورای نمی دانم چی چی تمامی مردم مسلمان و عرب و آفریقایی جهان!
تاریخ این سرزمین ها سرتاسر تکرار است. نخوانده می توان برایشان کتاب تاریخ نوشت. لابد او نیز سلطانی مستبد را برکنار کرده بود و لابد به پشتگرمی حمایت های داخلی و خارجی بر اسب مراد سوار شده بود و لابد انتقام گرفته بود و انتقام و انتقام و این شده بود راز در قدرت ماندنش. با این کارها کشور را قوروق کرده بود و صداها را خاموش کرده بود و بدین سان چهل و دو سال با کتاب سبزش بر طبل انتقام و کشت و کشتار کوفت و کوفت تا آسیاب به نوبت شد و آن دم که شکستش قطعی شد و به خاک سیاه نشستن اش حتمی، بزنگاه کینه ورزی رسید. کینه ای که راه و چاهی برای خلاصی نمی داند جز حکم کردن بر انتقام و شستن خون با خون و این جز تکرار مضحک تاریخ چیزی نمی تواند باشد. به گمان من اصلا بهاری در کار نبود و این همه فقط روزی آفتابی بود در سرمای سیاه زمستانی سهمگین! این همان ماجرای تکراری گهی زین به پشت و گهی پشت به زین است و در این میدان حائل چیزی که گم و گور می شود همانا هدف اصلی مبارزان است و خونهایی که برایش ریخته شده و دریغ از یک قدم نزدیک شدن به آنچه که در سر داشتند. حالا نوبت دیگری رسیده تا چند صباحی به مدد دشمن تراشی و انتقام جویی سرزمینی را قوروق کند و آرزوهای دیرینه اش را برآورده کند و به عقده های سرکوب شده اش بپردازد و مثلا چند زنی را آزاد کند! نه، این نمی تواند بهار باشد. می تواند؟
چندی پیش کتابی می خواندم درباره روزهای سرنگونی رضاخان و آن شهریورماه پر تب و تاب و رویدادهای حاشیه ای پس از آن. رضاخان خوار و خفیف و سرافکنده راهی تبعید شده بود و مردم با دلی پر نفرت شادی ها می کردند. نویسنده از پاسبانی نوشته که شبانه چنان تکه تکه می شود که به معنی کامل کلمه تکه بزرگه اش گوشش بوده. کجا؟ در همین تهران و حوالی خیابان شیخ هادی گویا در یکی از کوچه پس کوچه های منتهی به همان مسجدی که چند سال قبلش یک خبرنگار آمریکایی از سر کینه و نفرت به طرزی فجیع کشته شده بود. پاسبان؟ آری یک پاسبان! نفرت مردم چنان چشم هاشان را کور کرده بود که همسایه خودشان را بی رحمانه کشته بودند فقط به جرم پاسبانی. کاری که خود رضا خان بارها کرده بود تا بر سر قدرت بماند و نه به تیمور تاش؛ یار غار خودش رحم کرده بود و نه به دون پایه ترین کارمند فلان اداره اش. داستان او نیز تکراری است. او در یک پیچ تاریخی از راه می رسد و یک سلسله دیکتاتوری را برمی چیند و به حکم تاریخ خنده دار و تکراری این سرزمین ها جا پای جای رفتگان می گذارد و سلسله ای دیگر بنیاد می کند و قوروق برپا می کند و صدا ها خفه می کند و مثلا طرحی نو در می اندازد. ولی افسوس و صد افسوس، رضاخانی که از راه نرسیده القاب پر زرق و برق الدوله ها و السلطنه ها را حذف می کند، خود در دام تکرار کمیک تاریخ این سرزمین ها می افتد، نشان به آن نشان که در واپسین روزهای قدرتش تمامی حرفها و کارهایش شده بود «فرمایشات ملوکانه ذات اقدس همایونی»
آری بهار عربی را باور نمی کنم و هیچ بهاری را باور نمی کنم. این بهار نیست و تنها یک زهرخند تلخ تاریخ است و امروز و فردا است که شادی شکست قزافی زهرمار مردمشان بشود! تا در بر این پاشنه می چرخد، آنچه رخ می دهد فقط عوض شدن نوبت قوروق است و بس. بهار کدام است در این سرمای سیاه زمستان؟
درد پنجم×
بزرگ شدن درد دارد. هنوز درد بزرگ شدنم را حس می کنم. یک درد مشترک، دردی که حقیقت را پرت می کند توی صورت آدم و اینکه ناگهان بفهمی تو هم بخشی از این حقیقتی، بخشی از این دردی، بخشی از «درد پنجم»ی و فهمیدن این حقیقت یعنی بزرگ شدن، یعنی دیگر با گچ و ذغال روی زمین خط کشیدن و لی لی بازی کردن تمام، یعنی آغاز یک پایان، یعنی توامان هم پایان و هم آغاز، بزرگ شدن درد دارد، خیلی زیاد. خوب یادم است آن جمعه را، جمعه شبی از همان شب نشینی های خانه عمواغلی را. اصلا مگر می شود آن دم بزرگ شدن را فراموش کرد. یادم است حس وحال غریبی توی دلم موج می زد و اصلا حوصله بازی نداشتم. فکرم مانده بود پیش آن اتاق پر کتاب، اتاقی که از در و دیوارش کتاب می بارید انگار. چند باری سرک کشیدم تا اینکه دیدم کتابی باز و پشت رو، روی زمین است. زانو زدم. روی جلد سیاهش نوشته شده بود کتاب جمعه. خواندم.
