اگه این فقط یه خوابه...تا ابد می خوام بخوابم!
از جایی صدای نواختن چنگ می آمد. همه شان شبیه هم بودند. کمی از سطح زمین بالاتر خرامان این طرف و آن طرف می رفتند و چهره شان غرق در هاله ایی از نور بود با بالهایی سفید بر شانه و نگاهی بی روح و دامن هایی پرچین. نور ماه آبی رنگ بود و آسمان تیره.
با دیدن ما دست در کمر هم حلقه کردند و شروع کردند به چرخیدن. آهسته و آرام. می چرخیدند, می ایستادند و سر تا پایمان را برانداز می کردند و دوباره می چرخیدند. یکی شان با چشم و ابرو ما را نشان داد و توی گوش کناری اش پچ پچ کرد "چه خجالتی اند". یکی از آن طرف حلقه گفت همشون اول اینجوری اند ولی بعدش! با آرنج سقلمه ایی به بغل دستی هاش زد و ریز خندید. یکی دیگر دو بامبی کوبید بر سر آنکه می خندید و پاهایش را انگار که خیس شده باشد گرفت بالا و دامنش را برد بالاتر و گفت تو هم که همش حواست به هر و کر کردنه, ببین همه چیز را له کردی.
زیر پایشان یک سفره بود. یک سفره بزرگ مثل سفره عقد و عروسی. سفید و توری و دالبر دالبری با یک عالمه خنزر پنزر و زلم زیبول برق برقی. یکی شان, شاید همان قبلیه, بس که همه شان شبیه هم اند, اشاره کرد بنشینیم. ما همانطور هاج و واج ایستاده بودیم. ناگهان یکی شان, شاید همان قبلیه, بس که همه شان شبیه هم اند, دستش را فرو کرد تو دل آسمان و یک گل شیپوری خیلی بزرگ شبیه بلندگوی گرامافون های قدیمی کشید بیرون و فریاد زد "با شما آم, گریزی نیست, باید این راه را طی کنید, قرعه را به نام شما زده اند".
همگی نشستیم, دور هم, دور سفره, چهار زانو. انگار که بخواهیم برنج و لپه نذری پاک کنیم. توی گوش هم چیزی می گفتند و ریز ریز می خندیدند و ریسه می رفتند. یکی شان, شاید همان قبلیه, بس که همه شان شبیه هم اند, مشتی خاک و گل و کلوخ گرفت طرفمان و گفت دست به کار بشید دیگه. دیدم دست و بال همه شان تا آرنج گلی است و انگار دارند خمیر بازی می کنند. یکی شان, شاید همان قبلیه, بس که همه شان شبیه هم اند, فیلی کج و کوله درست کرد با یک خرطوم خیلی دراز و دو دستی گرفت بالا و پرسید چطوره؟ همشان ریسه رفتند و نوبتی دست کشیدند به خرطوم و گفتند درازه ولی قشنگه و شروع کردن به کف زدن. ناگهان بارقه ایی از آسمان باریدن گرفت. همگی سر به زیر ایستادند. مردی دستار بر سر و کتاب به دست وارد شد. دستارش را یک دور باز کرد و روی شانه رها کرد. دستش را فرو کرد توی دل آسمان و چند لیوان کریستال پایه بلند کشید بیرون و داد دست پری ها....
خامه بی چکامه...دور باد آن زمان...دور باد!
چند وقتی است قلم یاری نمی کند و واژه ها از من فراری اند و کیبورد مرا به خود نمی خواند. می دانم, خسته اند از آن "صدا". صدای ناکوکی که مدام در ذهن و بر فکرم نهیب می زند و باید و نباید می کند و با ایما و اشاره وادارم می کند, پاک کنم آنچه نوشته ام و فقط زمانی رهایم می کند که یا از اجاق کوری دختر شهین خانم بنویسم و یا از هووی صغرا خانم. این روزها می نویسم و پاک می کنم. می نویسم و پاک می کنم و پاک می کنم. پاک می کنم حتی نوشته های نا نوشته ام را و بی خیال می نشینم به تماشای ویکتوریا, راحت الحلقوم, بی دردسر. فضا فضای نوشتن نیست. هوا هوای نوشتن نیست. در بر پاشنه بدی می چرخد در این روزگار گرگ و میش.
چندی پیش نیمه شب به نوایی برخاستم. نوای تار بود؟ سه تار بود؟ سنتور بود؟ با انگشت در هوا نوشتم "کارشب پا,نه هنوز است تمام." حس نوشتن داشتم. بی دوده و قرطاس و قلم نوشتم, یک نفس, یک ضرب. یک خط, دو خط, یک صفحه, دو صفحه, چند صفحه. دگمه های کیبورد مهربان بودند آن شب و صدای ناکوک نبود. نوای "عشق بلبل" راه را بر "صدای منکر زاغ" بسته بود. نهیبی نبود. ایما و اشاره ایی نبود. هر آنچه خواستم نوشتم و در "مای داکیومنت" ذخیره کردم و پرینت گرفتم و دسته کاغذها را لوله کردم و خوش خوابیدم. دمادم صبح دوباره به صدایی پریدم. سحر بود؟ فلق بود؟ شفق بود؟صبح صادق بود؟ صبح کاذب بود؟ نمی دانم. اما نهیبی بود و تلنگری بود و باید و نبایدی بود و من پاک کردم همه شان را,حتی "ریسایکل بین" را و ریز ریز کردم دسته کاغذ لوله شده را و برای هزارمین بار آن صدای ناکوک با خودرایی تمام مجبورم کرد به کاری که نمی خواستم.