«ثریا از همه شان گل و نمکدارتر و مقبول تر است اما مانده است دیگر. دریغ از یک خواستگار که در خانه را بزند! بگو حتی به بقال و چقال و زن مرده هم راضی اند. یعنی خدا فقط به آدم پیشانی بدهد. اولی را که نگو، یک ریخت و روزی...»
صدای بزرگترها را می شنیدم. صدای یکی شان از همه بلندتر بود. اصلا انگار داد می زد. "باز هم رفت تو این کتاب متابها. اینقدر کتاب نخون دختر. می مونی رو دست ننه و بابات ها". این را زن همان مرد عصبانی سرخ چشم گفت و شد بخشی از کابوس همیشگی من و من بزرگ شدم. بزرگ شدم و غرق شدم در آن حس و حال غریب، در آن دلهره و تشویش، در آن دم خواندن و حل شدن و من شدم یک خوره کتاب. نه اینکه قبلا کتابی نخوانده باشم. خوانده بودم، از سیندرلا تا غروروتعصب و از سپیددندان تا کلبه عموتام. اما اینها همه ترجمه بودند و من فقط می خواندمشان. می خواندمشان و گاهی آرزو می کردم جای یکی شان باشم. اما غرق شدگی؟ هرگز. ولیکن من با درد پنجم درد کشیدم. من با درد پنجم بزرگ شدم. من آنجا بودم. توی کتاب. لابلای آن همه کلمه. من هر دوشنبه خانه ماه جبین خانوم بودم و هر سه شنبه دم در خانه جناب سروان. من غرق داستان شده بودم. من خود آنها بودم و من بزرگ شده بودم. از آن روز بود که خواندن و درد کشیدن و بزرگ شدن شد کسب و کار من. بعدها نیز با آمدن «بانوی ناتمام»، «کرامت» و «ایرج بیرشگ یا همان صفر سیصد و پنجاه و هفت» بارها درد کشیدم و قد کشیدم و بزرگتر شدم.
« شما راجع به زنها می نویسید؟»
«بیشتر وقت ها»
«چرا؟»
«نمیدانم؛ شاید به خاطر آن که به افسانه نزدیکترند.»
و از حس خوب افسانه بودن رسیدم به «تهران، شهر بی آسمان» و خواندنش شد عادتم. هر چند وقت یکبار یک گوشه اش را می خوانم و آه کشان دست بر پشت دست می کوبم و افسوس می خورم و غصه می خورم برای آنچه که بر زودآمدگان می گذرد در این دیار، ولیکن ترک عادت نمی توانم.
«مردم همه را به زباله دانی تاریخ ریختند، مهوش با بقچه بندیل کجش، فردین با بادیه آبگوشتش، ایرج با آواز کوچه باغی اش، بهروز با گیوه ور کشیدن قیصری اش، آغاسی با پای لنگ و لرزش سینه هاش، گوگوش با کج کلاه خانش...ساواک با همه سرهنگ هایش...هتل مرمر با روشنفکرهایش...کازینو رامسر با میز قمارش...همه را. دیگر علی ماند و حوضش!»
تا روزی که آن اندک سپیده در دنیای چاپ و نشرمان سر زد. همان روزهایی که گمان بردیم صبح صادق از راه رسیده است و من شادان غرق «سپیده دم ایرانی» شدم اما افسوس و صد افسوس که با پایانش دردی بر دردهایم اضافه شد. دردی که همچنان توی گوشم فریاد می زند ما را از درد پنجم رهایی نیست.
«آدم هایی می رفتند، آدم هایی می آمدند؛ ...گاه برای هم چوب برمی داشتند؛ گاه برای هم حلوا می پختند ...آروغ می زدند، غیبت می کردند، دروغ می گفتند، کله پاچه می خوردند، بچه پس می انداختند، قرض بالا می آوردند،... سرکتاب باز می کردند، خارشک می گرفتند،...جلوی پای حاجی گوسفند سر می بریدند و با تیغ دلاکی ختنه می کردند؛ همین ها بود! و...آنها داشتند زندگی شان را می کردند....و از دلواپسی او خبر نداشتند.»
آقای نویسنده تولدت برای من و ما که مبارک بود. امیدوارم قلم ات تا دمیدن صبح صادق همچنان استوار باشد و برسد روزی که برای من و ما بزرگ شدن راستین را معنا کنی.
*پیشنهادمی کنم در هرسن و سالی هستید تمامی آثار امیرحسن چهلتن را بخوانید، همه شان را و خصوصا درد پنجم را. باور کنید که اینگونه بزرگ شدن لذت بخش است حتی اگر درد داشته باشد.
برخی از آثار امیر حسن چهلتن:
چیزی به فردا نمانده است. دخیل بر پنجره فولاد. روضه قاسم. دیگر کسی صدایم نزد. ساعت پنج برای مردن دیر است. تهران شهر بی آسمان. عشق و بانوی ناتمام. سپیده دم ایرانی. کات منطقه ممنوعه و...
از دست ندهید: شروع خوش و برای یک اتفاق خجسته و وطن هر کس در حقیقت خود اوست
دیرآمده ها علیه زودآمده ها
چندی پیش نیمه شب هراسان و وحشتزده از خواب پریدم. باز آن کابوس نفرین شده آمده بود سراغم. کابوس حکایتی که سالها است به آن گرفتار آمده ایم و رهایی از آن میسر نیست گویا. نه شام سنگین خورده بودم و نه بی بی سی نگاه کرده بودم و نه سی ان ان و نه حتی بیست و سی. فقط مقاله ای خوانده بودم درباره چشم ها و گوش های باز. همانطور خواب و بیدار خاطره ای محو و مات به یادم آمد، خاطره ای که نمی دانم برای من رخ داده است یا دیگری.
همه عمواوغلی صدایش می کردیم اما راستش پسرعموی هیچکدام مان نبود. اصلا خیلی از ما بزرگتر بود. حتی از پدر و مادرهامان هم بزرگتر بود. خانه شان کنج تا کنج کتاب بود و کاغذ و مداد و همچنین بریده روزنامه که همه جا بود، زیر شیشه میز تحریر، روی در یخچال، لای کتابها و حتی زیر آن قالیچه خرسک جابجا سوخته از سیگار. حیاط کوچک اما با صفایی هم داشتند با چند بته گل سرخ رونده و درخت تاک پرباری که شاخ و برگهایش از در و دیوار حیاط بالا رفته بود. یک تخت چوبی قدیمی نیز گوشه ای گذاشته بودند با آن قالیچه خرسک و چند چارپایه چوبی به جای صندلی. بچگی بود و روزهای خوش مهمانی های شلوغ و پرجمعیت، بی آنکه بدانیم و یا اصلا برایمان مهم باشد که چه نسبتی داریم با هم به هر بهانه ای همه دور هم جمع می شدیم و یادم است تا ما دخترها روی موزائیک های لب شکسته حیاط لی لی بازی می کردیم، پسرها توی باغچه در به در دنبال مارمولک و قورباغه می گشتند.
روزهای اول انقلاب بود انگار، چرا که همه، همیشه و همه جا با هم بحث می کردند و از فریادها و رگ های برجسته گردن هاشان پیدا بود که همه حقیقت را نزد خود می بینند و بس. طرفهای نیمه شب بود و صدای جیرجیرک ها فضا را پر کرده بود. نمی دانم چه شد ناگهان یکی از مهمانها که عاقله مردی بود و محاسنی سفید داشت یکی از آن چارپایه ها را بلند کرد تا بکوبد بر سر عمواوغلی! مادرها جیغ می کشیدند و پدرها ریش گرو می گذاشتند که از خر شیطان بیاید پایین اما مرد چنان خشمگین بود و چنان چشم ها را درانده بود که هنوز سرخی خونبار آن چشم ها خوفناکترین بخش اژدهای سه سر کابوس های شبانه ام است. چارپایه همچنان بر دستان مرد بود و دستها بالاتر از شانه که عمواوغلی با نگاهی بی تفاوت سیگاری روشن کرد و پک محکمی زد. همه ساکت بودند. هنوز دود را بیرون نداده بود. رو به ما بچه ها کرد و همانطور که دود صورتش را می پوشاند گفت "بچه ها آدم ها دو دسته اند، یک دسته زود به دنیا می آیند و یک دسته دیر". سکوت دم به دم سنگین تر می شد و حتی جیرجیرک ها هم از خواندن دست برداشته بودند انگار. " آنها که زودتر از زمانه خودشان به دنیا می آیند مثلا پنجاه سال، صد سال و حتی دویست سال زودتر، محکوم به زجر کشیدن اند مثل گالیله ولی آنها که دیر پا به دنیا می گذارند، صد سال، پانصد و شاید هزار سال دیرتر، می آیند که دسته دیگر را زجرکش کنند مثل...." ناگهان چارپایه در هوا پرواز کرد و روی انگشتان پای عمواوغلی چند پاره شد. چند نفری جیغ زدند و چند نفری دویدند طرف عمواوغلی. اما او با دست اشاره کرد که چیزی نشده و خم شد و تکه ای از چارپایه را برداشت و کمی نگاه نگاهش کرد و گفت "داشتم می گفتم، مثل این آقا که به رسم بربرها به جای حرف زدن کتک می زند و به جای گوش دادن گوش می برد و به جای...." هنوز حرفش تمام نشده بود که مرد عصبانی کفشهاش را پوشید و رفت طرف در. توی درگاه ایستاد و فریاد کشید اوهوی عمواوغلی یک دسته هم هستند مثل تو که باید دارشون زد اون هم وسط همین میدون شهر تا بفهمید گمراه کردن جوون ها یعنی چه. عمواوغلی هنوز رو به ما داشت. پوزخند تلخی زد و گفت "و این آدمها فقط انکار می کنند و تکفیر، اینان منصور بردار می کنند و گالیله می سوزانند و رگ امیر می زنند از ترس اینکه مبادا اسرار هویدا شود و چشم ها و گوش ها باز گردد و با این کارهاشان داغ بر دل زودآمده ها می گذارند." بعد دست برد زیر قالیچه خرسک و بریده ای روزنامه کشید بیرون و خواند. "روزی که بلندگو وارد این سرزمین شد عده ای آن را وسیله ای شیطانی خواندند و برخی از دیرآمده ها بی هیچ شرمی فروشنده و خریدارش را مستوجب مکافات اعدام دانستند." یادم نمی آید که بعدش چه شد و چه گفتند و چه کردند فقط یادم است آفتاب که زد و سحر شد ما بچه ها هنوز روی قالیچه خرسک نشسته بودیم و عمواوغلی داشت حرف می زد و ما محو او شده بودیم، محو "زود آمدنش."
خاطره ای بود که صبح کاذبی بعد از دیدن کابوس اژدهای سه سر سرخ چشم به یاد آوردم. همین.