اولین بار روزهای موشک باران بود که صدای ناکوک را شنیدم. روزهای آژیر قرمز و شب های خاکستری. روزهای وحشت زده دویدن ها به سوی زیرزمین با چراغ قوه و رادیو و البته دفترچه خاطرات کاهی چهل برگ. می ترسیدم. از صدای مردی که بی احساس می گفت "توجه توجه علامتی که هم اکنون می شنوید..." بیشتر می ترسیدم اما بیشتر دل نگران و دلواپس دفتر خاطراتم بودم که مبادا موشکی "بی ترانه و بی گهرهای فراوان بچکد بربام خانه" و آنگاه توبیخ شوم برای نوشته ها. برای رازهای برملا شده. برای حرف های مگو. توبیخ شوم از اینکه توانسته بودم یک بار دیگر بی آنکه گیر ناظم و مدیر مدرسه بیافتم با جوراب سفید بنشینم سر کلاس. توبیخ شوم برای اینکه عکس پسر همسایه جبهه رفته را بر جلد دفتر چسبانده ام و توبیخ شوم برای اینکه به جای رفتن به دانشگاه با دوستی در میدان تجریش بستنی لادن خورده ام و توبیخ شوم برای دل آشوبه هایم و برای بکش و واکش های عاشقی. این بود که در یک بعداز ظهر سرد و خاکستری زمستان همگام و همنوا با صدای ناکوک, گوشه حیاط, کنار درخت نارون شعله کبریت را گرفتم زیر دفترچه و زل زدم به شعله های آبی و سرخ و زرد گرفته بر برگه های کاهی دود شده و تمام بعد از ظهر سرتا پای حیاط را آب و جارو کردم, با برف و شوما و وایتکس و رخشا.
دیگر آفتاب زده بود که متنفر از دگمه دیلیت نشستم به نوشتن. داشتم کر می شدم از صدای نکره اش. صدا نهیب می زد و برحذرم می داشت و من بی اعتنا می نوشتم و پاک می کردم. صدا فریاد می زد خاموش شو و من می نوشتم و پاک می کردم. چه جنگی بود بین انگشتهایم و دگمه های کیبورد. عاقبت بی آنکه چیزی را در حافظه ذخیره کنم کامپیوتر را خاموش کردم و افتادم به جان خانه. صدای ناکوک برای هزار و یکمین بار پیروز شده بود. بطری سرکج جرم گیر را خالی کردم توی دستشویی. شیشه شور را خالی کردم روی پنجره ها. وایتکس را خالی کردم توی وان. شستم. سابیدم. پاک کردم. همه چیز را, زیر سیگاری همیشه دود زده را, سطل آشغال و خاک انداز را. بوی وایتکس نفس گیر بود و داشتم خفه می شدم. پنجره را باز کردم و رفتم توی بالکن. دم غروب بود و خورشید مسی رنگ شده بود. آسمان سورمه ایی بود و بی ستاره. سایه ساختمان روبرو کش آمده بود و سرشاخه های تک درخت چنار در هم فرو رفته بود. چایی کمرنگی ریختم و صفحه حوادث "ایراندخت" را باز کردم و چند خطی خواندم از اغفال شدن شش متجاوز جنسی قیامدشت توسط یک زن!! و پوزخند زنان نشستم به تماشا. تماشای آسمان و ماه پریده رنگ و ابرهای تکه پاره ایی که هر کدام شبیه چیزی بودند. دیگر کاملا تاریک شده بود و من گوشه گوشه مجله را نوشته بودم. هرچه دل تنگم خواسته بود نوشته بودم.
بخت و اقبال...آری یا خیر؟
در همان برخورد اول به راحتی می شد فهمید تازه عروس است, با آن کیف و کفش سفید و آرایش سرخ و صورتی و نگاهی که مدام به سوی حلقه طلایی و براقش می چرخید. بیشتر اوقات سرش توی جزوه های کنکوری بود که روی میز پشته پشته ولو بودند. مداد به دست تست می زد و اسم مراجعین را از روی نسخه ها و دفترچه های بیمه تایپ می کرد و تلفن ها را جواب می داد. اولین بار که توجهم را جلب کرد وقتی بود که توی تلفن خیلی خلاصه و کوتاه صحبت کرد و گوشی را گذاشت و نگاهی به ماها که منتظر نشسته بودیم کرد و گفت خودم از منشی هایی که تلفن از دستشون نمی افته متنفرم. دختر فعال و زرنگی بود. روزها منشی آزمایشگاه بود و عصرها یک روز درمیان برای شرکتی در طبقه بالا کارهای تایپ و خرید و البته نظافت را انجام می داد. مدرک غریق نجاتی داشت و گاهی شاگرد خصوصی شنا می گرفت و آخر هفته ها غریق نجات یک استخر عمومی بود. حافظه خیلی خوبی داشت. این را بار دوم که گذرم به آزمایشگاه افتاد فهمیدم. اسم بیشتر مراجعین یادش می ماند. بار سوم که رفتم برایش یک کتاب گرفته بودم از گلی ترقی. وقت ناهارش بود و با هم رفتیم کافی شاپ سر کوچه. دیگر دوستی اتفاق افتاده بود. یک دوستی سنگ صبوری. او می گفت من گوش می کردم. مدام از آرزوهای بیکرانش می گفت و می گفت هنوز به این آرزویش نرسیده یکی دیگر می آید جلو. دوستی خوبی بود و هفته ایی یکی دو بار بساط قهوه خوران داشتیم و گپ زدن از این در و آن در, راحت و بی شیله پیله, اما فقط نیم ساعت. همان اولین روز قهوه خوران بود که گفتم هنوز کنکور نداده و دانشگاه نرفته, با این همه کار و این همه آرزو, چه عجله ایی بود به ازدواج. نگاهی به حلقه طلایی اش انداخت و به قلبش اشاره کرد و خنده کنان گفت همینو بگو ...دله دیگه دل..عاشق که می شه کاریش نمی شه کرد و حرفمان کشید به شانس و بخت و اقبال و من گفتم با اینکه به این جور چیزها اعتقاد ندارم اما نمی شه بد شانسی و خوش شانسی بعضی ها را انکار کرد. گفت نمی تواند و اصلا نمی خواهد شانس را باور داشته باشد, گفت از نظر او اعتقاد به بخت و اقبال هراس انگیز است. گفت از اینکه حس کنم خودم کاره ایی نیستم و ول معطلم خوف برم می دارد و گفت برای همین است که اینقدر سگ دو می زند تا مبادا روزی مجبور شود گوشه ای بنشیند و بر زانو بکوبد و از بخت بد و نامراد گلایه کند. گفتم ولی خیلی ها را می شناسم که با نصف این کارها و دوندگی ها بختشان خوب است و اسب مراد را سوارند. شانه ها را داد بالا و گفت نمی دانم شاید حق با تو باشد و گفت راستش خودم هم گاهی نمی دانم این بخت من است که باید اینقدر دوندگی کنم یا خواسته هایم خیلی زیادند و یا اینکه زندگی در این دور و زمانه سخت شده است.