چوپان دروغگو...یک دروغ کودکانه!
هم سن مادربزرگم است. زنگ زده ام حالش را بپرسم. می گویم چه خبرها. صدایش را نازک می کند و نالان می گوید خبرها دست شما است، یک پیرزن تک و تنها چه خبری می تواند داشته باشد جز مریضی و بی حالی، سه روز است قلبم تیر می کشد و کسی نیست حالم را بپرسد. نگران می شوم و زنگ می زنم به دخترش. جواب نمی دهد. تلفن همراهش را می گیرم. می پرسم کجایی. هنوز جواب نداده صدای پیرزن را می شنوم که از او آب می خواهد برای خوردن قرص های بعد از ظهرش!
هم سن مادرم است. تازه از مکه برگشته است. شوهرش بطری و یخ و لیوانش را می گذارد روی میز. زن روسری سرش است و مدام تاکید می کند از وقتی برگشته نمازش یک بار هم قضا نشده است. تلفن زنگ می زند. با حرکت چشم و ابرو اشاره می کند ساکت باشیم و همینطور که به شوهرش نگاه می کند می گوید والله حاج آقا، سر نمازه، می شناسیدش که نماز جعفر طیار می خونه، چشم، حتما بهش می گم!
هم سن خودم است. سه تا پسر دارد، یکی شان ده ساله و دوتاشان هفت ساله. تولد دوقلو هاست و رفته ام دیدنش. بوی کوکوی سبزی می آید. می گوید اگر روزه نیستی یک چیزی برایت بیاورم. منتظر جواب نمی ماند. دو دستش را رو به سقف می گیرد و می گوید خدا را شکر، تا امروز که همش را گرفتم. لبخند می زند. بین دندان های پایینی اش سبزی چسبیده است!
کمی از من کوچکتر است. زنگ زده است و می گوید یک خواهشی دارد. می خواهد جایی بروم و کاری برایش بکنم. می گوید رازداری کنم و به کسی نگویم و متقاعدم می کند که فقط به من اطمینان دارد "می دونی که ما رو تو یک حساب دیگه می کنیم، تو مثل اون یکی ها نیستی" چند خاطره از اون یکی ها نیز تعریف می کند تا کاملا باور کنم من تنها دوست واقعی اش هستم. در به در دنبال کارش می روم. دو روز بعد یکی از "اون یکی ها" را می بینم. او هم مثل من دنبال کار اوست، او هم مثل من در حال رازداری است!
از من کوچکتر است. زنگ زده ام نشانی جایی را از بپرسم. تا صدایم را می شنود طوری قربان و صدقه ام می رود که انگار بچه ای دوساله ام. چند بار آخی آخی نازی نازی می گوید و ادامه می دهد که همیشه به مامانم اینا می گم این دختر چقدر مهربونه، چقدر خانومه، اصلا تو خانواده تکه. هرچه ممنون و لطف دارید می گویم تعارفاتش تمام نمی شود. به راستی در ابراز تشکر کم می آورم. به طرز وحشتناکی زبان می ریزد. نشانی را می نویسم و خداحافظی می کنم. یادش رفته دگمه آف را بزند. می شنوم. "واه واه واه دختره افاده ای، حرف زدن باهاش کفاره داره!"
جوان است، خیلی جوان. تازه کنکور داده است. توی میدان تجریش می بینم اش. دارد با دوستهایش پیتزا می خورد. می گوید خبر خوب دارد. می گوید رتبه اش دو رقمی شده و می گوید برق علامه! قبول شده است. می گوید چون المپیادی بوده می تواند هر رشته ای که می خواهد بخواند. می گوید می خواهد معماری بخواند!
بچه است، ده دوازده ساله. موهایش را ژل زده و دارد توی کوچه گل کوچیک بازی می کند. دست می کشم به سرش و می گویم موهات خیلی قشنگ شده. می گوید ژل نزدم به خدا وقتی عرق می کنم خودش اینجوری می شه!
دیگر خسته ام از این همه دروغگویی و دورویی که نه شعبان می شناسد و نه رمضان. مدتها است که باور کرده ام دروغگویی کسب و کار ما شده، مرام ما شده، فرهنگ ما شده، دین و ایمان ما شده و اصلا خود ما شده است. مدتها است که باور کرده ام "چوپان دروغگو" تنها یک دروغ کودکانه بود برای روزهای کودکی ما.
این دومینوی لعنتی!
چه تلخ است این روزها که باور می کنیم رفتن همه را بی هیچ نشانی از تعجب در نگاهمان و ناباوری درکلاممان. تلخ تر این که غبطه می خوریم و آه حسرتی می کشیم در دلمان و دل می سوزانیم برای خودمان. می گویند علی کوچولو هم رفت، آن مرد کوچک را می گویم. یادتان است؟ آنکه خانه شان باغچه داشت و تاقچه. او هم از ماهی قرمزش و از حوض کوچکش دل کند و رفت، رفت که بماند برای همیشه در هلند یا نمی دانم هرجایی به غیر از اینجا. رفته باشد یا نرفته باشد اینکه به راحتی باور می کنیم رفتنش را، بسیار غم انگیز است. مدت ها است که رفتن همه را باور می کنم، چرا باور نکنم. چگونه انکار کنم این همه رفتن را که می بینم دم به دم تنهاتر می شوم این روزها.