یک ترمی بود که دانشگاه می رفت. جامعه شناسی قبول شده بود و به قول قدیمی ها کله اش بوی قورمه سبزی می داد. دیگر کمتر همدیگر را می دیدم. تا اینکه یک روز زنگ زد و گفت وقت ناهارش از نیم ساعت شده یک ساعت و پیشنهاد یک جای خوش آب و هوا را داد. رفتم دنبالش و همانجا توی ماشین برگه ایی را گرفت جلوی چشمام. کوبیدم روی ترمز. گفت شیرینی اش را هم می دهم. برگه آزمایشگاه بود. دستی به شکمش کشید و چند بار تکرار کرد کاش پسر باشد. رفتیم درکه و تا توانست کباب شاندیزی خورد و تا آخرین لقمه از آرزوهایش گفت. گفت تصمیم دارد طبیعی زایمان کند و سزارین نمی خواهد چون اصلا دوست ندارد مثل بیشتر مادرها جو گرفته شود. گفت همه چیز طبیعی اش خوب است و گفت اگر طبیعی زایمان کند, زودتر می تواند به کار و زندگی و دوندگی اش برسد. دوباره بساط قهوه خورانمان شروع شد. یک روز کتابچه ایی پر از اسم های اصیل ایرانی همراه خودش می آورد و یک روز چگونگی زایمان بی درد. یک روز کتابی درباره روانشناسی پدرهای تازه کار و یک روز تغذیه کودک.
راهرو بیمارستان طولانی بود با نور مهتابی هایی که مدام روشن و خاموش می شدند. چهره رنگ پریده و دستهای لرزان شوهرش را که دیدم حس کردم قلبم فشرده شد. ناگهان توی دلم خالی شده بود. پرسیدم طبیعی؟مگه نه؟ بی صدا نگاهم کرد و انگشتی بر پیشانی کشید و سیگاری گوشه لبش گذاشت و دور شد. تقه ایی به در اتاق زدم و داخل شدم. با دیدن من ملافه آبی را کشید روی سرش و ناله اش به هق هق تبدیل شد. نگاهی به بچه کردم که چشم بسته و بی صدا در آغوش مادر بزرگش خوابیده بود. حتی با چشم های بسته هم می شد فهمید که شکل و قیافه بچه غیرعادی است. همان جا در آستانه در با سری خمیده و شانه هایی افتاده ایستادم و نمی دانستم چه باید بگویم. صدایش را از زیر ملافه شنیدم که هق هق کنان نالید هنوز هم نمی دانم زندگی سخت است یا خواسته های من زیادند یا این بخت من است که...؟
919 صفحه بود!
چه حالی می شوید و چکار می کنید اگر در مدت کمتر از یک هفته دو بار سیم کارتتان را بسوزانند. آن هم در روزهایی که سرعت اینترنت به شکل فلج کننده ایی کم شده باشد و پارازیت, فضای دود آلود و ترافیک زده و پرسر و صدای تهران, این جنگل افلاک را چنان فرا گرفته باشد که جز حرفها و گفته ها و رفتارهای کلیشه ایی مجریان صدیق و خدمتگزار صدا و سیماکه به طرز شگفت آوری همگی شبیه همند و آگهی "برنج محسن" و سریالهای از دم قیچی گذشته, چیزی نتوان دید و شنید. به همه اینها اضافه کنید عود کردن سردردهای میگرنی همراه با سرگیجه که این روزها با هیچ دارو و درمانی و شربت و قرص و دوایی تمامی ندارد. مردم کوچه بازار و البته چندتایی دکتر اعتقاد دارند کار, کار پارازیت ها است. نمی دانم چرا نمی توانم هیچ چهره ای برای ارسال کنندگان پارازیت در ذهنم بسازم. برایم کاملا بی چهره هستند. زن اند؟ مردند؟ پیرند؟ جوانند؟ با سوادند؟ بی سوادند؟ کم سوادند؟ مرخصی هم دارند؟ اضافه حقوق چطور؟ زن و بچه دارند؟ خواهر و مادر چی؟ سردرد و سرگیجه چطور؟
در این مدت به شکل غریبی با "هلن کلر" همذات پنداری می کردم. با چشمهایی نیمه بسته از سردرد و در نبود تکنولوژی؛بخوانید فن آوری؛ خود را کر و کور و لال می دیدم, بی پر و بال و بی سر و زبان. دو سه باری نشستم به نوشتن یک پست جدید. با صبوری فراوان منتظر ماندم تا صفحه مرکزی پرشین بلاگ باز شود. نوشتنی هم زیاد داشتم. خیلی زیاد. نوشتنی های مناسبتی که باید تا پاییز رخت و بخت اش را نبرده و نرفته بنویسم شان. چند سال پیش در چنین روزهایی بود که اولین پست این وبلاگ را نوشتم. چند سال پیش در چنین روزهایی بود که با اولین پیچ پیچیدنی در زندگی ام پیچیدم. چند سال پیش در چنین روزهایی بود که به مناسبت کشته شدن چند دانش آموز, طی مراسمی نه چندان رسمی, اسم طاغوتی مدرسه مان را عوض کردند و شد شهید م.د. چند سال پیش در چنین روزهایی بود که مسئولین امور تربیتی مدرسه پرچم می دادند دستمان و بی اجازه کتبی "ابوی یا اخوی" سوار بر اتوبوس می بردنمان برای راهپیمایی.
ولی ننوشتم و به جایش مشت مشت مسکن خوردم و سست و بی خیال زل زدم به در بسته اتاق که تا می شد تاریکش کرده بودم و نگاه می کردم به جرز دیوار که زمانی, در بچگی چه راحت می شد به آن خندید و حتی ریسه رفت. سعی کردم خاطره هایم را به جای مرور کردن, جایی در فکر و خیالم دفن کنم. حواسم مدام پرت و گم می شد و دلم نمی خواست به هیچکدام از این روزها فکر کنم. نمی خواستم اسیر جبر گذشته شوم و دلم نمی خواست آن روزها را بشکافم تا از تویشان چند خطی برای نوشتن در بیاورم.