اولی شان مریم بود که رفت با خانواده اش. مادرش دبیر ادبیات خودمان بود و پدرش کارمند اداره هواشناسی. آن روزها که حتی جایی برای اخبار هواشناسی در تلویزیون دو کاناله نبود همه دار و ندارشان را به حراج فروختند و رفتند. هنوز آن گلدان سفالی لبه دالبری مریم را دارم، همان که روز آخر حراجشان با پول تو جیبی خودم خریدم! رفتند آنور آب و شدند مالک پمپ بنزین. چند وقتی است توی فیس بوک پیدایش کردم. شوهرش مکزیکی است و پسر و دخترش فارسی حرف نمی زنند حتی با مادر بزرگشان. نفر بعدی معصومه بود که رفت. دیپلم نگرفته بودیم هنوز و اینگونه بود که دومینو شروع شد، دومینوی رفتن. مرجان و نوشین و زهرا هم رفتند، امیر و رضا و هومن و فرهاد و مهدی و حمید هم. هومن رفت آلمان تا بازوی پر از ترکش اش را عمل کند. رفت و برنگشت. حالا او هم توی فیس بوک است. زنش ایرانی است. وکالتی ازدواج کردند. عروس را برایش پست کردند، یک دختر چشم و ابرو مشکی که رسیده و نرسیده موهایش را بور کرد تا راحت تر باشد و شاید زیباتر. آن روزها چه داغ بود بازار خواستگاری های غیابی و ازدواج های وکالتی و چه صف هایی بود جلوی همه سفارتخانه ها از نیمه شب تا شاید رسیدن نوبت یا تمام شدن وقت اداری.
دهه شصت بود، دهه جنگ و خون که دومینوی رفتن با تلنگری پر صدا راه افتاد و فرقی نداشت رفتن به کدام سو باشد. فقط رفتن بود و نماندن، به هرکجا که شد، از پاریس تا لندن و از پراگ تا بخارست. دهه هفتاد که رسید گفتم و گفتیم دومینو تمام شد. نه نشد. تلنگر زده شده بود و تازه هنگامه اوج بازی بود. بازی در دهه هشتاد اوج گرفت، اوجی به بلندی سونامی که دهه نود را با نبودن خیلی های دیگر تحویل گرفتیم. دیگر بقدری بازیگران این دومینو زیاد شده اند که می توان گفت "همه" دارند می روند بی آنکه متهم شویم به اغراق و گزافه گویی. آری "همه" دارند می روند و فرقی نمی کند کجا، می روند هرجا که بشود، کانادا، استرالیا، دبی یا حتی مالزی.
من اما هیچگاه دلم نمی خواست بروم و اصلا به رفتن فکر هم نمی کردم. حرف رفتن که می شد بی هیچ مکثی می خروشیدم و با هیجان بر طبل چو ایران نباشد تن من مباد می کوفتم. اصرار داشتم که بدانند چراغ همه مان همین جا می سوزد، فقط همین جا و نه هیچ کجای دیگر. برای نرفتنم دلیل ها می آوردم و آجر روی آجر می چیدم. دیواری برده بودم بالا از چرایی "نباید رفتن ها و باید ماندن ها." تا همین چند ماه پیش هم هنوز پشت دیوار نرفتن ام می نشستم و صدای رادیو را بلند می کردم تا نوای وطنم وطنم وطنم را بلندتر بشنوم.
افسوس که تلخم این روزها. می بینم دیوارم ترک خورده است، دیوار "نرفتن و ماندن" را می گویم. بی آنکه بدانم چرا و چطور حس می کنم دارم همبازی دیگران می شوم در این دومینوی لعنتی. من که دیوار نرفتنم نه خشتی بود و نه گلی و آجر اولش را چنان نهاده بودم راست که راست برود تا خود ثریا. صد افسوس که چندی است صدای جر و جر ترک هایش را می شنوم. تلخم این روزها، تلخ تسلیم شدن و تلخ همبازی شدن در این دومینوی لعنتی، دومینویی که سر ایستادن ندارد. این دومینوی لعنتی.
برای خانم دکتر عزیز
اولین و تلخ ترین غم راستین دنیا برایم مرگ پدرم بود، مرگی ناگهانی و غیر قابل باور. هنوز در دهه شصت زندگی اش بود و هنوز مرد میدان. هنوز شانه هایش تکیه گاه نه تنها مادرم که همه خانواده بود. هنوز یک سر و هزار سودا داشت و هنوز عاشق بود. عاشق زندگی بود و عاشق کار و عاشق تکاپو و عاشق مادرم. خبر رفتنش به مدد دفترچه تلفن و دلسوزی یک خویشاوند دلسوز! یک ساعته کره زمین را درنوردید و شب نشده محشری برپا شد در خانه. دوستان، فامیل، شرکا، همشهری ها و در و همسایه همگی در پی کمک کردن بودند و اجرای مراسمی در شان و در خور آن مرحوم. نهایتا آشی شد شله قلمکار، از دیگ و دیگچه و قوری و سماور های غول پیکر و پرده جدا سازی زنانه و مردانه وسط پذیرایی خانه تا سیستم اکو و مداح و سخنران، از پخش نوار نوحه سر کوچه تا پرده های سیاه سر در خانه، از صف بلند دستشویی تا لنگه کفش های ولو شده دم در خانه. بازار خواب دیدن ها و الهام شدن ها نیز داغ داغ بود. ناگهان دانستم خیلی ها حتی دورترین فامیل ها مصیبت وارده را در خواب هایشان پیش بینی کرده بودند گویا به جز من! محشری بود به راستی. پدرم گم شده بود در آن میانه و می گریستم نه برای مرگش که هنوز باور نکرده بودم که برای خودم، که کسی نمی خواست حرفم را بشنود. بی صدا فریاد می کردم تا ببینند مرا و بشنوند مرا و دریغ از یک نشانه. صدایم و خودم گم شده بودیم در آن هیاهو. آخر من نیز دخترش بودم و داغدار از دست دادنش بودم و بچه نبودم!
شب جمعه ای قبل از چهلمش بود که سخنران جلسه بازارش گرم شده بود و می نالید خوشا به حال پدری که دختر دارد تا برای مرگش گریه کند و هرازگاهی با تکیه بر واژه دختر با نوایی آهنگین می خواند "دختر بابا گریه کن ثواب داره!" و با این ترجیع بند بود که زنها را بیشتر و بیشتر می گریاند. با بغضی فرو خورده در گلو بین مهمان ها می چرخیدم که ناگهان شنیدم سخنران دارد از شرایط همخوابگی با کنیز می گوید و تفاوت زن عقدی و صیغه و کنیز را توضیح می دهد و شرایط اجرای عدالت بین این سه را می شکافد. ناباورانه گوش تیز کردم. بغضم ترکیده بود و باید کاری می کردم. هرچه مکر زنانه در چنته داشتم بکار بستم. از خود بیخود شدم، جیغ زدم، فریاد کردم، پدر پدر کردم و دعوا کردم و از هوش رفتم اما افسوس که اثر نکرد و حواس سخنران پرت نشد و تا این مشکل شرعی سوگواران را حل نکرد سخنش را درز نگرفت!
مدتی بعد مرگ عزیزی دیگر رسید و این بار سخنران کارش را خیلی خوب بلد بود، اشک دربیاری حرفه ای و کارکشته و کار بلد. هرازگاهی با نوایی ماتم زده و با آه و افسوس یادآوری می کرد که متوفی دختر ندارد تا برایش گریه کند و اینگونه اشک زنان را در می آورد و بسته دستمال کاغذی دست به دست می گشت. بغض در گلو در پی انجام وظایف صاحب عزا بودنم، بودم که ناگهان شنیدم سخنران دارد خیام را لعن و نفرین می کند. بله، خیام را! مانده بودم که چطور با مهارت سر از این صحرای کربلا در آورده که بغض فرو خورده ام شکست و گریستم به حال متوفی که حتی نوروزنامه خیام را از بر بود.
بعد از این تجربه یود که مرگ برایم معنای دیگری یافت. دیگر با مردن کسی به نبودن و ندیدنش نمی اندیشم و دیگر به اینکه الان کجا ممکن است باشد فکر نمی کنم و دیگر دچار فلسفه "از کجا آمده ام و آمدنم بهر چه بود" نمی شوم. حاشیه آمده است توی متن و شده است دغدغه اصلی ذهنم. حالا فکر و ذهنم درگیر اجرای مراسم است. درگیر دعوای باجناق ها و جاری ها بر سر نوبت نوشته شدن اسمشان در اعلامیه وفات است، درگیر خواب های مادران دختران دم بخت است برای پسران متوفی، درگیر رقابت تنگاتنگ بزرگترین دسته گل و بیشترین تعداد مردم است در مسجد و البته در هراس است از سخنان سخیف سخنران ها که این بار چه برگی را رو خواهند کرد و این طنزی است تلخ و به راستی اشک دربیار که خنده ای می طلبد تلختر از زهر هلاهل. دیگر این بغض و این اشک و این گریه را نمی توانم مهار کنم، به راستی زار می زنم در این مجالس.
حال که در سوگ بانویی عزیز نشسته ایم عطای مراسم را به لقایش می بخشیم و با یادش نامش را زنده می کنیم که شاعر گوید
سعدیا نفس نکو نام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
پ ن: بیایید نگوییم و ننویسیم "مرد" و بگوییم و بنویسیم "نفس"!
وقتی از حقوق برابر حرف می زنیم از چه حرف می زنیم!
از روی پل های پی در پی و بدقواره خیابان حافظ که می گذرم حس غریبی مثل دلهره به جانم می افتد. دلهره و تشویشی از جنس گم شدن اما نه در مکان که در زمان، حس تلخ دویدن و نرسیدن، حس سرخوردگی از بردن رنج و نبردن گنج، حس سردرگمی از دیدن مقصد و دست نیافتن آن. نرسیده به پل دوم نگاهم بی اختیار به دنبال بنایی قدیمی می چرخد، بنایی آجری و حالا مصادره شده، بنای بیمارستان نجمیه، اولین بیمارستان خصوصی تهران، بنایی با معماری دوره قاجاریه ولیکن له شده بین ساختمان هایی زشت و بدریخت و توسری خورده. نجم السطنه را می بینم که به مدد کهولت سن، بی توجه به نگاه های هرزه عمله و اکله، پیچه و روبنده را کنار زده و خرامان بین ستونها و طاق های ضربی و دیوار های آجری نیمه کاره می گردد و دیده بر غروب خورشید می دوزد و حساب و کتاب می کند و اجرت عملجات را خودش می پردازد. فکرم پرواز می کند و فارغ از زمان و مکان توی بی نهایت می چرخد. همین که اوج می گیرد به یاد نوشته ای دو سه خطی می افتم، دو سه خط سراسر تقصیر. "از زمان ایجاد عالم، برای زن عفت و عصمت مقدر شده، نه خط و سواد. از زن خانه داری خواسته اند نه خوب نویسی. برای طبقه نسوان خط حرام حرام حرام است. سواد جزئی ضرر ندارد."