همانطور منگ و گیج پرده را کنار زدم و اولین پاراگراف این کتاب 919 صفحه ایی را خواندم. 919 صفحه بود من در همین مدت بی سیم کارتی و بی اینترنتی, دوبار پشت سر هم خواندمش. یعنی 1838 صفحه! "جنگ آخر زمان" نوشته بارگاس یوسا. مدتها بود چنین رمان بلند و بالایی نخوانده بودم. چه لذتی داشت که صدای خبر بیست و سی را تا آخر کم کنی و به لبهای جنبان اما بی صدایشان نگاه کنی و یک صفحه دیگر از آن 919 صفحه را بخوانی. ناگفته نماند که ترجمه عالی و بی عیب و نقص و ماهرانه و هنرمندانه عبدالله کوثری هم مزید بر این لذت بود.
رمان ماجرای روزهای رفته بر عده ایی متحجر و فسیل مغز در کشور برزیل در اواخر قرن نوزده را بازگو می کند. از کسانی می گوید که حماقت و تعصب و توهم توطئه چنان در مغز و روحشان رخنه کرده بود که کور کورانه به دنبال مرشدی باشلق بر سر و شولایی کبود بر تن, روانه می شوند تا با کشتن خائنین به خدا, دنیا را از شر ضد مسیح نجات بدهند و جانشان را فدای مذهبشان کنند. مرشد به آنها قبولانده بود که "ضد مسیح در عالم ظهور کرده و اسمش جمهوری است" و آنرا توطئه ی انگلیس می دانست و فراماسونها. توطئه ایی که قرار بود با ایجاد سیستم اندازه گیری متری و سرشماری و ازدواج مدنی و جدایی کلیسا از دولت علیه مسیح فعالیت کند! حتی اگر کتابخوان نیستید این را باید بخوانید.
و الان دو روزی می شود که سر درد نیست و سرگیجه نیست و سیم کارتی هست و اینترنتی هست و نوشتنی هست و سلطان جهانم به چنین روز غلام است!
آدمیزاد است دیگر!
اولین بار که یکی شان زنگ زد داشتم "جای خالی سلوچ" را ورق می زدم. به دنبال آن بخش از داستان بودم که هاجر سیزده ساله قرار بود عروس بشود. عروس علی گناوه حمومی ده. مردی با ریش های جوگندمی که زنی علیل هم وبال گردنش بود. زنی که انگار هیچ استخوانی ندارد و بدنش به هر طرف دولا می شود. محمود دولت آبادی دانای کل نامحدود است و خدای ساختن و نوشتن جملات زیبا. نویسنده ایی چیره دست که با هنرمندی فراوان چنان از حال و روز شخصیتها می نویسد و چنان با واژگانی بجا از عمق دل و روح و روانشان می گوید که گویی خود, همه ی آنها است. براستی او خدای نوشتن است. کتاب را ورق می زدم و دنبال حرف دل هاجر بودم. گاهی با خواندن بخش هایی از کتاب برای چندمین بار غرق داستان می شدم. باید پیدایش می کردم. هوس کرده بودم دوباره بخوانمش. اینطوری ام دیگر. دلم برای خط به خط داستانهایی که دوست دارم تنگ می شود. سرم توی کتاب بود که تلفن زنگ زد. هنوز گوشی را به گوشم نچسبانده بودم که صدای دختری را شنیدم که جویده جویده و هول هولکی گفت ببخشیدآ, خیلی ببخشید, می تونم...ام...ام...می تونم با "ش" جون حرف بزنم. خیلی سریع گفتم اشتباهه و گوشی را گذاشتم. به عروسی هاجر نزدیک شده بودم. ورق را برگرداندم و خواندم.
خانه امشب حال و هوای دیگری داشت. آدم ها یکنواختی هر شبه را شکسته بودند.
حواسم ششدانگ توی کتاب بود که باز زنگ تلفن به صدا در آمد. دختر ناله کنان التماس کرد تورو خدا خانوم فقط یک کلمه, فقط یک کلمه بگم و...گفتم من میگم اشتباهه می گی یک کلمه. شنیدم که پچ پچ کنان به کسی می گفت همون زنه است, باز می گه اشتباهه. ناگهان دختری دیگر با صدایی نازک تر و شل و وا رفته اما بدون هیچ من و منی گفت مگه میشه خانوم خودش این شماره رو بهمون داده. بی جواب گوشی را گذاشتم.
هرکدام بهانه ایی برای شادی داشتند. در این میان گرچه علی گناوه به روی خود نمی آورد اما از همه خوشحال تر بود. مرگان هم به جای خود دلخوش بود. زندگانی اش تکانی خورده بود. عروس کردن دختر خوشایند مادر است و مرگان با حسابهایی که پیش خود داشت می توانست راضی باشد.
دوباره گوشی را برداشتم و باز همان صدای دومی بود. همان صدای وارفته. کمی هم لهجه داشت. لهجه محلی. گفت مگه اونجا منزل آقای "چ" نیست گفتم بله گفت پس اجازه بدین یک کلمه با "ش" جون حرف بزنیم و کمی غمزه به صدا انداخت و ادامه داد به خدا ما دخترای بدی نیستیم فقط می خواستیم بپرسیم رابطه اش با آقای گلزار چطوره. با بهرام بیضایی چطور. با اونم قرارداد بسته. اسم فیلمش چیه؟همانطور گوشی به دست ایستاده بودم و نمی دانستم چه کنم. عاقبت گفتم دختر جون هر گردی گردو نیست و هر "ش" ایی که "ش" نیست و با تاکید خواهش کردم دیگر مزاحم نشود. اما با التماس گفت حتما یکی از فامیل هاش هستین, شما رو به امام زمان, تورو خدا شماره تلفن مارو بهش بدین, همین شماره که الان افتاده رو تلفنتون, بهش بگین منو دوستم عاشقشیم. حاضریم زنش بشیم. بدون یک قرون مهریه و بدون جشن عروسی, بدون هیچی. با تعجب گفتم دوتایی تون؟ فورا جواب داد خب آره, وقتی هر دومون راضی باشیم چه اشکالی داره! داشتم شاخ در می آوردم. بقیه حرفهایش را شنیده و نشنیده سیم تلفن را کشیدم و روی کاناپه لمیده تر نشستم.
هاجر هم کم و بیش رضایت داشت. هاجر به خود باورانده بود که هر عروسی یی اندکش دلخواه است و بقیه اش هم به قوه خیال دلخواه می شود. آدمیزاد است دیگر! گاهی وقتها می تواند خیلی چیزها را ندید بگیرد. اینکه به خانه مردی می رود که نه تنها بوی زن قبلیش را می دهد بلکه خود زن هنوز در آن خانه هست و همیشه هست. مثل یک شبح. زنی علیل که صدایش از خشت دیوار هم شنیده می شود. با یک جفت چشم غبار گرفته, اما آدمیزاد است دیگر می تواند خیلی چیز ها را ندید بگیرد.
حرف دل هاجر را پیدا کرده بودم. "عروسی دلخواه" زیر واژه ها و جملاتی که می خواستم خط کشیدم و کتاب را برگرداندم توی کتابخانه, پیش کتابهای عمودی. اما داستان تلفنها و ماجرای "ش" این ستاره خوش قد و بالای سینما نه تنها آن روز به پایان نرسید که هنوز ادامه دارد و لابد صدوهجده خوشحال و راضی از این همه اصلاع رسانی! آخرین نفرشان همین چند لحظه پیش زنگ زد و با صدایی تیز و مشخص نفرین کنان تهدید کرد؛ همچین بیام عروست بشم و همچین پسرتو بدزدم زنیکه احمق که نفهمی از کی خوردی!
آدمیزاد است دیگر!
اسمش فخری است.
اسمش فخری است. خواهر زاده همسایه روبرویی است. باید پنجاه سالی داشته باشد. نه خنگ است و نه ابله. هم خواندن بلد است و هم نوشتن. عاشق ماشین است و همه شان را از سانتافه تا سوزوکی و کمری و لکسوس می شناسد. اما حرکاتش, حرکات سر و گردن و دست و پا و لب و دهانش به اراده خودش نیست. نمی دانم دچار چه بیماری شده است. فلج اطفال یا هرچی. هرچه هست از پچ و پچ های دوستان و آشنایان بر می آید کوتاهی مادر و پدر بوده که آن روزها باور کرده بودند, واکسن های شاهی بچه ها را دچار کوفت می کند, کوفتی بی درمان. آن روزهایی که هرکاری و اتفاقی و هر تغییری, چه خیر و چه شر یا توطئه ساواک محسوب می شد و یا دسیسه دربار, از مرگ پهلوان تختی و صمد بهرنگی تا طرح سپاهی دانش و تغذیه رایگان.
چندی پیش مراسم ختمی بود, بزرگانه. در سوگ مادر بزرگ فخری. مومنه بانویی صد ساله و به شدت بیمار که رفتنش نجاتی بود هم برای خودش و هم بازماندگانش. بانویی که تا آخرین لحظه مدام تکرار می کرد پیری هم بد دردیه! مجلس شعر خوانی بود و تار بود و سه تار بود و دف و مولانا و حافظ. با اینکه هنوز چند روزی به سیزده آبان مانده بود اما بی هیچ تلنگری و اشاره ایی حرف ها و گفته ها همه رنگ و بوی سیاسی می گرفت. از بیکاری و گرانی و فقر و فیلم و کتاب و سینما تا روز های پر تنش انقلاب و گروگانگیری. هر کس نظری داشت و تحلیلی. پیرمردها با اشاره به برنامه های بی بی سی می گفتند کار کار انگلیسی ها است و میانسال ها از فروپاشی کمونیسم می گفتند و با هیجان فرو ریختن دیوار برلین را مثال می زدند و جوان ترها بیشترشان یا سبز بودند و یا دوم خردادی. بحث داغ شده بود و همگی بین حرف هم می پریدند و استدلال می کردند و توجیه. دیگر نوای ساز ها به گوش نمی رسید. دف زن لیوان لیوان چایی می خورد و گاهی دف را در هوا چرخی می داد و ضربه ایی می نواخت.
ناگهان فخری ایستاد و با صدای بلند گفت همش تقصیر رامشه. سکوت شد. نگاه ها همه به سوی او چرخیده بود. فخری ادامه داد اگه اونقدر روی تپه های گیشا موتور سواری نمی کرد و اونقدر عکس با موتور نمی انداخت... اصلا...حرفش را نیمه تمام گذاشت و نشست. خنده ها فرو خورده شد چرا که مجلس عزا بود و استکان های چایی پر و خالی شدند و دف زن به نواختن پرداخت.
عصر فردای آن روز, نزدیک غروب فخری را در آسانسور دیدم. گفت می رود هوا خوری. تا میدان همراهش شدم. ترافیک سنگین بود و گوشه گوشه ماشین پلیس بود و مسافرکش هایی که کجکی ایستاده بودند و مردهایی با نگاه های مرموز و ردیف موتور سوارهایی که منتظر مسافر در گوش عابرین می گفتند تجریش..تجریش. فخری با نگاهی مضطرب و در حالیکه حرکات غیر ارادای اش بیشتر شده بود چند بار تکرار کرد باید برگردد. او رفت و من پیاده به سمت تجریش راه افتادم. دو دختر کم سن و سال آرایش کرده و با کفش هایی پاشنه بلند و رفتاری چشمگیر خرامان از کنارم گذشتند. یکی شان نگاهی به آینه توی دستش کرد و گفت قرارمون ساعت چنده..دیگری در جوابش گفت باید سوار شیم وگرنه دیر می شه. صدای هر دو خس دار بود و بم. آیینه را برگرداند توی کیف و بازوی دوستش را کشید و با شیطنت گفت بیا مثل اون دفعه سوار موتور بشیم و یک راست رفتند به سمت پسرک لاغر و ضعیف بنیه ایی که روی موتورش یک وری نشسته بود. سه ترکه سوار شدند. موتور فس فس کنان راه افتاد. آنکه جلو تر نشسته بود دو دستش را دور کمر پسر حلقه کرد و دیگری دوباره آیینه را از کیف بیرون کشید و ماتیکش را پررنگ تر کرد. موتور توی ترافیک سنگین ولیعصر گم شد و فخری در خم کوچه پس کوچه های محله.