هه...ضرر؟ از چه ضرر و زیانی می هراسید راوی این دو سه خط؟
"زنانی که زیر مقنعه کلاهداری نموده اند" کتابی است خواندنی و روشنگر به قلم منصوره اتحادیه (مافی). نویسنده سعی کرده است با بررسی نامه های نوشته شده توسط زنان ممتاز دوره قاجاریه پرده از زندگی بسته اندرونی بردارد تا شاید کمکی باشد برای ما که بدانیم چه می گذشته در سر و بر دل زنان آن روزگار. وی با تکیه بر نامه نگاری های نجم السطنه؛ مادر دکتر محمد مصدق، از زنانی می گوید که توانسته اند در آن شرایط خفت بار و تحقیر آمیز و با وجود آن همه موانع فرهنگی و اجتماعی و حتی اقتصادی نام نیکی از خود برجای بگذارند. نام نیکی که با هر بار عبور از روی پل حافظ و با دیدن سردر قدیمی بیمارستان نجمیه خود را به رخ همگان می کشاند. فراموش نکنیم نجم السطنه در زمان و مکانی می زیسته که باور غالب برجامعه همان دو سه خطی است که از اوج گرفتن فکرها جلوگیری می کند. دو سه خطی که بخشی از نامه یکی از رجال (بخوانید انسان) به نام آن روزگاران است خطاب به برادرش. باوری بر اساس سود و زیان که به نظر من همچنان پا برجا است هرچند شاید کمرنگ تر و سرپوشیده تر.
از این کتاب گفتم چرا که دوست عزیزی در کامنتی برایم نوشته بود هنوز در توانایی زنها برای قبول مسئولیت مساوی شک دارد و نتیجه گرفته بود که چون زنها نمی توانند زیر بار مسئولیت های برابر بروند یا به عبارتی توانایی اش را ندارند پس باید حق و حقوق کمتری داشته باشند! نمی دانم آیا منظور این دوست مجازی را درست بیان کردم یا نه ولی در هرحال کم نیستند کسانی که چنین نظری دارند. نظری که ریشه در فرهنگ ما دارد و برای خیلی از ماها قبول کردنی است.
اما اینکه زنها توانایی دارند یا ندارند، که مسلما دارند، یک چیزی است و اینکه حقوقشان با مردان برابر باشد یا نباشد یک چیز دیگر. نمی دانم بر اساس چه منطقی است که برخی تا از حق و حقوق "برابر" حرف می شود فورا توانایی "نابرابر" را پیش می کشند. آخر حقوق برابر را چه به توانایی؟ خانواده ای را تصور کنید که یکی از بچه هایش بیمار است مثلا دچار سندرم داون یا همان منگولیسم است. آیا مادر و پدر به صرف اینکه او ناتوان است به او غذای کمتری می دهند، برایش کفش و لباس نمی خرند، یا اگر او زیر ماشین برود شاکی نمی شوند و دیه نمی گیرند! باور کنید وقتی از حقوق برابر حرف می زنیم از توانایی برابر حرف نمی زنیم! چرا که توانایی هیچ انسانی با انسان دیگر برابر نیست. یکی ضعیف است و یکی قوی، یکی سیاه است و یکی سفید، یکی مسلمان است و یکی مسیحی، یکی بچه است و یکی بزرگسال، یکی زن است و یکی مرد. به باور من وجود حقوق برابر برای همگان جدای از میزان و مقدار توانایی هایشان باعث ایجاد نوعی آرامش و اعتدال در جامعه می شود، آرامش و اعتدالی که با کوچکترین نشانه "مورد تبعیض واقع شدن" به راحتی از بین می رود و چیزی برجای نمی گذارد به جز دلهره و تشویش. بیایید از زندگی در شرایط برابر و با حق و حقوق برابر نهراسیم که سود برابر خواهیم برد نه ضرر.
در پایان می خواهم از نظر و عقیده دوستی بگویم که حکم استادی نیز برایم دارد و مرد است! او در ایمیلی خواندنی با تیتر "مرده ها بی تقصیرند نه مردها" تاکید کرده که نوشته قبلی من، نه برای حق طلبی که برای سیلی زدن و زنده کردن و به خود آوردن "مردها" بوده و در ادامه به حکایتی از عبید زاکانی اشاره کرده است، همان حکایت مرد مخنثی که روزی ماری می بیند و می گوید دریغ از مردی و سنگی! اما هنوز به باور من نویسنده ی "مرده" آن دو سه خط، نه مردی مقصر که " انسانی مقصر" است.
پ.ن: چند هفته ای می روم مسافرت شاید کمتر به اینجا سر بزنم.