خوشم می آد...بدم می آد!
دوست وبلاگی عزیزم, شهربانو, زن متولد ماکو پیشنهاد بازی خوبی را داده است. یک بازی ده تایی. مثل بچگی ها که مبصر می شدیم و باید خوب ها را یک طرف و بدها را یک طرف بنویسیم اما این بار باید از "خوشمان می آیدها" و "بدمان می آید ها" بگوییم. هرچه فکر می کنم می بینم شاید از ده تا بیشتر باشد و ...بله...حتما بیشتر است...امیدوارم بتوانم سر ده تا نوشته را تمام کنم! هر کدام از شما دوستان و خوانندگان که در این حال و هوا سیر می کنید به این بازی دعوتید, باشد که اینگونه دوستان مجازی مان را بیشتر بشناسیم.
تاریکی را دوست دارم آن هنگام که سایه روشنی بر دیوار ببینم و بدانم از جایی نوری می تابد وگرنه از زیستن در تاریکی متنفرم و از عادت کردن به تاریکی بیزار.
تلخی و تندی را در هیچ چیز نمی پسندم نه در خوردنی ها و نه در نوشیدنی ها و نه در رفتار و نه در گفتار و نه در پندار اما تلخی و تندی حقیقت چیز دیگری است.
از دروغ و تقلب و جرزنی حتی در بازی های دوستانه متنفرم و بازی را برای بازی دوست دارم نه برای برد و باخت.
از تبعیض به هر شکلی بدم می آید و از قانون تبعیض آمیز متنفرم و از تسلیم و رضا در برابرش بیزارم و زنان و مردانی که به هر شکلی اعتراضشان را به هر تبعیضی نشان بدهند دوست دارم.
نشست و برخاست با تنگ نظران و متعصبین و خشکه مقدس ها و مومنینی که ایمانشان کورکورانه است و از سر جهالت است و عادت, از سر ترس است و دورویی برایم عذابی الیم است و در عوض حاضر نیستم یک لحظه بودن با آنان که فکری روشن و باوری از سر عقل و دانش و منطق دارند را از دست بدهم.
از "س ا ن س و ر" و کتاب سوزی وحشت دارم و از محرمعلی خان ها بدم می آید و عبید زاکانی و ایرج میرزاها را دوست دارم.
لحظه ی رسیدن به دوراهی ها را دوست دارم. همان حسی که می گوید "یه دل می گه برم و یه دل می گه نرم". رفتن و برگشتن های هر دو راه را دوست دارم اما از اینکه در بن بست بمانم بیزارم.
تاب و توان درگیر شدن در روابط خاله زنکی و قهر و آشتی های فامیلی را ندارم و زنانی را که دنیایشان در جنگیدن با قوم شوهر خلاصه شده و همه جا از صف نان تا عزا و عروسی و مطب دکتر و کلاس زبان و جلسه اولیا و مربیان از بدی ها و بی رحمی های مادرشوهر می گویند را دوست ندارم.
از اینکه در پیاده رو باشم و موتور سواری پشت سرم گاز بدهد و عابری که از روبرو می آید تنه بزند و فروشنده ی سن و سال دار مغازه ایی متلک بگوید و مسافر کشی برایم بوق بزند و دست فروشی با بی حیایی توی گوشم بگوید که همه جور فیلم دارد و پسرکی لاغر برگه تبلیغاتی مزون عروس را توی دستانم بچپاند و دخترکی فال فروش التماس کنان پا به پایم قدم بردارد و من از ترس گشت ارشاد بی اختیار دستم برود طرف روسری بدم می آید.
قربان صدقه رفتن ها و تعارف تیکه پاره کردن ها برایم کابوس است...قربونت برم, نه خدا نکنه, چشم, چشمت بی بلا, سلام برسونید, بزرگی تونو می رسونم, عرض کردم, امر کردید, فرمودید, مرحوم پدرم, خدا بیامرزدشون, خدا رفتگان شما را بیامرزد, استدعا دارم, چاکریم, مخلصیم , به راستی کابوسی است.
وبگردی و کتاب خواندن و شنیدن اخبار حقیقی را دوست دارم. قهوه خوردن با دوستان را دوست دارم. مهمانی تا دیروقت را دوست دارم.
بیست سالگی ام را, با تمام خاطراتش, تلخ و شیرین و بد و خوب و با ارزش و بی ارزش, دوست دارم.
امل ها و ملون ها!!
باید می شناختمش. باید از همان الو گفتنش و آن صدای زیر و نازک و آن لحن پر تحکمش می شناختمش. نمی دانم حواسم کجا بود که حتی وقتی همچون گذشته ها حال و احوال هفت پشت ام را یکی یکی و با اسم و رسم پرسید, یادم نیامد که کیست و وقتی با گفتن "دیگه چه خبر" و سکوت پس از آن اعلام کرد که نوبت توست تا چیزی بگویی, حس کردم دارم از کلافگی خفه می شوم. نمی دانم چرا نپرسیدم کی هستی و مثلا بگویم ببخشید شما یا ببخشید به جا نیاوردم. هرچند که او اصلا مجال پرسیدن به من نداد و سکوتش را شکست و گفت بزار حالا از امیرحسینم بگم...اگه بدونی چی شده...ماه...! یادم افتاد. مگر می شود این میم مالکیت آخر اسم پسرش را فراموش کرد. میمی که برای او مالکیت بود و برای من کلید کشف معما! به سرعت حرفش را بریدم و گفتم امیر حسین ات الان دیگه باید واسه خودش مردی شده باشه. صدایش را کش داد و گفت پس چی...! به راحتی می توانستم تجسم کنم که چطور سر و گردنش را هم کش می دهد.
در زمانی نه چندان دور همسایه بودیم. سیمین چند سالی از من بزرگتر بود و من هنوز دبیرستان می رفتم که او دیپلم گرفت و مادر و پدرش فرستادنش ایتالیا و یادم نیست شاید هم اسپانیا. رفت و به دو سال نکشید که برگشت. گاهی می گفت معماری خوانده و گاهی جغرافی. چند باری هم به گریم سینمایی و طراحی داخلی اشاره کرد و البته همچون بیشتر دروغگو ها لحنش سرشار از اعتماد به نفس بود و حق به جانبی و البته نگاهی دوخته شده بر زمین! مادرش نیز مدام میان کلام او یاد آوری می کرد که سیمین اش در دانشگاه های آنجا "دو کلاس یکی" کرده است. یادم می آید همان روزهای اول برگشتنش بود که من به عادت نوجوانانه ام از لای پرده پنجره سرک می کشیدم و دیدم که چطور یکی دو خواستگار آمدند و رفتند و برنگشتند و کم کم صدای خاله خانباجی های دور بر در آمد و شروع کردند به ابراز نگرانی و دلسوزی برای دخترهای کوربخت و راه و چاه نشان دادن و نشانی رمال و فالگیر دادن و نذر و دعا یاد دادن.
اینگونه شد که سیمین و مادرش دست به کار شدند و ماهی یکبار مهمانی های زنانه می دادند ؛از مولودی تا سفره ابوالفضل؛ و همه فک و فامیل و دوست و آشنا و در و همسایه را دعوت می کردند. کمی بعدتر هم نذرهای مشهد رفتن شروع شد و آب و دون دادن به کفترهای امامزاده صالح تا اینکه سر و کله یک خواستگار خوب و نجیب و مومن و سربه زیر و خانواده دار پیدا شد و هرچه به جواب بله نزدیک تر می شدند روسری های کوچک و صورتی شان تبدیل می شد به چارقدهایی بزرگ که زیر گلو دوتا گره روی هم می زدند و تا آنجا پیش رفتند که دیگر روز جشن عروسی, سیمین شده بود زنی با چادر و مقنعه ی مشکی که با اصرار فراوان چانه اش را هم می پوشاند.
تلفن را ازاین گوش به آن گوش کردم و گفتم خب...می گفتی...گفت راستش واسه همین زنگ زدم. می خوام واسه امیر حسینم زن بگیرم. کمی باحرص تکرار کردم بگیری؟ پرید وسط حرفم و ادامه داد پریروزها یاد تو افتاده بودم با خودم گفتم بهت بگم اگه یه دختر خوب و نجیب سراغ داری...منم پریدم تو حرفش و گفتم اینجوری که نمیشه سیمین جون...مهمونی ایی... چیزی...بلافاصله گفت اتفاقا واسه همین زنگ زدم. جمعه همین هفته یه دور همی کوچیک داریم تو باغمون طرفهای لواسون. زیاد نیستیم فقط صد, صدپنجاه نفر, نهار و شام, رقص و آواز...راستی مایو هم بیاری ها...یه استخر داریم ماه...دبش...هم امیر حسینم رو می بینی و هم کمی دلت باز می شه...گفت گفته باشم ها...یه دختر می خوام خوب و خوشگل و خانوم و خانواده دار...اما امل نباشه ها..پرسیدم امل...؟ گفت آره دیگه...امل...امل نباشه. یادته که...شوهرم اصلا از زنهای امل خوشش نمی اومد! گوشی را کوبیدم روی تلفن و گفتم آقای ملون یادت به خیر.
· پ.ن: به یاد منوچهر نوذری که یک تنه بار طنز دهه شصت را به دوش می کشید!
قصاص...آری یا خیر؟!
مادر و پدر مقتول چهارپایه را از زیر پای بهنود کشیدند و حکم قصاص را اجرا کردند. پسرشان, نور دیده شان, مایه غرورشان کشته شده بود و قصاص حقشان بود و این حق را با جان و دل می خواستند و گوششان به هیچکس بدهکار نبود. نه پرویز پرستویی توانست کاری کند و نه مادر داغدار سهراب اعرابی و نه فریاد "ببخش ببخش" کسانی که اطراف اوین را پر کرده بودند. اولیای دم بودند و دلشان می خواست قاتل پسرشان زاری کنان به پایشان بیافتد لابد. می خواستند التماس کند لابد. ضجه بزند لابد. عذاب بکشد لابد. می خواستند طناب دار را خودشان به گردنش بیاندازند لابد. می خواستند دلشان خنک شود لابد. سالها منتظر چنین لحظه ایی بودند لابد. بهنود آویزان میان خاکستری زمین و آبی آسمان تاب می خورد لابد. زبانش بیرون زده بود از حلقش لابد. سیاهی چشمها رفته بود بالای سرش لابد. سر و گردنش کج و خمیده روی شانه ها بود لابد تا دلشان خنک شود لابد.
حتی از تجسم چنین صحنه ایی مو بر تنمان راست می شود. حتی اگر دلمان سراسر کینه باشد, سراسر نفرت باشد, سراسر خون باشد از دست بهنود. آری بهنود آدم کشته بود. شاید آن کشته دوستش بود. بهنود در چشم بر هم زدنی قاتل شده بود. از بد حادثه آنجا بود. از بد حادثه در زمانی بد و در مکانی بدتر آنجا بود و شده بود قاتل. نوجوان بود بهنود. قاتل شد بهنود. اشتباه کرد بهنود. خطا کرد بهنود. بچگی کرد بهنود. بچگی کرد چون به راستی بچه بود. بچه بود هنوز که دستش به خون چون خودش آلوده شد بهنود. اتفاقی نحس بود و در فاصله ی دمی و بازدمی رخ داد و شومی اش دامنگیر خیلی ها شد لابد.