تقصیر مردها نیست
اعتبار گذرنامه ام رو به پایان است. حس خوبی ندارم. باید دوباره آن پرسشنامه را پر کنم، همان تکه کاغذ درازتر از آ_ چهاری که بند آخرش امضای محضری شوهرها را می خواهد، همان امضایی که می تواند با لطف و بزرگواری شوهرها مزین به واژه "مکرر" نیز بگردد! دم غروب است. پرده ها را می کشم و پرسشنامه را روی دسته ای روزنامه می گذارم و می نشینم به پر کردنش. باید اطلاعات خواسته شده را در آن فضاهای تنگ جا بدهم. جای نشانی محل سکونت خیلی کم است. شماره پلاک و طبقه را بیرون از کادر می نویسم. دم به دم عصبانی تر می شوم. بار اولم نیست که به خاطر این پرسشنامه از کوره در می روم. دلم نمی خواهد به بند آخر برسم، همان بندی که در درازی بیرون زده برگه درازتر از آ_چهار قرار گرفته است. صدای پایش را پشت در می شنوم. می دانم خسته است، از کار، از ترافیک، از ندانم کاری ها، از بی مسئولیتی ها و کلافه است از داشتن لقب دهن پرکن نان آور خانواده ولی نمی توانم جلوی خودم را بگیرم. بد جوری حرصم گرفته است و دق و دلم را سر او خالی می کنم. "عوضش رئیس خانواده ای، مالک زن و بچه ای، حق طلاق داری، ارث دو برابر داری، دیه دو برابر داری، می تونی چهارتا چهارتا زن بگیری، کامل العقلی، باز هم بگم؟" هنوز دست به کمر ایستاده ام. آرام و با حوصله در قابلمه را بر می دارد. می خندد. غذا را بو می کند. پرسشنامه را می گیرم جلوی صورتش. "باید فردا بروی دفترخانه حضرت آقا." کلمه آقا را تا می توانم کش می دهم. همانطور سرپا چند قاشق داغ داغ می خورد. خیلی عصبانی ام. نمی گویم یواش، داغه، می سوزی. بعد از شام می بیند آرام تر شده ام انگار که می گوید اصلا حس خوبی نیست آن دم که وارد دفترخانه ای بشوی و ببینی بیشتر کارمندها زن هستند و بگویی آمده ام به زنم اجازه سفر بدهم. می گوید گرگ بد قصه شدن خیلی تلخه.
با هم می رویم. دفتردار آشنا است. مدت ها است همه کارهای دفتری مان را او انجام می دهد. شکل و شمایلش مثل بیشتر همکارهایش است. ته ریش سفید و سیاه، کت شلوار توسی، تسبیح، انگشتر عقیق و البته خوش سر و زبان. دستور چایی می دهد و حال و احوال هفت پشتمان را می پرسد و دم به دقیقه ادعای ارادت می کند. تا مردها سرگرم رد و بدل کردن حرف ها و تعارفات کلیشه ای هستند پرسشنامه را از پوشه می کشم بیرون و می دهم دستش و خودم می نشینم به خوردن چایی و بیسکویت. دارد برگه را امضا می کند. برمی گردد و نگاهم می کند. آن احساس بدی را که دیشب گفته بود توی چشم هایش می خوانم. انگار با نگاهش اجازه شروع جنگ را می دهد. با پوزخند به دختری که نزدیکم نشسته می گویم "به راستی مایه خجالته، قرن بیست و یکه و ما هنوز اجازه مون دست آقامونه". می شنود. هنوز در نگاهش کلافگی دیشب را می بینم. پرسشنامه امضا شده را می دهد به یکی از زنها و با شوخی و خنده می گوید "ضعیفه خانم چند بار بگم، آقا نه و تاج سر". می خندم. می خندیم، همه به جز آقای رئیس. یکی از زنها آنکه از همه مسن تر است می گوید "این قانون مال وقتی بود که زنها بی سواد نگه داشته می شدند، مال وقتی بود که کارشان روضه گرفتن بود و تفریحشان پیش رمال رفتن بود و آرزوشان نترشیدن." آن که رژلب قرمزی زده می گوید "بگذارید مردها فکر کنند اجازه ها دست آنها است ما که می دانیم حرف، حرف خود ما است." کنار دستی اش خط تماس مقنعه و گردنش را می خاراند و می گوید "از قدیم گفتند مردها سر خانواده اند و زنها گردن و تا گردن نچرخد سر نمی چرخد." جوان ترین شان هم شروع می کند به خواندن اس ام اس های ضد مردی که به مناسبت روز زن دریافت کرده است. اخم های آقای رئیس لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر در هم می شود. وسایل روی میزش را با سر و صدا جابجا می کند. "از قدیم گفتند نباید به زنها رو داد وگرنه درسته قورتمان می دهند." برگه را از رئیس می گیرد و به رد مهر نشسته روی امضای خودش نگاهی می اندازد و می گوید "شما چرا می ترسید، شما که دیگر از درسته قورت داده شدنتان خیلی گذشته است". می خندم. می خندیم. خوشحالم. حوشحالیم. پله ها را دو تا یکی می روم پایین. به درازی بیرون زده برگه آ_ چهار نگاه می کنم. می گویم اجازه سفر مکرر هم که دادی جناب تاج سر. نمی خندد. اخم هایش در هم است. می گوید حس خیلی بدیه، خیلی بد. پلیس به علاوه ده خلوت است. همه کارمند ها زن اند. مقنعه یکی شان خیلی عقب است، آنکه از همه مسن تر است. موهایش تماما سفید است. می گویم چه موهای خوش رنگی. می گوید کیه که قدر بدونه. مهر و امضای بند آخر را چک می کند. می بینم سرحال است و حوصله دارد. داستان دفترخانه را تعریف می کنم. می خندد. چین و چروک های گوشه چشم هاش عمیق تر می شود. می گوید سی سال پیش به خاطر همین یک امضا طلاق گرفتم. قلبم یک لحظه می ایستد. ترسیده ام انگار. "همه بهم می گفتند زده به سرت، خل شدی." جوری نگاهم می کند انگار دارد توبیخم می کند. می گوید "خیلی سخت بود ولی پشیمان نیستم." بعد از کمی مکث برگه رسید را می دهد دستم و می گوید راستش رو بگو تو جرات این کار را داشتی؟ نداشتی مگه نه؟