مادر و پدر مقتول طناب دار را برگردن بهنود انداختند و چهار پایه را از زیر پایش کشیدند. آنها نیز قتل کردند و دلشان خنک شد از این کشتن لابد. به این لحظه بارها فکر کرده بودند لابد. از نفس لوامه تا اماره شان را راضی کرده بودند لابد که اینطور آسوده خاطر چهارپایه را از زیر پایش کشیدند. آری حق با آنها است. بارها گفته اند و شنیده ایم و خود گفته ایم چیزی که عوض دارد گله ندارد. از کودکی این قانون را بر لوح دل کوچکمان حک کرده اند. از همان هنگام که تاتی کنان راه افتادیم و سرمان به گوشه میزی برخورد, یاد گرفتیم که گوشه میز را بزنیم و بگوییم ای میز بد. یاد گرفتیم که باید میز را تنبیه کنیم. دلمان خنک می شد لابد و دردمان فراموش می شد لابد. دیگر مهم نبود که بدانیم و بفهمیم که میز مقصر واقعی نیست. مهم نبود که بدانیم شاید میز بد جایی قرار گرفته ست. مهم نبود که دیگران, بزرگترها حواسشان کجا بود. مهم این بود که دل بچگی مان خنک بشود. یاد گرفتیم که گوشه میز را قصاص کنیم. آری می خندید و می خندیم به چنین استدلال کودکانه ای. بچه بودیم و به راحتی آب خوردن میز را قصاص می کردیم و دلمان خنک می شد و حالا حتی از فکرش خنده بر لبانمان می نشیند. اما....اما...بزرگ شدیم, فکر کردیم, یاد گرفتیم, دانستیم که دنبال مقصر واقعی باید بگردیم و با تنبیه میز به جایی نمی رسیم.
ای کاش طرفداران قصاص هم می دانستند که زمانه, زمانه دیگری است و جامعه رشد کرده است و علمی به نام جامعه شناسی بوجود آمده است. علمی که نه بر اساس خرافات و خواب و رویا که هم پای قرن بیست و یک پیش می رود, قرن شکافتن اتم, قرن تسخیر فضا, قرن شبیه سازی, قرن دیجیتال, قرن حقوق بشر, قرن برابری انسانها. با رفتن بهنود دلی هم اگر خنک شده باشد, دیگر وقت بزرگ شدنش است و باید بداند که هنگام رشد فرا رسیده است و باید مقصر واقعی را یافت و باید قرن بیست و یک را باور کرد.
کتابزدگی!
موهای ژولیده و در هم گوریده اش را با نوک انگشتهای چرک و کثیف کنار زد و ناگهان راهم را سد کرد و گفت منو یادت می آد؟ می دونی من کی ام؟ سر یکی از کوچه های یوسف آباد بودم. از سر دوراهی پیاده راه افتاده بودم و سلانه سلانه بالا می رفتم. نمی دانم چقدر راه رفته بودم اما حسابی به نفس نفس افتاده بودم. آفتاب مستقیم می تابید و گرما اصلا پاییزی نبود. انگار که مرداد باشد. با دستک روسری خودم را باد زدم و با ترس پرسیدم بله...؟
جلو نیومد. لابد فهمیده بود که ترسیدم. شمرده و آرام گفت تو که باید منو بشناسی, دختر...! صدایش صاف بود شفاف. انگار کمی هم ته لهجه داشت. با اکراه نگاهش کردم. یک کارتن خواب به تمام معنا بود. ترسم بیشتر شد. نگاهی به دور و بر کردم. سر کوچه ی چهل و ششم بودم به گمانم. صلات ظهر بود و از جایی صدای اذان می آمد. چند کلاغ قار قارکنان دور سرمان می چرخیدند. مرد میوه فروش سر نبش, بی توجه به ما گونی مرطوبی را روی سبزی ها پهن می کرد. پسرکی کنار بساط واکس کفش گوشه ایی لمیده بود. مردی چهارشانه با پیراهنی مشکی و کفشهایی پشت خوابیده روی لبه جدول کنار جوی چمباتمه نشسته بود و همزمان تسبیحی را دور انگشت می چرخاند و مشت مشت تخمه می شکست و پوسته ها را زیر پا تف می کرد. زنی با چادر چیت به سر دست دختر گریان شش هفت ساله ای را می کشید. دختر عروسک پارچه اش را محکم بغل کرده بود.
مرد دوباره پرسید یادت نیومد من کی ام و سرش را فرو کرد توی گونی پاره پوره ای و بطری خالی و شکسته ی مشروبی را بیرون کشید و گفت چه حالی کرده هر کی بوده و دوباره گذاشتش توی کیسه و گفت هان, منو نشناختی, اونها رو چطور؟ و با حرکت سر آن طرف خیابان را نشانم داد. جایی که چند پسر بچه روی پله های بانک ملت نشسته بودند و تیله بازی می کردند. ناگهان جوانی شکم گنده و کچل تنه زنان از کنارمان گذشت. مرد ژولیده نالید هش...کجا با این عجله قوچعلی...و چشمکی زد و گفت بازم نشناختی؟ از بین آشغالهای کپه شده جلوی میوه فروشی هلویی لهیده برداشت و گفت بچه که بودم آرزو داشتم یه روز هزار تا هلو رو یک جا بخورم.
گدایی عصا به دست و کورمال کورمال عرض خیابان را طی می کرد. مرد فریاد زد یکی به این کوراغلو کمک کنه و خودش رفت و دست مرد کور را گرفت و گفت حالا نری اونور خیابون مگه چی می شه و مرد را در پیاده روی همین طرف رها کرد. ترافیک سنگین شده بود و ماشین ها مدام بوق می زدند. پیرمردی دسته های گل را زیر بغلش جابجا کرد و صورتش را به شیشه ماشینی چسباند و گفت ارزون می دم همشو ببر. مرد ژولیده رد نگاهم را دنبال کرد و گفت این یارو قدیم ندیم ها که بچه بود همین جا لبو فروشی می کرد.
سرجایم میخکوب شده بودم. من همه ی اینها را می شناختم. همه شان را. خیلی خوب می شناختم. دو کیلو هلو خریدم و گذاشتم کنار پای مرد و گفتم چقدر دلم برایتان تنگ شده بود و به سرعت راه افتادم. به کتاب فروشی دارینوش که رسیدم یک راست رفتم داخل و گفتم اگه تلخون صمد بهرنگی اجازه چاپ داره یکی می خوام.
